ورود

ثبت نام

loading...

در ویلای امیر خان چه گذشت

( سلام دوستان عزیز ، این داستان به دلیل طولانی بودن نیاز به حوصله دارد )نسیم بهاری با ترنم رش باران ، خنکای خاصی به صورتم نشاند . نفسی تازه میکنم و لبخندی به لبم نقش میبندد . عطر شکوفه های روی درختان سرزندگی را به روحم تزریق میکند .زیر لب زمزمه میکنم ؛ چه سالی بود !!وقتی به اتفاقات سال قبل فکر میکنم و میبینم چه سرگذشتی را پست سر گذاشتم ، قلبم به شماره می افتد .ماجرا از یازده ماه قبل شروع شد ؛ درست اوایل خرداد ماه.« بخش اول : غافلگیری »»اوایل خردادماه بود و باید برای بازدید از خط تولید یک کارخانه یک هفته ای به شیراز سفر میکردم . هرچه به شیوا اصرار کردم که با من به این سفر بیاد قبول نکرد و بهانه بیماری مادرش را آورد و اینکه باید هرروز سری به او بزند . روز سفر مرا به فرودگاه رساند و خداحافظی کردیم و رفت منزل مادرش .از خوش شانسی یا شاید بد شانسی من روز سوم کارم تمام شد و به هتل برگشتم . از سایت بلیط هواپیما برای ساعت ۹ شب رزرو کردم که ناگهان فکری به سرم زد . با خودم گفتم ؛ هفته دیگه سالگرد آشنایی من و شیوا هست و بهتره که بدون اینکه از کوتاه شدن سفرم اطلاع پیدا بکنه ، هدیه ای تهیه کنم و امشب غافلگیرش کنم .تو همین افکار بودم که شیوا بهم زنگ زد ، بعد از احوالپرسی و قربون صدقه و نالیدن از کار زیاد تو شیراز با یه بوسه از راه دور خداحافظی کردیم و من خوشحال از اینکه برنامه غافلگیر کردن شیوا داره درست میشه لبخدی به لبانم نشاندم .ساعت ۶ از هتل زدم بیرون و از راننده تاکسی خواستم که منو به بازار یا پاساژی ببره مرکز طلافروشها باشه . از پشت ویترین یک مغازه یک گردنبند طلای سفید به شکل یک قلب که از دوطرف رنجیری همرنگ بهش وصل شده بود نظرم رو جلب کرد . با خوشحالی از انتخاب هدیه راهی فرودگاه شدم .ساعت حدود ده و نیم شب بود که به تهران رسیدم و توی تاکسی یه زنگ به شیوا زدم . زنگ سوم گوشی را برداشت و طبق معمول ، احواپرسی عاشقانه و شب بخیر گویان با یک بوسه تلفن را قطع کردم . تو دلم خوشحال بودم که میتونم شیوا را خوشحال کنم . از یک گلفروشی توی مسیر دسته گل زر قرمزی خریدم و تمام مسیر به مرور شش سال زندگی مشترک و خاطرات خوشی که با شیوا داشتم گذشت .ساعت از یازده شب گذشته بود . توی آیینه کابین آسانسور لباسم را مرتب کردم و دستی توی موهام کشیدم . گل و جعبه گردنبند را در یک دست و دسته چمدان را با دست دیگر گرفتم و منتظر باز شدن در آسانسور .دستم را به سمت زنگ بردم که ناگهان فکری به سرم زد ، از توی کیف دستیم کلیدهارو درآوردم و آروم درب را باز کردم ، چمدان را همان بیرون گذاشتم و خیلی آروم درب را پیچ کردم . تمام تلاشم بر این بود که صدایی بوجود نیاد . نور آباژور قسمتی از سالن را روشن کرده بود و بوی عطر عود فضای آپارتمان را پرکرده بود . از انتهای سالن و لای درب اتاق خواب نوری به بیرون میتابید و من فهمیدم که شیوا در اتاق خواب است .