کوس نگو کلوچه بگو

آن لحظه اون كیر كه مثل گرز میمونه رابه من نشان نداده 

تازه داشتم احساسش میكردم كه دیدم یه چیزی داره سورخ كون مراجر میده یك سوزشی از سورخ كونم شروع شده بود كه نگو نپرس كم كم این سوزش به تمام وجودم كشیده شد كه اشك توی چشمام جمع شد هیچ كاری نمیتونستم بكنم 

هركاری كردم كه از زیر اون مرتیكه كیركلفت فرار كنم نمیشد