دختر افغان و سکس غمگین من با او

سلام بچه ها چطورید اول بگم این داستان برای توهین و تحقیر کسی و قومیت کسی نوشته نشده و خودمم از افغان ها بدم نمیاد مردم ها مهربونی هستن برای مثال اگر کسی بهشون بگه افغانی بهش میگم اون واحد پول کشورشون هستش اونها افغان نام دارند بگذریم بریم سر اصل داستان غمگین من مهران هستم ۱۸ سالمه و این داستان برای یک سال پیش هستش که ۱۷ سالم بود یه پسر کمی بور با قدی ۱۸۰ و وزنی ۶۵ و یکمم ماهیچه ای چون از ۱۶ سالگی باشگاه میرفتم داستان از اونجا شروع شد که منو بابام رفته بودیم سر ساختمونی که براش کارگر آورده بودیم و بابام تو کار بساز و بفروش هستش و وضعمون توپ توپه یه روز یکی از کارگر که بهش می خورد افغان باشه افتاد و پاش شکست سریع با ماشینمون بردیمش بیمارستان و پاش رو گچ گرفتیم هزینه گچ گرفتگی پاش هم بابام پرداخت کرد و بابام گفت برسونمتون خونتون با این پا نمیشه راه رفت و رفتیم خونشون که تو پایین تهران زندگی می کردن و اجاره نشین بودند و بردیمش داخل که یه یهو داد زد آرزو تارا بیاید در رو باز کنید ازش پرسیدم کی هستن گفت دخترام در باز کردن که واییییییی خدا چی میدیدم یه دختر نه خیلی سبزه نه خیلی بور متوسط با قدی حدود ۱۷۰ با چشم های آبی که مثل پدرش بود یکمم از موش بیرون بود که موش هم خرمایی بود و پوستی سفید اومدم سلام و احوالپرسی کردیم بعد فهمیدم اسمش آرزو هستش بهش میخورد ۱۶ نهایت ۱۷ سالش باشه و خواهرش تارا یکم بچه بود حدود ۱۴ یا ۱۳ بعد رفتیم داخل خونه نشتیم خونشون خیلی کوچیک بود بعد فهمیدم که داخل خونه خیاطی می کنن و جوراب می دوزند و می فروشند با دیدن چرخ خیاطی و با سوالی که من پرسیدم اینو گفتن و بعد راستش من خیلی خیلی از اون دختره خوشم اومد گفتم ببینم میشه شمارشو بگیرم یکم فکر کردم من جدا از پدرم نشته بودم طوری که اگه یک میتر می رفتم سمت چپ با دیواری که وسط با بود نمی تونست بابام منو ببینه بعد داشتم فکر می کردم خداااااااا چطور مخ آرزو رو بزنم آخه دوستام می گفتند افغان ها پا نمیدن از این جور حرفا ولی یکی از دوستام دوست دختر افغان داشت که می گفت خیلی آدم های خوبی هستن ولی خب یه فکری به سرم زد گفتم اول دقت کنم ببینم آرزو گوشی داره یا نه که بعد کنی صبر دیدم آره داره یه گوشی مدل پایین و گفتم حله رفتم بهش سلام کردم اونم سلام کرد گفتم حالتون چطوره اونم جواب داد ممنون منم ازش پرسیدم ببخشید میشه یه زنگ با گوشیتون بزنم سریع گفت نه به کی میخوای زنگ بزنی گفتم مادرم نمیدونه ما اینجا هستیم و بعد قبول کرد من به گوشی خودم که تو ماشین بود زنگ زدم که شماره گوشیش بیوفته ولی خب من تو دلم گفتم شاید پا بده و بعد چند دقیقه ما رفتیم منم‌ داخل ماشین گوشیم رو چک کردم دیدم بله نقشم گرفت شمارشو فهمیدم بعد گفتم بزار فردا بهش اسمس بدم فردا شد و بعد من شروع به اسمس دادن کردن اسمس هایی مثل سلام چطوری حالت خوبه حال بابات خوب شد ببخشید مزاحم شدم از این حرفا بعد نوشتم منم همون پسری بودم که دیروز اومدم خونتون مهران بعد تا اومد دید پیام هارو گفت تو حق این کار نداشتی از این حرفا منم معضرت خواهی کردم گفتم چند سالته گفت ۱۶ گفتم مدرسه میری گفت آره بعد اون از من سوال کرد