خیلی آروم به سمت اتاق خواب رفتم که ناگهان صدای مردی همراه با ناله های خفیف یک زن منو میخکوب کرد ؛جوووون ، چه بدنی ، چه سینه هاییمال خودته ، مال خود خودتصدای شیوا بود ، با عشوه و آه و نالهمحسن ، امشب حسابی باید منو بکنی ، از دیشب بیشترحتما عزیزم ، جوری ترتیبت رو بدم که نتونی جلوی شوهرت راه بریوااای ، جوووون ، به فکر سه شب دیگه هم باش عشقمصدای ضربان قلبم رو میشنیدم ، خیلی آروم درب اتاق خواب رو باز کردم . چی میدیدم !!! شیوا لخت زیر یک مرد خوابیده بود و داشت آه و ناله میکرد . با صدای خوردن دستگیره در به دیوار به ناگاه هردو به سمت درب برگشتن . چشمان شیوا درحالی که لخت زیر آن مرد بود از تعجب گرد شده بود و آن مرد هم مبهوت به من نگاه میکرد .جعبه هدیه و دسته گل از دستم به زمین افتاد . نفسم به شماره افتاده بود . سرم را تکان دادم و با صدایی خشم آلود گفتم :کثافت بی لیاقتبه سمت درب خروجی رفتم و چمدانم که پشت درب بود را برداشتم ، آسانسور هنوز توی همان طبقه بود ، فقط نمیدونم کی ریموت ماشین را برداشته بودم . چشمانم سیاهی میرفت و قلبم میخواست از سینه ام بیرون بیاید .«« بخش دوم : طلاق »»با دستمال اشک را از گوشه چشمش پاک کرد و با صدای بغض آلود گفت :میدونم آرش خان ، میدونم ، دختر من خطای بزرگی کرده ، خطای نابخشودنی .سیما خانم را مثل مادر خودم دوست میداشتم ، از دیدن ناراحتی اون من هم منقلب شدم . با همان لحن گریان ادامه داد ؛من شرمندم ، خیلی شرمندم آقا آرشچرا شما شرمنده باشی مادر من ؟به خدا حاج آقا از خجالت روی دیدن شما رو نداره ، آبرومون رفت ، نمیدونم چی توی تربیت این دختر کم گذاشتیم ؟!دشمنتون شرمنده ، من شما و حاج آقا رو مثل پدر و مادر مرحومم دوست دارم ، این موضوع و اتفاق را حتی به خواهرم هم نگفتم ، و فقط شما میدانید ، نمیخوام خدشه ای به آبروی شما وارد بشه . هرچی باشه حاج آقا از دوستان پدرم بوده و …شما مردونگی کردین ، خیلی مردونگی کردین ، شاید هرکی دیگه جای شما بود آبرو ریزی میکردآهی کشیدم و دستهام رو روی میز کارم گذاشتم با صدایی گرفته گفتم :نمیدونم چرا این کار رو کرد ؟! چی توی زندگی کم داشت ؟! چرا منو خرد کرد ؟حاجی میگه ؛ حقشه سرش رو گوش تا گوش ببری آقا آرش ، دختر من بد کردهصدای ضربه به در و پشت سر آن باز شدن درب حرفمان را قطع کرد ، حمید آقا باسینی در دست وارد شد و فنجان چای را روی میز جلوی سیما خانم گذاشت و به سمت میز من آمد و در حالی که لیوان چای مرا روی میز میگذاشت گفت :آقای مهندس ، خانم منشی گفتند که به شما اطلاع بدم مدیر تولید و مدیر فروش توی اتاق جلسه منتظر شما هستند .این را گفت و به سمت درب رفت که با صدای من برگشت ؛به خانم منشی بگو که برگه خام صورتجلسه رو آماده کنه و بره توی اتاق جلسه تا من بیامبا چشم گفتن و رفتن حمید و بسته شدن درب اتاقم سیما خانم سرش را بلند کرد و با چشمانی خیس از اشک گفت :آقا آرش ، یه خواهشی ازتون دارم ، فقط بهم نه نگینبفرمایید ببینم چیهازتون میخوام ، ازتون میخوام فقط چند لحظه فرصت به شیوا بدین ، میخواد …نزاشتم صحبتش تموم بشه و سریع از جام بلند شدم ، در حالی که به سمت درب میرفتم با خشم جواب دادم :به هیچ وجه نه میخوام ببینمش و نه میخوام صداشو بشنوم .به سرعت از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق جلسه رفتم .