اینقد دادم تا رسمن یه کونی شدم

...قسمت قبلسلام دوستان بخاطر تاخیر خیلی خیلی معذرت میخوام فصل امتحانا بود و منم سرم شلووووووغ بعدشم که مهمونای تابستونی اومدن خونمون بازم ببخشید.از دوستانی که حمایت کردن خیلی ممنونم امیدوارم بتونم با داستانام لطفشونو جبران کنم.کسایی هم که میگن این داستان دروغه مگه من گفتم داستانم واقعیه؟یا مگه گفتم داستانم دروغه؟مگه اصلا این سایت مال داستانای واقعیه؟من داستانمو میزارم میتونه خاطرات خودم باشه میتونه هم فقط برای ارضای خواننده باشه اونش دیگه نظر شماست.صبح که از خواب پا شدم گیج بودم باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده…اصلا تا چند دیقه فکر میکردم خواب دیدم…رفتم تو حال چشمم افتاد به مامانم که نشسته رو مبل و داره با موبایلش کار میکنه…بهم صبح بخیر گفت ولی من با تعجب و دهن باز نگاش میکردم…اصلا تو کتم نمیرفت این زن که مامان منه دیشب سکس داشته و من بدن لختشو دیدم.مامانم گفت چته انگار تو حال خودت نیستی…خودمو جم و جور کردم و گفتم تازه بیدار شدم هنوز ویندوزم بالا نیومده.تمام مدت که کارامو انجام میدادم مثل دستشویی رفتن و صبحونه خوردن و…همش فکر صحنه های دیشب بودم…حتی واسه اینکه مطمئن بشم اتفاق دیشب واقعا افتاده یه سر به گوشیم زدم و عکسی که از سامان گرفتمو چک کردم و دیدم واقعیه…هم خوشحال بودم هم ناراحت…یه حس دوگانه عجیبی داشتم…دیگه بی غیرت شده بودم…نه بی غیرتی که فقط به مامانش فحش میدن…بی غیرتی که جلوی چشش ناموسشو کردن و هیچکاری نکرده.خلاصه هرطور که بود روزمو شب کردم و شب هم با مامانم باشگاه نرفتم بش گفتم حوصله ندارم…یجورایی نمیخواستم با سامان چشم تو چشم بشم انگار ازش خجالت میکشیدم بجای اینکه اون از من خجالت بکشه.فرداش دیدم کیارش زنگ زد بهم گفت چرا دیشب نیومدی گفتم حالم خوب نبود گفت آره مامانت گفت…چی شده کیر من بهت نرسیده؟گفتم هار هار هار بانمک…خلاصه یکم کسشر گفتیم و قرار شد شب برم باشگاه ولی هنوزم خجالت میکشیدم…شب که شد با مامانم باهم رفتیم باشگاه و تا رفتیم داخل چشمم افتاد به سامان.یه حس عصبانیت توام با شهوت بهم دست داد.دیدم چشش افتاد به منو مامانم و یه لبخند معنادار به مامانم زد که فقط خودم و خودش میفهمیدیم واسه چیه.ولی انگار سامان میخواست رو اعصاب من بره با اینکه نمیدونست من خبر دارم…مدام با رفیقاش پچ پچ میکردن و میخندیدن و من میترسیدم درمورد مامانم به کسی چیزی بگه…نکنه فیلمشو به کسی نشون بده…نکنه با کسی در این مورد حرف بزنه…خلاصه این قضیه رفته بود رو اعصابم تا اینکه کیارش با یه در کونی منو بخودم اورد…سرشو اورد در گوشم و گفت چیه مادرجنده تو فکری؟گفتم هیچی همینجوری و یکم باهم حرف زدیم و رفتیم سر تمرین.هم دلم میخواست قضیه رو به کیارش بگم هم میترسیدم بازم سو استفاده کنه واسه همین دو به شک بودنم چیزی بش نگفتم.مثل روال هر شب آقا50 کیارش چشش دنبال کس و کون مامان من بود و دید میزد و بمن تیکه مینداخت.چند روزی گذشت و خبری از سامان نبود…ینی با اون فیلما چیکار میخواست بکنه؟میخواد از مادرم اخاذی کنه؟میخواد آبروشو ببره؟واسه یادگاری فیلم گرفته؟