تصادف سبب آشنایی سکسی ما شد

سلام روز بخیر. امیدوارم حالتون عالی باشهامروز میخوام یه ماجرایی که برام اتفاق افتاد رو براتون بنویسماین اتفاقا آخرای تیر ماه سال 98 اتفاق افتاد هنوز کرونا نیومده بود من هم یه پراید داشتم تو اسنپ کار میکردم. راستی راجب خودم نگفتم من محسن (اسم مستعار) 29 سالمه از بعد دوران دانشجویی تو اسنپ کار میکردم 3 سال الان یه سالیه تو یه شرکت استخدام شدم از لحاظ بدنی هم قدم 170 وزنم 57 کیلو تا حالا هم بدن سازی نرفتم ولی خب هیکل رو فرمی دارم.خب برگردیم به اون روز که اون اتفاق برام افتاد. ساعت 9 بود یه مسافر رسونده بودم و کنار خیابون پارک کرده بودم تا یه مسافر دیگه بگیرم یهو یه چیزی خیلی محکم خورد عقب ماشین. یه لحظه اعصابم خورد شد پیاده شدم دیدم یه وانت خیلی محکم زده عقب ماشین رو داغون کرده. گلگیر و نصف صندوق رو جمع کرده بود ماشین خودشم گلگیرش سمت شاگرد داغون شده بود ولی خسارتش کمتر بود. رانندهش پیاده شد دیدم یه خانوم قد بلند و هیکل درشت که تا به حال همچین زنی ندیده بودم قدش حدود شاید 190 بود و هیکلشم خیلی درشت بود. گفتم خانوم حواست کجاست ماشین رو داغون کردی. اونم گفت شرمنده خیلی عجله داشتم از دستم در رفت ماشین. خلاصه تا افسر بیاد و کروکی بکشه کلی طول کشید و بعد هم که افسر اومد اون خانوم مدارک ماشین رو نداشت خلاصه حسابی کفری شده بودم نصف روزم بگا رفته بود سر تصادف بعد هم معلوم نبود چقدر ماشین کار داشته باشه و… .خلاصه افسر هم یه استعلام گرفت و زنه رو هم جریمه کرد بابت مدارک و گفت برو یه کپی از بیمهش بگیر فردا برید بیمه. ولی مشکلی که وجود داشت این بود که ماشین رو نمیتونستم تکون بدم لاستیک عقب سمت راننده گیر کرده بود حسابی و ماشین تکون نمیخورد. یکم زور زدم فایده نداشت. خلاصه ماشین رو قفل کردم و با ماشین زنه رفتیم که کپی مدارکشو بگیرم فاصله اونجا که تصادف کرده بودیم تا خونه زنه هم نسبتا زیاد بود. تو راه نه من چیزی گفتم نه اون فقط یه اهنگ های جوادی یساری و معین و… پلی میشد تا رسیدیم خونش ته یه بن بست بود یه خونه قدیمی داغون وگفت پیاده شو فرمون بده. بن بست هم اینقدر باریک بود که ماشین به اخر کوچه میرسید درب راننده به زور باز میشد. خلاصه فرمون دادم گفتم برو مدارک رو بیار تا بریم گفت باشه فقط این 4 تا بشکه خیار شور رو سر راه باید بدم . منم دلم سوخت براش گفتم باشه . عقب وانت رو باز کرد بشکه ها رو میزاشت عقب. دوتاشو که گذاشته بود دیدم خیلی راحت داره میزاره رفتم برای این که زود تر تموم شه و بریم یکیشو بلند کنم که بزارم عقب یکم که بلند کردم نتونستم لب وانت بزارم و بشکه چپ شد روم و گند زد به هیکلم. بلند شدم خودمو جمع کردم گفتم شرمنده میخواستم کمک کنم گفت گند زدی که گفتم اشکال نداره خسارتشو میدم هرچی میشه گفت نه نمیخواد درستش میکنم. جمع کرد یکم اب ریخت توش و یکم هم از بشکه های دیگه ریخت توش مثل اولش شد.ولی من همه جونم با اب نمک یکی شده بود. گفت سوار شو بریم. دیدم خیلی تابلو برم جلو بشینم ماشینش به گند کشیده میشه رفتم عقب سوار شدم. رفت دم 4 تا ساندویچی بشکه ها رو پیاده کرد و رفتیم کپی هم بگیره دیدم کیف اشتباهی اورده بود مدارکش توش نبود. اعصابم حسابی بهم ریخته بود یکم غر زدم بهش ولی دوباره برگشتیم دم خونش که مدارک رو برداره منم اب نمک ها خشک شده بود افتضاح تر شده بود ساعت هم حدود 2.5 بود گفت بشین یه ناهار هم مهمون من باش. گفتم نه ممنون باید برم. گفت بشین زود ناهار رو میارم میری نگران نباش. خلاصه