ساعت حدود چهار بود که از شرکت اومدم بیرون ، سه ماهی از موضوع شیوا میگذشت و توی این مدت من یک اتاق در هتل اوین گرفته بودم . چهارشنبه بود و فردا و پس فردا شرکت تعطیل ، حس رفتن به هتل را نداشتم چون اونجا برام یکنواخت شده بود . گوشی را برداشتم و شماره پویا را گرفتم . پویا دوست سی ساله من بود و هست . از کلاس اول تا دیپلم با هم همکلاس بودیم و تمام زیر و زبر هم رو میدونستیم . اون بود که توی ماجرای شیوا سنگ صبورم بود و به واسطه دوستی ما ، خانواده هامونم با هم رفت و آمد پیدا کرده بودند و حتی موقعی که ظرف شش ماه مادر و بعد پدرم را از دست دادم خیلی به من و آزیتا خواهرم محبت کردند . حتی توی مراسم خواستگاری آزیتا حضور داشتند و به قول پدر پویا که از کارخانه داران بزرگ هست ، منو آزیتا با پویا فرقی برایشان نداریم ، حتی چند باری به شوخی گفته که به اندازه پویا برای ما ارثیه میزاره .پشت تلفن طبق معمول پویا با خنده و شوخی باهام برخورد میکرد و کلی منو خندوند ، در آخر هم بهم گفت که توی ویلای فشم هست و سه چهار تا از دوستاش هم دارن میان پیشش و از من هم دعوت کرد که برم اونجا . هر کاری کردم که از زیرش در برم نشد که نشد . راه افتادم سمت فشم .جلوی ویلا پیاده شدم و زنگ زدم . درب پارکینگ باز شد ، توی حیاط دوتا ماشین به جز ماشین پویا پارک بود . ماشین و پارک کردم و رفتم سمت ورودی ویلا . کمیل ، سرایدار ویلا ، به استقبالم آمد و با گفتن خوش آمد منو به سمت شاه نشین هدایت کرد . از پله ها بالا رفتم و وارد شاه نشین شدم . پویا با دیدن من از روی مبل بلند شد به سمت من اومد منو بغل کرد و درحالی که صورتمو میبوسید گفت :عزیز دلم ، چطوری پسر ؟ خوش اومدیمنم پاسخ پویا رو دادم و به سمت بقیه رفتیم ، پویا شروع کرد به معرفی بقیه ؛خاطره رو که میشناسی ؟خاطره یکی از دو دوست دختر پویا بود ، البته نه اصلی ، اصلیه سانازه و مواقعی که در دسترس نیست و پویا روی تخت به خاطره نیاز داره میاد پیشش .با خاطره دست دادم و حال و احوال کردم و صورتشو بوسیدم .پویا به نفس اشاره کرد ، اونم میشناختم ، چند باری با خاطره به مهمونی های پویا اومده بود . کنار نفس مرد جوانی بود که نیما صداش میکردند و دوست نفس بود . با نیما و نفس هم احوالپرسی کردم و دست دادم .در همین حین از بالکن شاه نشین دختر جوانی به سمت ما اومد که من نمیشناختمش .پیوند خانم هستند ، از دوستان خاطره جان که افتخار دادند و امشب اینجا تشریف آوردند.این معرفی پویا از اون دختر بود ، پیوند ، باهاش دست دادم و سلامی کردم و اعلام خوشبختی از دیدارش .خوشمزگی های پویا و آبجوهای پشت سرهم با گوشت های سیخ شده توسط کمیل و کباب کردن آن ،زمان را از دستمان خارج کرده بود و گهگاهی با پخش شدن یک آهنگ ریتمیک ، رقصیدن هم به جمع ما اضافه میشد .ساعت از یازده گذشته بود ، پویا کمیل را صدا زد و در گوشش چیزی گفت و کمیل رفت پایین . بلافاصله پویا محکم دستاشو بهم زد و بعدشم مالید به هم و با یک لحن خاصی گفت :حالا دیگه نوبت آرش شده که حالی بهمون بدهاینو گفت و کمیل با یک گیتار فندقی رنگ از پله ها اومد بالا ، همه با هم شروع کردن به دست زدن و پویا در حالی که گیتار رو از دست کمیل گرفته بود به سمت من اومد و با لبخند گیتار رو سمت من گرفت .