کیارش هم انگار بیخیال کون من شده بود همش با اون دختره جیک تو جیک بودن.تا بالاخره یشب تو باشگاه سارا اومد سمتم و احوالپرسی کرد و بعدش گفت آیسا رو راضی کرده با من آشنا بشه…انقد خوشحال شدم که اتفاق تلخی که واسه مامانم افتاده بود رو فراموش کردم و رفتم سمت آیسا…دختری بلوند با چشمای آبی که حسابی منو جذب خودش کرده بود اندامشم حرف نداشت هیکل نسبتا پر و سینه های خوشفرم و باسن برجسته…گرچه من چشمم به اندامش نبود و از چهره و جذبش خوشم اومده بود.رفتیم یه گوشه باشگاه نشستیم و باهم آشنا شدیم و از خانواده هامون گفتیم و آخرشم قرار گذاشتیم بریم بیرون باهم.وقتی برگشتم سر تمرین کیارش بم گفت میبینم که آیسا خانومو تور کردی بالاخره…نمیدونستم توی کونی هم مخ زنی بلدی.گفتم راستش بلد نیستم از دخترخالت یکم کمک گرفتم.گفت واقعا؟واسه من هیچوقت همچین کاری نکرده!گفتم از بس آدم نچسبی هستی و خندیدم…اونم خندید و گفت ولی به مامانت خوب میچسبم…خلاصه کسشرامون تموم شد و رفتیم خونه هامون…پنجشنبه عصر با آیسا قرار داشتم قبلش با کیارش رفتیم بیرون یه تابی خوردیم و قرار بود بعدش برم پیش آیسا و کیارش هم میدونست.آیسا زنگ زد به گوشیم و گفت دوستش ستاره هم همراهشه اشکالی نداره باهاش بیاد؟و منم گفتم نه بگو بیاد مشکلی نیست.کیارش گفت کی باهاشه گفتم دوستش.گفت خب لاشی منم ببر شاید تونستم دختره رو بلند کنم.گفتم کسکش مگه تو زید نداری؟گفت بتوچه میخوام یکی دیگه هم بلند کنم مگه مامانته که نمیزاری.گفتم باشه بیا ولی آبرو منو نبریا!گفت چیه میترسی به آیسا بگم کونی و مادرجنده ای؟گفتم اصلا نمیبرمت…گفت باشه بابا گوه خوردم منو ببر…خندیدمو گفتم باشه بیا…خلاصه باهم رفتیم سمت کافه ای که قرار داشتیم.منو کیارش زودتر رسیدیم رو یه میز ۴ نفره نشستیم و منتظر دخترا موندیم…یکم که گذشت دیدم کیارش دستشو گذاشت رو کمرم و کمرمو مالید و کم کم برد سمت باسنم…با تعجب نگاش کردم گفتم الان؟اینجا؟گفت نترس پشت سرمون دیواره…گفتم کیارش دوربین داره اینجا!گفت اینا اصلا دوربینارو نگاه نمیکنن مگه اینکه دزدی چیزی بیاد و همینطور دستش میرفت پایینتر تا رسید به بالای شلوارم.سرشو اورد دم گوشم و گفت کمربندتو شل کن!منم زبونم بند اومده بود و بازم از اون استرسهای هیجان انگیز گرفته بودم…کمربندمو شل بستم و به کمرم قوص دادم و باسنمو دادم عقب و اونم بلافاصله دستشو کرد تو شلوارم…ما طبقه بالای کافه بودیم و کسی اونجا نبود واسه همینم راحت بودیم.دستشو برد لای چاک کون عرق کردم و100 رسوندش به سوراخم و داشت با انگشت اشارش سوراخمو میمالید و منم لذت میبردم که صدای پا روی پله های چوبی رو شنیدیم و سریع کیارش دستشو کشید بیرون…دخترا اومدن پادشدیم دیت دادیم و نشستیم شروع کردیم به حرف زدن…ستاره دختر خوشگل و خوش خنده ای بود اما جذابیتش به پای آیسا نمیرسید…شایدم من اینطور فکر میکردم!خلاصه این قضیه تبدیل شد به یه قرار ۴نفره و ظاهرا کیارش و ستاره هم از هم خوششون اومد.از سر قرار برگشتم خونه و رفتم تو اتاقم خوشحال از اینکه مخ آیسا رو زده بودم.خلاصه شب شد شامو خوردیم و ساعت ۱۰ طبق معمول رفتیم باشگاه با مامانم.