چند سالشه منم گفتم ۱۷ و بعد ازش پرسیدم مادرت چی شد با شما نیومد و به زور جواب داد و گفته نه در افغانستان فوت کرد به خاطر مریضی بعد از اون روز کارم شده بود پیام دادن و کم کم به همدیگه وابسته شدیم تا اینکه قرار گذاشتیم برای دیدن هم گفتم کجا راحتی گفت پارک محلمون بعد آدرس رو برام فرستاد من راه افتادم با (اسنپ) رسیدم اونجابعد دیدمش که یکم به خودش رسیده بعد یک چادر مشکی پوشیده بود با هم حرف زدیم روی نیم کت پارک بعد گفتم خیلی دوست دارم انتظر داشتم بزنه تو گوشم یا نهایت پاشه بره خونشون ولی خب خندید گفتم می خوام ببشتر باهات اشناشم بانوی افغان اون باز خندید روش نمی شد بگه منم دوست دارم یا از تو خوشم اومده فقط میخندید و خداحافظی کردیم از اون روز یه ماه میگذره و من روزی نبود که با هم حرف نزنیم و قرار نزاریم و کم کم احساس کردم که بهش وابسته شدم و یه روز گفتم بیا بریم خونمون به پدر و مادرم معرفیت کنم بیچاره قبول کرد و فردای اون روز مدرسه رو پیچوند و رفتیم خونه من خونه مجردی دارم اما به خاطر سنم ماشین ندارم و وقتی دید خونه خالیه به پام افتاد گفت بزار من برم منم بردمش آشپزخونه یه آبی به دست و سورتش کشیدم بعد رفتیم نشتیم روی مدل بغلش کردم تو دلم گفتم من امروز کون این میزارم بعد تلیوزیون رو روشن کردم فیلم گذاشتم رفتم یکم خوراکی آوردم فیلمش از قبل آماده کردم مشغول خودن خوارکی ها بودیم که یکم سکسی شد فیلم منم گفتم اینطوری نمیشه باید مستش کنم رفتم و مشروب رو برداشتم اومدم بعد بهش گفتم بخور گفت نمی خورم گناهه گفتم یه روز بخور به زور بهش خوردندم یه دو یا سه پیک باهم خوردیم و بعد خودن بهش گفتم خوارکی بخور مزش یکم تلخه بد دیدم یکم مست شده و داره فیلم رو نگاه میکنه فیلم به جا های حساس کشید من دیگه اختیار خودمو داشتم از دست میدادم الا که دارم این می نویسم کیرم راست شده که ۱۷ یا ۱۸ سانته بعد یه نگاه بهش کردم دیدم حال روزش بهتر از من نیستبعد بغلش کردم و یه لب ازش گرفتم بدنم رو انداختم رو بدنش که نتونه تکون بخوره بعد با یه دستم شروع به مالوندن سینه هاش با دهنم هم گوش و گردنش رو لیس میزدم یکم مقاومت کرد و بعد تسلیم شد که چشمش رو بسته بود یه لب محکم ازش گرفتم بعد کم کم پیراهن در آوردم که زیرش یه کرست مشکی بازش کردم دوتا هلو با تمام معنا پرید بیرون بعد شروع به میک زدنش میکردم که صداش کل خونه رو بر داشته بود بعد آروم آروم طوری که حسش به هم نریزه رفتم شلوارش که یه شلوار لی بود در آوردم اولش یکم مقاومت میکرد ولی خوب خودش هم خوشش آومده بود بعد شرتش رو در آوردم بعد شروع به میک زدن و لیس زدن کسش کردم خیلی محکم لیس و میک میزدم انقدری که گفت آروم تر میک بزن داری دل و رومو از کسم میکشی بیرون منم گفتم باشه بعد اینکه تموم شد خودم رو لخت کردم اونم کمکم کرد بعد کیرم رو گرفتم سمت سورتش گفتم بخور گفت نمی خورم ناز میکرد گفتم بی شرف من برای تو رو خوردم تو برا منو نمی خوری به زور قبول کرد و داشت برام ساک میزد رو آسمونا بود که احساس کردم آبم داره میاد کشیدم بروم و بلندش کردم رفتیم اتاق خواب بعد انداختمش رو تخت بعد بسه اسپری تاخیری رو که دیشم خریده بودم رو باز کردم تا دید گفت خیلی بدی عوضی