از زمان اون اتفاق کذایی دستم به ساز نخورده بود و حتی سازم هم توی خونه مونده بود ، گیتار رو از پویا گرفتم و چنگی به سیمهایش زدم و کوکش را تنظیم کردم . معلوم بود که پویا حسابی سنگ تمام گذاشته ، چون با آنکه شناخت زیادی از سازها نداره اما گیتار گرونی خریده بود و هدیه ای زیبا به من .دو ساعتی به گیتار زدن و خوندن و نوشیدن و خوردن گذشت . خاطره سرش رو روی شونه پویا گذاشته بود پویا هم روی مبل ولو ، نیما هم سرش روی پای نفس بود . پیوند هم روی مبل تکی نشسته بود و بطری آبجوی توی دستش رو آروم میچرخوند . پویا از جاش بلند شد ، دست خاطره رو گرفت و با یه لحن شوخ گفت :ما رفتیم بخوابیم ، در ضمن امشب سروصدا زیاده از الآن بگم .همه زدیم زیر خنده . نیما و نفس هم که انگار منتظر این جمله بودن از جاشون بلند شدن و با خنده گفتند :اتاق مارو توی دور ترین نقطه ویلا بدین که مزاحم کسی نباشیمهر چهارتاشون با هم رفتن سمت راه پله تا برن به اتاق خوابها و انگار نه انگار که من و پیوند اونجاییم .دوتایی نگاهی به هم کردیم و لبخندی زدیم . از روی میز بطری آبجوی خودمو برداشتم و گیتار بدست رفتم سمت بالکن ، نشستم روی مبل حصیری و یه جرعه آبجو خوردم . چنگی به سیمهای گیتار کشیدم و ناخودآگاه این آهنگ رضا صادقی رو شروع کردم به خواندن :« چرا از من گذشتی خیلی ساده »« توکه دونستی مرد پیاده »« جوونیشو پی عشق تو داده »…آهنگ تموم شد ، با انگشتم اشکی که گوشه چشمم بود را پاک کردم . سرم را برگرداندم و پیوند را دیدم که چشمانش خیش شده بود ، به سمتم آمد و دستش را روی شونم گذاشت و گفت :مثل اینکه خیلی دلت پره !؟خیلییییپس از شنیدن پاسخ من اومد کنارم روی مبل کنارم نشست و شروع به صحبت کردیم .پیوند دختری سی ساله که پدرش ساختمان ساز مشهوری بود ، بعد از جدایی از مادرش دوباره ازدواج کرده بود و پیوند رابطه خوبی با نامادریش نداشت ، تازگی ها نامزدیش بهم خورده بود و تا چند روز دیگه میرفت نروژ پیش مادر و خاله اش تا هم درس بخونه و هم اونجا بمونه .یواش یواش منو پیوند به هم نزدیک شده بودیم و دستامون توی دست هم بود . پیوند از جاش بلند شد و با گفتن این جمله که ؛ بریم بخوابیم ، دست منو کشید تا بلند بشم . دوتایی از پله ها پایین اومدیم و رفتیم داخل سالن ویلا به سمت اتاق خوابها . از یکی از اتاقها صدای ناله های خاطره میومد و همراه با اون صدای پویا که نامفهوم بود . توی نور کم سالن نگاهی به هم کردیم خنده ای ریز و به سمت اتاق خواب انتهایی رفتیم .با ورود با اتاق ،هردو میدونستیم قراره چه اتفاقی بینمون رخ بده .منی که از زمان آشنایی با شیوا دیگه به هیچ دختری نگاه نکرده بودم ،حالا …روبروی هم ایستاده بودیم و من به صورت زیبای پیوند چشم دوخته بودم .چشمانی عسلی با لبانی زیبا و صورتی رنگ ، موهای خرمایی و بینی خوش تراش که همگی با هم تناسب و زیبایی خاصی داشتند . لبخندش چال زیبایی روی گونه اش به وجود میاورد که چهره اش را جذاب تر میکرد .