بعدشم تمرین و یکمم با کیارش حرف زدیم درمورد ستاره و کیارش هم حسابی از سینه های ستاره تعریف کرد و گفت عاشق اندام تپلش شده.یهو یه چیزی نظرمو جلب کرد!دیدم سامان اومد سمت مامانم و یچیزی بش گفت و باهم رفتن سمت دفتر سامان…قلبم تند تند میزد انگار میدونستم چی میخواد نشون مامانم بده…گوشیشو باز کرد و یچیزی داشت نشون مامانم میداد…مامانم همونطور که به صفحه گوشی سامان خیره شده بود انگار رنگش پرید و زانوهاش سست شد و سرشو بلند کرد ببینه کسی حواسش هست یا نه که من خودمو زدم به اون راه…چند ثانیه بعد دوباره نگاه کردم و دیدم سامان داره با مامانم حرف میزنه و انگار داره آرومش میکنه…مامانم خیلی مستأصل به نظر میرسید و فقط گوش میداد و چیزی نمیگفت…آخرش آروم از دفتر سامان زد بیرون و اومد سمت من و بهم گفت آرمین جان من یکم حالم بده بریم خونه…منم قبول کردم و از کیارش خداحافظی کردم و با مامانم برگشتیم خونه و اون رفت اتاقش.نگران مامانم بودم…هم هیجان داشتم هم عصبانیت…اگه میتونست مامانمو تو هوشیاری بکنه خیلی برای من لذت داشت اما به چه قیمتی؟به قیمت از دست دادن غروش و خوابیدن با یه غریبه ی متجاوز علیرغم میل باطنیش!مهمترین سوال توی ذهنم این بود که من باید چیکار کنم؟؟؟فرداش کیارش بهم زنگ زد و گفت نظرت چیه با دخترا یه شمال بریم؟کلید ویلای سامان اینارو میگیرم که بریم و برگردیم…گفتم فکر خوبیه بزار به آیسا بگم ببینم نظرش چیه…به آیسا زنگ زدم و نظرشو پرسیدم اونم گفت مشکلی نداره فقط باید نظر ستاره رو هم بپرسه و خبرمون کنه.منم گفتم باشه و قطع کردم.رفتم تا اجازمو از مامانم بگیرم در اتاقشو زدم گفت بیا تو…رفتم داخل دیدم دراز کشیده رو تخت…یه لحظه اونشب اومد جلوی چشمم وقتی یادم اومد همون شب سامان رو همین تخت ترتیب مامانمو داد…مامانم گفت چیه آرمین؟گفتم مامان میشه من با کیارش بریم شمال ویلای سامان اینا؟پرسید فقط خودت و کیارش؟گفتم آره بریم؟گفت نمیدونم من مشکلی ندارم با بابات صحبت کن!گفتم تو که میدونی من بش بگم میگه نه خودت باش حرف بزن به حرف تو گوش میده…مامانمم که انگار اعصاب نداشت گفت50 باشه…خلاصه مامانم اونشب با بابام صحبت کرد و راضیش کرد که با کیارش برم شمال ولی کلللللی توصیه های امنیتی و بهداشتی و… بهم کردن.آیسا بهم پیام داده بود که ستاره هم موافقه و همه چی جور شد واسه یه سفر توپ به شمال!کیارش ماشین مامانشو برداشت و اومد دنبالم و بعدشم رفتیم دنبال آیسا و ستاره و باهم راه افتادیم به سمت شمال…خلاصه توی راه کلی گفتیم و خندیدیم و موزیک و…و بعضی جاها هم من میرفتم عقب که ستاره بیاد جلو و هرکسی با جفتش یکم حرف بزنه.تا اینکه رسیدیم به یه رستوران بین راهی و بچه ها میخواستن یه دسشویی برن و یچیزی بخورن…کیارش بمن گفت تو بمون کارت دارم…چون هوا گرم بود عصر حرکت کرده بودیم که خنک باشه و شب رسیده بودیم به اون رستورانه که دیدم کیارشش ماشینو روشن کرد و رفت یه نقطه کور و تاریک ایستاد.هرچی ازش پرسیدم چی شده چیکار داری میکنی جواب نداد و تا ایستاد و ماشینو خاموش کرد شروع کرد باز کردن کمربند و دکمه شلوارش.من نگاش کردم گفتم کیارش اینجا؟اینجا نمیشه اگه کسی ببینه چی؟