اصرار کرد منم موندم گفتم باشه گفت تا ناهار رو اماده کنم برو یه حموم اونجاست خودتو تمیز کن گفتم نه ممنون. گفت پاشو برو تعارف نکن. خودمم داشتم اذیت میشد قبول کردم رفتم حموم خونش. لباسامو در اوردم بعد گفتم عجب غلطی کردم نکنه شوهرش بیاد دردسر شه برام. خلاصه با ترس و لرز شستم خودمو یهو دیدم یکی داره در میزنه لای در رو باز کردم دستم گرفتم جلو کیرم. گفت لوله. گرفتم و تشکر کردم درو بستم خودمو خشک کردم. حالا مونده بودم چی بپوشم اون موقع اینقدر افتاب به کلم خوده بود مغز کار نمیکرد که قبل حموم به این چیزا فکر کنم. تو همین فکر بود که با صدای بلند گفت یه دست لباس گذاشتن برات بپوش ببین اندازت میشه. یه نفس راحت کشیدم اومدم بیرون دیدم روی جوب لباسی دم حموم یه شلوار ورزشی و یه تیشرت سادست توی دلم گفتم باید بپوشم و هرچه سریع تر برم تا شر نشده برام لباس ها رو پشیدم و گفتم دست شما درد نکنه من دیگه برم گفت کجا ناهار امادهست بخور میبرمت . راستش گشنمم بود قبول کردم باز ولی توی دلم گفتم اخرش خودمو بگا میدم با این کارهام. ناهار یه بشقاب پلو و یه کاسه قیمه اورد برای خودشم اورد و دوتا بشقاب کوچیک هم کشید گفت ببرم برای بچه ها. منم غذا رو گرفتم ازش و تشکر کردم و شروع کردم به خوردن کم کم داشت اونم اومد و کم کم با هم صحبت میکردیم و یخمون کم کم داشت باز میشد. فهیمدم 40 سالشه اسمش زهراست. دو تا دختر داره بزرگش 12 سالشه و کوچیکش 7 سالشه. شوهرشم معتاد بوده سنگ کوب کرده مرده ( تا اینو گفت خیالم راحت شد یه نفس راحت کشیدم). خلاصه ناهارمون تموم شد. ظرف ها رو هم جمع کرد برد شست و گفت لباساتو بیار بریز تو این کیسه بریم مدارک رو هم کپی بگیریم و برسونمت گفتم خیلی زحمت دادم بهتون شرمنده گفت دشمت شرمنده منم شما رو امروز از کار انداختم شرمندتونم. (برخلاف ظاهرش خیلی مهربون بود) خلاصه مدارک رو برداشت و رفتیم کپی گرفتیم و منو رسوند درب خونمون یه شماره هم داد که بهش زنگ بزنم برای کارای بیمه زنگش بزنم . تا رسیدم خونه 5 عصر بود ماشین هم نرفتم سروقتش گفتم فردا میرم سراغش صبح رفتم ماشین تا دم صاف کردی با یدک کش بردم یکم کشید در حدی که چرخ عقب ازاد شه و رفتیم برای کاری بیمه و… خلاصه ماشین رو دادم درست کنن یه روز ونیم ماشین نداشتم رو هم 3 روز کار نکرده بودم. ماشینم که درست شد نصف روز کار کردم شب که رفتم خونه دیدم لباس های اون بنده خدا هنوز پیشمه بهش زنگ زدم گفتم فردا میبرم براش. شبش که میخواستم بخوابم رفتم توی فکر گفتم این که یه زن تنهاست شوهر هم نداره حتما دلش میخواد. از اون طرف هم میترسیدم بگیره کتکم بزنه.خلاصه با همین فکرا خابم برد. صبحش یه مسافر زدم حوالی همون خونه اون میشد مسیرش رسوندمش و رفتم درب خونه زهرا خانوم. زنگ زدم درب رو زد. یکم صبر کردم و رفتم تو. تا سرمو اوردم بالا چیزی دیدم که باورم نمیشد. زهرا خانوم لب ایوون وایساده بود با یه دامن کوتاه و یه تاپ و البته بدن و پاهای سفیدش چشمام از تعجب گرد شد اونم موند یه لحظه و رفت تو چادرشو سرش کرد. گفت فکر نمیکردم شما بیای فکر کردم بچهامن. لباس رو شسته بودم و تا کرده توی کیسه بود دادم بهش گفت مرسی نمیاوردی هم لازمش نداشتم گفتم نه ممنونم اون روز خیلی باعث زحمتتون شدم. تا این که یهو گفت بفرمایید تو. منم رفتم تو یه چای اورد برام و یکم نشستیم یکم صحبت کردیم راجب کارش و بچه هاش منم چای رو خوردم و تشکر کردم ازش. موقعی که خواستم برم نمیدونم چی شد یهو به سرم زد بهش بگم. گفتم ببخشید زهرا خانوم میخواستم یه چیزی بگم بهتون من حقیقتش از شما خوشم اومده تعجب کرد چشماش باز تر شد منم اماده شدم که اگه اومد سمتم در برم گفت چی؟ از چی من خوشت اومده؟ منم به پته پته افتادم گفتم از خودتون خشکش زد. دیدم عکس العملی نداره یکم جرعت پیدا کردم رفتم جلو تر دستشو گرفتم اروم چادرشو از سرش کشیدم. چیزی بهم نگفت. دستمو بردم تو موهاش خیلی استرس داشتم. خاستم سرشو بیارم پایین تر ازش لب بگیرم که گفت اخه من خیلی ازت بزرگترم این درست نیس. گفتم اشکالی نداره عزیزم مگه از نظر تو ایراد داره؟ گفت نه ولی اخه… حرفش نیمه تموم موند به هر زحمتی بود لبمو گذاشتم رو لب هاش که دیدم اون از من حشری تر محکم داشت لب هامو مک میزد رفتیم تو اتاق بهش گفتم بچه هات نمیان گفت اشکالی نداره بیان هم میرن توی اون اتاق کارتون میبینن کاری ندارن. درب اتاق رو هم قفل کرد دوباره برگشت و لب گرفتیم از هم معلوم بود خیلی وقته با کسی نبوده دستاشو گرفت دور کمرم و منو به خودشم هی فشار میداد منم کیرم حسابی راست شده بود هیچ وقت فکر نمیکردم با همیچین زنی سکس بخوام کنم. خلاصه مشغول شدیم لباس هاشو دراورد منم لباسای خودمو در اوردم. نشست لب تخت کیرمو گرفت تو دستش یکم نگاش کرد گفت کیر خوبی داریا خوش بحال زن آیندهت گفتم قابل شما رو نداره. یه لبخندی زد و شروع کرد به خوردن خیلی دندون میزد ولی محکم مک میزد خیلی حال میداد منم موهاشو گرفته بودم تو دستم گاهی هم نوازش میکردم. چند دقیقه ای خورد منم حسابی حال کرده بودم خودش از دهنش در اورد و دراز کشید رو تخت و گفت بیا روم. منم رفتم سینه هاشو یکم خوردم خیلی سینه های خوبی داشت رو فرم و گرد (قبلا جنده کرده بودم سینه هاش مثل اونا شل و ول نبود) نوک سینه هاش قهوه ای تیره بود همین طور که میخوردم منو محکم به سینه هاش فشار میداد در حدی که نمیتونستم نفس بکشم یکم که خوردم ولم کرد معلوم بو خیلی حال کرده بود چشماش خمار خمار بود باز منو اورد بالا پیش خودش و دوباره لب محکم ازم گرفت منم یه دستم روی کصش بود یه دستمم کونشو گرفته بودمکصش خیس خیس بود یکم مو هم داشت حالت تیغ تیغی شده بود کونش ولی خیلی عضله ای و سفت بود. بعد از لب میخواستم بکنم توش دیگه رفتم از جیب شلوارم کاندوم برداشتم (همیشه 2 3 تا دارم تو جیبم ولی خیلی وقت بود استفاده نکرده بودم) گرفت ازم باز یکم دیگه ساک زد برام. کیرمم دیگه داشت از جا کنده میشد از بس محکم مک میزد و بعد کاندوم رو کشید روش رفتیم رو تخت پاشو داد بالا منم کردم توی کصش خیلی تنگ بود در حد 3 4 تا تلمبه ابم اومد و بیحال افتادم روش گفت چقدر زود ابت اومد باز میتونی؟ گفتم نه گفت من هنوز ارضا نشدم پا شدم گفتم بیار بخورم برات ارضا شی. تقریبا 10 دیقه براش خوردم یه دفه دیدم پا هاشو محکم دور سرم فشار داد و دستشم محکم سرمو به کصش فشار داد چند ثانیه موند و ولم کرد بیحال شد یکم که گذشت گفت اگه میخوای برو یه دوش بگیر من باید برم بار هامو تحویل بدم(کاهو و کلم اماده کرده بود برای ساندویچی) من که حالشو نداشتم بلند شدم گفتم نه باید برم دیگه خونه میرم حموم. یه لب دیگه هم گرفتم و گفت دفه بعدی یه کاری کن ابت دیر تر بیاد گفتم باشه و رفتم.بعد از اون تا اخر سال هرهفته باهاش سکس میکردم. اگه فرصت کنم بقیشم براتون تعریف میکنم.اما بعد عید خونش جا بجا شد رفت سمت شهر ری دیگه منم کمتر میرم ولی بازم در ارتباط هستیم و سکس هم میکنیم.ببخشید اگه یکم طولانی شد. سعی کردم غلط املایی هم نداشته باشه ولی اگه جایی چیزی رو اشتباه نوشتم ببخشید از دستم در رفته.نوشته: محسن