هردو به آرامی به هم نزدیک شدیم و خیلی آهسته لبهایمان روی هم قرار گرفت . بوسه های ریز روی لبهای هم مینشاندیم ، بوسه هایی که به مرور تبدیل به لب گرفتن شد . طعم لبها برای هردومان جذاب و خواستنی بود . دستانم شروع به کنجکاوی کردند و لمس بدن پیوند را شروع کردند .پیوند نیز با دستانش موهایم را نوازش میکرد . از هم فاصله گرفتیم ، هردو میدانستیم چه باید بکنیم . لحظه ای بعد دوباره به آغوش هم بازگشتیم ، منتها اینبار بدون لباس . برخورد بدن برهنه ما با هم آتش شهوت را در درونمان شعله ور میکرد و شدت خوردن لبانمان را بیشتر .کنجکاوی شناخت بیشتر در هردوی ما موج میزد و این کنجکاوی توسط دستانمان صورت میگرفت . هردو همزمان با بوسه و لب مشغول لمس بدن همدیگر بودیم . پیوند هردویمان را به سمت تخت هدایت کرد و من را بروی خودش کشید . لبانم را به سمت کوشهایش بردم و بوسه ای بر لاله گوشش نشاندم . صدای نفسهای پیوند یواش یواش به آه کشیدن تبدیل میشد و لبان من در پی چشیدن نقاط دیگه ای از بدن او .به سمت پایین حرکت کردم و به گردن سفید و کشیده اش رسیدم . بوسه های پی در پی . دستم هم پس از نوازش رون و کون خوشگل و نرم پیوند به سمت کسش در حرکت بود . با رسیدن دستم به کس بدون مو و نرم پیوند ، شدت آه کشیدن او بالا تر رفت و انگشتانم مشغول نوازش کس کلوچه ای پیوند شدند .دستان پیوند سر منو به سمت سینه های زیبای خودش هدایت میکرد ، سینه هایی با نوک قهواه ای کمرنگ و خوش فرم ، با سایزی دلخواه من .برخورد لبانم با نوک سینه های پیوند صدای او را بلند تر کرد و این نشان از سرمستی و شهوت فراوانش بود .بعد چند دقیقه سرم را به بالا آورد و بوسه ای بر لبانم نشاند و آروم گفت :آرش … ، بکن … ، بکن منوبا این جمله من رو بین پاهایش هدایت کرد و با دستش مشغول نوازش کیر من شد و لبهایمان دوباره قفل یکدیگر ، به آرامی سر کیر را با دستش تنظیم کرد و فرستاد توی کس خیس و تنگ خودش .فشار اول آه زیبایی را از سوی پیوند به دنبال داشت . فرو رفتن کیر را به داخل کس به خاطر تنگ بودن بسیار لذت بخش بود و آرام آرام راهش را تا انتهای آن باز میکرد .با رسیدن به انتهای کس ، لب پایینش را گازی کرفت و بعدش با آه بلندی دستانش را دور گردن من حلقه کرد و دوباره درخواست کردن را تکرار کرد .حالا با حرکت کمر خود کیر را تا نصفه بیرون میکشیدم و دوباره به داخل کس فرو میکردم ، با هر فشار ناله ای از لبان پیوند خارج میشد و چشمان خمارش درخواست ادامه را از من میکردند .لبهامان گهگاهی به روی هم قرار میگرفت و بوسه های ما لذت را دوچندان میکرد .با یک چرخش جایگاه پیوند را عوض کردم . حالا اون بود که کیر من را با دستش تنظیم میکرد و رویش مینشست . پاهایش را دوطرف من گذاشته بود و دستانش را روی سینه های من . حرکت کمر پیوند ، حالت غیر قابل وصفی به کیر من میداد و گرمای کسش با خیسی آن حس خوشایندی ایجاد کرده بود . دستانم گاهی سینه هایش را میفشرد و گاهی کون زیبایش را .