تازه بچه ها هم الان…هنوز جملم تموم نشده بود سرمو گرفت و فشار داد سمت کیرش و کیرشو کرد تو دهنم…حسابی شق شده بود از بس ستاره رو توی راه مالیده بود.خلاصه سر منو محکم نگه داشته بود و تند تند توی دهنم تلنبه میزد تا اینکه برخورد کیرشو ته حلقم احساس کردم و اوق زدم ولی اون ول کن نبود…اشکم دراومده بود و محکم سرفه میکردم ولی اون محکم تر تلنبه میزد تا یه آه عمیق کشید و خالی شدن آبشو توی دهنم و حلقم احساس میکردم…کیرشو که دراورد سرفه کردم و اوق زدم ولی تقریبا همه آبشو قورت داده بودم…اونم شروع کرد کیرشو میمالید به صورتم و لبام که تمیزش کنه.صورتم از اشکام خیس شده بود.دیدم کیارش زبون باز کرد و گفت ببخشید آرمین انقد ستاره حشریم کرد که نمیتونستم صبر کنم تا برسیم باید خودمو خالی میکردم…منم چیزی نگفتم یه دستمال برداشتم و صورتمو تمیز کردم و گفتم اشکال نداره برگردیم الان میان بیرون مارو نمیبینن مشکوک میشن…برگشتیم سر جامون و چند دیقه بعد هم بچه ها با یه مشت خوراکی برگشتن تو ماشین و من رفتم نشستم عقب پیش آیسا…اونم چراغ داخل ماشینو روشن کرد تا خوراکیارو باز کنه بخوریم چشمش بمن افتاد و گفت چرا چشات قرمز و خیسه؟من یه لحظه جفت کردم گفتم هیچی یچیزی رفته تو چشمم.آیسا هم خندید و گفت گریه نداره که بیا تو چشمت فوت کنم و صورتشو اورد نزدیک صورتم چندتا فوت کرد تو چشمم و بعدش آروم لباشو گذاشت رو لبام…یهو بعد از یکی دو ثانیه سرشو کشید عقب و با تعجب نگام کرد!منم ترسیدم نکنه چیزی فهمیده باشه…بهش گفتم چیه چی شد یدفه؟یکم نگام کرد و با تعجب گفت هیچی چیزی نشده و دوباره تکیه داد به صندلی.حس میکردم آیسا چیزی فهمیده چون تا وقتی رسیدیم مقصد چیزی نگفت.دلم میخواست کیارشو خفه کنم!201وقتی رسیدیم ویلا دخترا رفتن داخل و منو کیارش هم وسایل رو بردیم.تو یخچال همه چی بود از جمله عرق و… چون ظاهرا سامان و سارا زیاد با رفیقاشون اونجا میرفتن…دخترا رفتن تو اتاق که لبای عوض کنن و منو کیارش هم رفتیم اتاق بغلی…موقع لباس عوض کردن من کیارش چشمش افتاد به کون من تو شورت و محکم زد در کونم که فکر کنم صداشو دخترا هم شنیدن…گفتم کیارش نکن آیسا بهم شک کرده بابت اون ساکی که زدم حداقل تو این مسافرت بیخیال من شو…خیر سرت با دختر اومدیا!گفت میدونم ولی انقد این ستاره حشریم کرد با سینه های بزرگش که تورو میبینم میخوام از کون پارت کنم.گفتم باشه ولی خودتو کنترل کن نمیخوام آبروم جلو آیسا بره واقعا ازش خوشم میاد.کیارشم گفت باشه و لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون.بعد از چند دیقه دیدیم دخترا با تاپ و شلوارک اومدن بیرون.آیسا رو تو باشگاه با لباسای سکسی زیاد دیده بودیم ولی ستاره رو ندیده بودیم.کیارش که حسابی معلوم بود تو کفه دم گوش من گفت امشب من ستاره رو میکنم حالا ببین!سینه های ستاره یکم از آیسا بزرگ تر بود ولی باسنهاشون تقریبا یه اندازه بودن…ولی از نظر چهره آیسا خوشگلتر بود.خلاصه واسه شام یچیز سبک دست و پا کردیم و شامو خوردیم و نشستیم ورق بازی کردن هرکی با جفت خودش و قرار شد تیم بازنده ناهار فردا رو درست کنه و کارارو انجام بده…۳ دست هفتایی بازی کردیم و منو آیسا ۲به ۱ باختیم.