زن داییم دوس داشت برده من باشه

سلام وقت همگی بخیر باشهببخشید من داستان نویس نیستم و خواستم یک قسمت از زندگی شخصی خودم با شما به اشتراک بزارمقبل هر چیزی بگم این داستان تمامش واقعی هست و هیچ‌چیز اضافه‌ نشدهمن محمد هستم ۲۶ساله تهراناز سال ها پیش متوجه شدم بیشتر از سکس علاقه به بردگی پا خانم ها دارم خوب دست خود ادم‌نیست.۱۸ سالم بود که یکی از دایی هم ازدواج کرد با دختر به اسم‌سحر ۱۹ سالش بود ما خیلی از اول باهم خوب بودیم انقدر که نزدیک ترین آدم تو زندگیم بود من به شدت حس بردگی کردن واسش داشتم اما روم نمی شد بگم اصلا اینم بگم که تو شیراز زندگی میکردن منم‌برای کار تو فروشگاه یکی دیگه از دایی هام اونجا رفته بودم و ۱ سال بود که شیراز بودمیه روز خانه داییم بودم رفتن خرید من تنها بودم و بهترین موقع بود که چیزی دوست داشتم انجام‌بدم رفتم تو اتاق از کمد یه کفش پاشنه دار قهوه ای برداشتم و کلی بوسیدم و لیس زدم بعد صدا در اومد سریع کفش گذاشتم دویدیم از اتاق بیرون بکی از کفش ها موقع اومدن بیرون افتاد پایین طبقه کمد ولی من دیگه برگشتم از استرس گذشت تا من برگشتم تهران دیگه رفتم تو کار پدری خودم و تهران زندگی میکردم یه روز داشتم مثل همیشه با زن داییم چت میکردم تو دایرکت اینستاگرام دل زدم به درسا همه چی گفتم اما جوری گفتم که یعنی من نمیدونم ارباب بردگی چیه و این حس یعنی چی گفتم که یه چیزی تو دلم دوست دارم بدونی ولی خجالت می کشم با کلی بگو نگو گفتم که من خیلی دوست دارم پاهات و ببوسم نمیدونم چرا اما دست خودم نیست چیزی نگفت تا من ادامه بدم براش نوشتم حتی نبودید کفش هات بوسیدم نگفتم که لیس زدم.گفت این همه جا اخه چرا پا گفتم من این حس دارم بهت نمیدونم خیلی دوست داشت من‌برم‌شیراز پیششون همیشه گفت تو بیا باشه هر چی تو بگی باورم نمی شد قبول کرده خیلی خوشحال بودم تا عید شد من رفتم شیراز روز اول خانه مادر بزرگم بودم همه اومدن اونجا گذشت. روز دوم رفتم مغازه داییم ناهار رفتیم خانه عصر که میخواست بده مغازه من خواب بودم البته بیدار بودم فکر کرد خوابم به زن داییم گفت من میرم رفت من نیم‌ساعت بعد از اتاق رفتم بیرون شروع کردیم حرف زدن اینا فیلم گذاشت من رو فرش نشستم بالا سرم نشسته بود رو مبل کم کم بالشت ورداشتن از رو مبل دراز کشیدم فیلم میدیدم پاشو بالا سرم تکون میداد فیلم میدید که یهو برگشتم گفتم یادته یه چیزی ازت خواستم گفت چی گفتم همون که تو اینستا گفتم گفت خوب چی گفتم اجازه میدی الان انجام بدم روم نمی شد بگم چی که گفت من نمیدونم چیو میگی منم گفتم اجازه بده پاتو ببوسم گفت اخه چرا که یهو پاشو که لاک سفید زده بود ناخون های کوتاه داشت بوسیدم همینجور نیگاه میکرد بهم نیم ساعت زیر پاهاش بودم دیگه کامل داشتم پاهاشو میخوردم میبوسیدم خوشش اومده بود صندل هاشو برداشتم میلیسم فقط نیگاه میکرد یک ساعت شد که گفت باید بره پاین اول دوستش که اونم ۱۹ سالش بود به اسم سپیده کادوش بده بیاد رفت منم خوشحال تو خانه بودم که نیم ساعت بعد باهم اومدن بالا یه بار دیده بودنش قبلا موقع که تو مغازه داییم کار میکردم نشستن یکم بگو بخند که زن داییم تو حرفی زد که شک شدم کاملا گفت این حس که تو داری بهش میگن بردگی من جا خوردم جلو دوستش داره میگه دوستش خندید زن داییم گفت سپیده قبل ازدواج برده داشته واسم تعریف کرده بود حالا اگه دوست داری برو جلوش پاهاش ببوس من واقعا خشک شده بودم چهار دستو پا رفتم جلوش پاهاش لاک نارنجی داشت اومدم ببوسم گفت اجازه گرفتی حیوون گفتم اجازه میدین گفت ببوس حیوون من هم خوشحال بودم هم خشکم زده بود شروع کردم به خوردن پاهاش که زن داییم نشست رو دسته مبل و پاهاش آورد جلو ذهنم تا پا هر دو بخورم دیگه داشتم از خوشحالی بال در میاوردم کلی پاهاشون خوردم اونا میخندیدن تا اون شب تمام شد و چند وقت بعد زن داییم از داییم جدا شد و همرو شکه کردن با کارشون تا اینکه دوست زن داییم پیام داد خوبی عزیز یکم صحبت که اومدی شیراز بیا پیش ما منم گفتم چشمتابستون بود عروسی دعوت بودیم رفتم شیراز با مادرم یه چند روز اونجا بودم که یه روز استوری گذاشته بودم تو باغ ارم که دوست زن داییم دید گفت اومدی مگه گفتم اره گفت بیا خانه ما یه آدرس دیگه داد گفتم اینجا کجاست گفت ما از اون آپارتمان داییت اینا رفتیم رفتم اونجا خیلی استرس داشتم در باز کرد رفتم بالا داخل شدم در بالا باز بود رفتم تو دیدم با یه لباس ارباب ها سیاه کفش پاشنه بلند مشکی بود لاک سفید سلام کردم نشستم یکم صحبت کردیم که گفت میخوای برده من‌باشی گفتم اره از خدامه گفت من از شوهرم دارم جدا میشم اگه بتونی ساپورت مالی کنی من اربات میشم همون جا ازم پول خواست من کلا ۱۸۰۰ دوستم تو دوتا کارت که ۱۷۰۰ ازم گرفت و گفت کفش هاشو بلیسم بعد لیسیدن گفت از این لحظه هر چی‌بگم‌گوش میدی اگه قیر از این باشه فیلمه پخش میکنم گفتم‌فیلم که اشاره کرد به دوربین روی میز تی وی خیلی ترسیدم التماس کردم گفت اصلا نترس حرف‌گوش کن همیشه منم پخش نمیکنم که گفتم چشم شروع کردم به پاشو بوسیدن و کفش درآوردم و کلی خوردم بعد گفت باید ادرارش بخورم مجبور بودم و دوست داشتم امتحان کنم من برد تو دستشویی دوربین آورد و زانو زدم ادرار تا آخر مجبور کرد بخورم بعد که اومدن بیرون گفت کارا خانه انجام‌بدم دادم بیرونم کرد از اون روز به بعد تا الان خیلی پول ازم گرفته به خاطر فیلم تا به امروز دیگه ندیدمش که امروز پیام داده بود که باید برم کیش اون دختر حالش دوستش میخوان برن سفر کیش منم باید اونجا بردگی کنم و خرجشون بدم که باید ۲۸ تیر برم ببخشید اگه طولانی بود من نویسنده نیستم فقط تجربمو گفتم حس بردگی خوبه ولی مراقب باشید اینجوری ازتون استفاده دیگه نشه من که مجبورم کیش برم واستون تعریف میکنم وقتی برگشتم ممنون که وقت گذاشتید ببخشید اگه دوست نداشتید قسمتی از زندگی منوموفق باشیدنوشته: محمد