بعد از لحظاتی از روی من بلند شد و به حالت سجده خوابید . حالا من اون کس کوچولوی کلوچه ای را از یک زاویه ناب میدیدم و ترکیب آن با گردی کون خوش فرم پیوند تصویر شهوتناکی بوجود آورده بود . کیرم را با سوراخ کس پیوند تنظیم کردم و به یکباره تا انتها درونش فرو کردم ، ناله ای زیبا که با آه بلندی همراه شد سرعت منرا بالاتر برد . حالا با هر حرکت کیر من درون کس ‌پیوند ، کون خوش فرمش موج زیبایی برمیداشت و دستان من در دوطرف کون مشغول نوازش و لمس و فشردن بود .هردو آماده رسیدن به اوج بودیم . پیوند دوباره به پشت خوابید و منو بروی خودش کشید . کیرم دیگر راه کسش را بلد بود و به راحتی تا ته رفت درونش .لبانمان مشغول و کیرم در رفت و آمد . سرعت و شدت ضربه هایم را به نهایت رساندم ، حرکت مارگونه پیوند در زیر من و فرو رفتن با شدت کیرم در کسش به همراه ناله های شهوت انگیزش ، همه نشان از نزدیک بودن به اوج رسیدن بود . لرزش بدن پیوند همزمان شد با تکانهای کیر من به جهت پاشش آب داخل کسش ، با صدایی بلند آهی کشید و همزمان با هم اوج را تجربه کردیم .نفسهایمان به شماره افتاده بود و نوازشهای دست پیوند روی سرم آرامش بخش .بسوی آرامش پیش میرفتیم ، کیر من هنوز درون کس پیوند بود و آرام آرام کوچک میشد . بوسه هایمان نشان از رضایت طرفین از هم بود .آفتاب از لای پرده مخمل توی اتاق می تابید و صدای پویا :مهندس ؟!؟ ، نمیخواین پاشین !؟! ، ما نهارمونم خوردیم . معلوم نیست دیشب چیکار کردن !!؟؟ انگار کوه کندن .با شنیدن این جملات قلطی زدم و نگاهم به پیوند افتاد که به آرامی چشمانش را باز کرد و صبح بخیری به من گفت و پشت بندش بوسه ای بر لبانم نشاند . جوابش را با بوسه دادم و در بغل هم خزیدیم .آرش ؟جانم !؟دیشب خیلی خوب بود ، خیلی خوش گذشتبرای من یک شب عالی بودمیشه یه چیزی ازت بخوام ؟بگو عزیز دلممیشه اتفاق دیشب یک خاطره برامون باشه ؟! ، نمیخوام این رابطه برای ما تعهد بیاره ، آجه من شرایطشو ندارم که بخوام متعهد بشم ، من مسافرم و باید برم .دیشب یک خاطره‌ خوش برای هردوی ما هست پیوند جان ، خوشحالم که این خاطره با تو برام بوجود اومد . باشه عزیزم ، هرجور تو بخوای عزیزم .با شنیدن این جمله از من پیوند لبش را روی لب من گذاشت و روی من خزید و دوباره …ساعت نزدیک هفت عصر بود توی حیاط مشغول خداحافظی ، پیوند منو بغل کرد و بوسید و برای مهمانی خداحافظی قبل از سفرش دعوتم کرد .نفس داخل پرادوی نیما نشست و خاطره توی تویوتا یاریس پیوند .بعد از رفتن اونها منو پویا بسمت انتهای حیاط رفتیم . از پویا بابت مهمونی خیلی تشکر کردم و یکم با هم شوخی کردیم .توی آلاچیق ویلا نشسته بودیم و کمیل داشت برایمان میوه میاورد .پویا پرسید :آرش کی وقت دادگاه داری ؟یکشنبهجدی تصمیمت رو گرفتی ؟آره گرفتم ، طلاق و فقط طلاقیعنی !!!وکیلم میره دادگاه . تکلیف سه دانگ خونه که به نامشه هم معلوم کردم ، برای آپارتمان مشتری اومده و شنبه میفروشمش و سهم سه دانگش رو هم میدم ، البته چون حالم از دیدنش بهم میخوره ، باز هم وکیلم میره آژانس املاک .ادامه دارد …( دوستان از اینکه وقت گذاشتین و داستان منو خوندین متشکرم ، لطفا با نقد سازنده خود منو راهنمایی کنید . درضمن تمامی نامها بصورت اتفاقی انتخاب گردیده و هرگونه تشابه اسمی و یا شخصیتی کاملا تصادفی میباشد )نوشته: پسری از ایران( teh.boy)
loading...