یکم عرق خوردیم ولی چون خسته بودیم زیاد نخوردیم و میخواستیم بخوابیم که فردا راحت به تفریحمون برسیم واسه همینم تو هر اتاق دوتا رخت خواب پهن کردیم و قرار شد هر زوجی تو یه اتاق بخوابه…منو آیسا رفتیم اتاقمون و کیارشم بمن یه چشمک زد و با ستاره رفتن اتاق…منو آیسا چراغو خاموش کردیم و نسشتیم روی جاهامون…از پنجره نور میومد داخل و میتابید به چشمای خوشگل آیسا…محو چشاش شدم اونم همینطور.آروم رفتم نزدیک صورتش و لباشو بوسیدم و اونم همراهی کرد و کم کم لب بازیمون شروع شد.لباشو خوردم حسابی و دور لباشو لیسیدم.رفتم پایین سراغ گردنش و حسابی گردنشو خوردم و لیسیدم صورتشو غرق بوسه کردم و سینه هاشو میمالوندم.آهش دراومده بود و یه لحظه در گوشم با نفس نفس گفت آههههههه میخوامت آهههههههههه…انقد با این حرفش حشری شدم که تاپشو از تنش دراوردم و سوتینشو باز کردم سینه های نوک صورتیشو برای اولین بار دیدم که سایزشون تقریبا ۶۵ بود منم شروع کردم به خوردنشون و صدای اوممممممم اومممممممم خوردن ممه هاش تو اتاق پخش شد…نوک سینه هاشو گاز میگرفتم و اونم آخ و اوخ میکرد…دستمو کردم تو شلوارکش و از شورتش رد کردم و رسوندم به چاک کس داغش که خیسم شده بود.کس تپل و نازشو میمالوندم و سینه هاشو میخوردم.شلوارک و شورتشو باهم دراوردم و خودمم کامل لخت شدم و درازش کردم.251پاهاشو باز کردم و صورتمو بردم لای پاهاش و یه بو از کسش کشیدم…خیلی بدن نازی داشت و بوی خوبی میداد.یه لیس به کسش زدم آهش دراومد یهو همون لحظه صدای جیغ ستاره اومد…آیسا گفت چی شده؟گفتم نترس داره لذت میبره کیارش کارشو بلده.گفت تو از کجا میدونی؟؟؟گفتم رفیقیم دیگه همه چیو به هم میگیم…خلاصه دوباره برگشتم سر لیسیدن کس داغ و نازش و زبونمو میکردم توش.آیسا هم لبشو گاز میگرفت و آه و ناله میکرد…پا شدم کیر شقمو گذاشتم رو کسش و میمالیدم.آیسا بریده بریده حرف میزد و میگفت آههههههه آرمین آههههههه من دخترما آههههههه نکنی تو کسم!انقد قشنگ آه میکشید و کسش خیس شده بود یه لحظه با خودم گفتم پردشو بزن بعد باهاش ازدواج کن بهتر از این گیرت نمیاد اما خودمو کنترل کردم و بیخیال شدم گفتم از عقب میتونم بکنم؟گفت نه فقط لای پاهام بزار…منم گفتم باشه پس خیسش کن.اومدم رو سینش و کیرمو میمالیدم به لبای قشنگش و اونم نگاهم میکرد و دهنشو باز کرد.کیرمو کردم تو دهنش و اونم شروع کرد به خوردن.انقد حشری شدم که کیرمو فرو کردم تو حلقش و دستاشو گرفتم اونم یهو محکم سرفه کرد و اوق زد منم کیرمو دراوردم گفت عوضی این چه کاری بود داشتم خفه میشدم!لپشو بوسیدم و معذرت خواستم فهمیدم از سکس خشن خوشش نمیاد پس منم دوباره رمانتیک ادامه دادم.از روش بلند شدم به پهلو خوابوندمش و کیرمو گذاشتم لای رونهای تپلش و بهش لاپایی میزدم اوف عجب چیزی بود چقد گرم و نرم بود.آیسا هم انقد کس خودشو مالوند تا ارضا شد و من از لرزیدنش و بعد آروم گرفتنش متوجه شدم.تقریبا دو سه دیقه بعد حس کردم آبم داره میاد و منم کیرمو گذاشتم لای باسن سکسیش و آبمو ریختم لای چاک کونش اوففففففففف.انقد خسته راه و سکس بودیم که هردومون همونجور لخت خوابمون برد.نوشته: Armin