تو نقشه کشیده بودی منم گفتم عزیزم به هر جفتمون خوش میگذره بعد یکم زدم رفتم سر وقت کونش کله کیرم رو گذاشتم در کونش دیدم نمیره کشیدم بیرون گفتم آرزو تا می تونی ساک بزن اونم با تمام وجود داشت برام ساک میزد بعد یه کرم در آوردم و زدم دم سوراخ کن آرزو با یه فشار کلاهکش رفت تو دیگه داشتم سانت به سانت میکردم تو که یک دفعه دیدم دستش جاو دهنش هست و داره درد میکشه تا نصفه کردم تو که خیلی سوراخ تنگی بود همون جا نگه داشتم جا باز کنه بعد چند ثانیه دوباره ادامه دادم به جلو بردن که تا ته کردم تو کونش راستش قبل اینکه اصلا بکنم تو کونش فهمیدم که پرده نداره یکم هم گوشت کسش که صورتی رنگ بود کنارشم سفید و حتی یک مو تو کل بدنش نبود فهمید و دلم هوس کسش رو کردم و کیرم تا ته میکردم تو کونش و جیغ میزد بعد شروع کردم به تلمبه زدم اول آروم آرورم بعد سرعتمو زیاد کردم اون فقط داشت جیغ میزد حدود ۱۰ دقیقه ای تلمبه زدم که آب اون اومد ولی برای من نیومد گفتم باید آبم منم بیاد چشماش بسته بود و داشت حال میکرد بعد یه لب ازش گرفتم خیلی حس با حالی بود به زور داشتم حرف میزدم آب دهنم رو بزور قورت دادم بعد پوزیشن رو از حالت داگی عوض کردم و خوابیدم رو تخت اونم اومد نشست رو کیرم بعد بالا پایین میشد کیرم تو کونش رو یکم گشاد شده بود محکم خودش رو میکوبید به کیرم طوری که تخمام میخورد به کونش و درد می گرفت بعد گفت مهران جر خوردم درد داره بعد یه ۵ دقیقه ای تلمبه زدم اونم دیگه داشت از حال می رفت گفتم آبم داره میاد چی کار کنم گفت بریز همون تو بعد چند تا تلمبه محکم آبم با فشار داخل کونش خالی شد و یه جیغ بنفش آرزو زد و گفت پشتم انگار آب جوش ریختی داخل کونم میسوزه بعد افتاد رو طوری که من زیرش بود یکم ازش لب گرفتم گفتم یه چیزی بگم آرزو جون گفت بگو عزیزم گفتم عاشقت شدم دوستت دارم گفت منم دوستت دارم عزیزم بچه ها فکر نکنید به خاطر گول زدن اینو گفتم نه من واقعا عاشقش بودم اونم منو دوست داشت بعد به زور پا شدم رفتم دستشویی که کیرم چون تو کونش کرده بودم بو گرفته بود یه ۵ دقیقه ای شستم بعد دیدم که اگه الا مدرسش بود دو ساعت دیگه تعطیل میشد پس گفتم وقت دارم رفتم تو ولو رو تخت بود و آب کیر از کونش جاری بود رفتم سمتش و باهاش حرف میزدم از زندگیش چطور بود گفت زندگی چه تو کابل چه تو تهران گفت خیلی سخت و فقیرانه بود منم راستش دلم بهش سوخت و بغلش کردم بوسش می کردم گفتم یه چیزی ازت میخوام گفت چی گفتم می تونم از کس بکنمت گفت آره ولی مواظب باش نریزی تو کسم بد میشه ازش پرسیدم پردت چی شده دیدم ناراحت شد و گفت اون موقع که افغانستان بودم دوتا پسر تو افغانستان از کس و کن کردنش و گریه کرد و از ترسش به کسی نگفتهو بعد گفتم اصلا بهت نمیخوره داده باشی آخه سوارخ کونش و کسش خیلی تنگ بود و نوازشش کردم گفتم ناراحت نباش بعد پرید و بغلم کرد دو تا مون لخت لخت بودیم و من خیلی از حرف زدن موقع سکس خوشم میاد جفتمون جون تازه گرفتیم و بعد من با زبونم یکم کسش که خیس خیس شده بود رو میک زدم چون از این کار خوشم میاد پاهاش رو باز کردم کیرم رو با آب کسش که خیلی سر شده بود خیس کرده آروم آروم کردم توش کلاهکش که رفت تو دیدم لبش رو گاز گرفت بعد آروم آروم کردم تو کسش به زور نفس میکشید و سرو صدا زیاد می کرد منم نامردی نکردم تا ته کردم تو تخمام خورد به زیر کسش بعد یه چند ثانیه ای اون تو نگه داشتم بعد آوردم بیرو بعد شروع کردم به تلمبه زدن داشت جیغ میزد گفتم یکم تحمل کن یکی بشنوه به گا میریم بعد دیدم که ارضا شد ولی من به خاطر اون اسپری هنوز ارضا نشده بودم که حدود ۱۰ دقیقه تلمبه زدم تو کسش که دیدم داره آبم میاد کشیدم بیرون و گفتم ساک بزن برام اونم به حرفم گوش کرد و تمام آبم رو ریختم تو دهنش کم مونده بود بالا بیاره بدش اومد گفت بوی خوبی نمیده ولی به سختی قورتش داد بعد دیگه نا نداشتم از جام پاشم افتادم رو تخت اونم کنارم افتاد و جفتمون بی حال مثل یک جسد کنار هم افتادیم و یه چورت کوتاه زدیم به ساعت رو نگاه کردم که دیدم ساعت یه ربع به دو هستش و آرزو ساعت دو از مدرسه تعطیل و باید تا دو نیم خونه باشه چون یکم راه مدرسه با خونشون دوره بعد رفتیم حموم دوتایی و اونجا یکم برام ساک زد منم پستون هاشو خوردم که سایزشون حدود ۷۵ می شد بعد رفتیم لباس هامون رو پوشیدیم و راه افتادیم و اسنپ گرفتیم رو رفتیم منم باهاش رفتم چون راه رو بلد نبود و بعد اینکه رسیدیم بهم گفت که از بس درد داشت به زور روی صندلی نشسته بود آرزو گفت خدا لعنتت کنه درد دارم بابام بفهمه می کشتم گفتم یه کاری کن نفهمه من واقعا دوست داشتم که با آرزو ازدواج کنم و با هم زندگی کنیم بعد اون قضیه تا یک ماه داخل ایران موند و تو اون یک ماه دو بار دیگه باهاش سکس داشتم و گفت که می خواد بره کشورش پیش فامیل هاش بعد منم می خواستم برم خاستگاریش چون از ته قلبم دوسش داشتم رفتم به خانوادم گفتم بریم خاستگاریش مخلافت کردن اومدم خونه و گفتم گور بابای خانواده خودم میدم که به آرزو پیام دادم که اون گفت تو نیا بزار من به بابام بگم ببینم چی میشه گفتم کی میاد گفت شب گفتم بجنب فرصت نداریم آخه یک هفته بعد می خواستن از ایران برن اون شب گذشت و صبح که بیدار شدم بهش زنگ زدم گفت به پدرش گفت و پدرش مخالفت کرد که با یک پسر ایرانی ازدواج کنه آخه چراااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟؟ مگه ما چمونه این چه رسمیه و گفت پدرش کتکش زده و داشت تو تلفن گریه میکرد تلفن رو قطع کردم اعصابم خورد گفتم گور باباش پا شدم رفتم آرایشگاه اومدم خونه تیپ زدم و به دوستم زنگ زدم که اسمش محمد بود گفتم بیا دنبالم کارت دارم اونم ماشین داشت اومد منو تو او سر و وضع دید گفت خبریه گفتم به این چیزا کاری نداشته باش میرم جایی برای خاستگاری خوشحال شد گفت تو که هنوز ۱۷ سالته گفتم ۱۰ سالم هم باشه شاید دیگه نتونم عشقم رو ببینم سوار شدیم رفتیم پرسید چرا تنها میری گفتم بعدا بهت میگم سر راه یه پاکت شرینی با چند شاخه گل خریدم و راه افتادم و رسیدیم به محمد گفتم صبر کن تا بیام یه موقع ای راه افتادم که می دوستم پدرش هست چون از آرزو پرسیده بودم بعد محمد از سر کوچه داشت منو نگاه کرد رفتم در زدم باباش درو باز کرد گفتم سلام گفت سلام گفت کاری داشتی گفتم آره بعد اومدم خونه و به باباش گفتم من آرزو رو دوست دارم منو از خونه پرت کرد بیرون گفت ما میخوایم بریم افغانستان و اونجا با پسر دایشش ازدواج کنه بعد آرزو رو دیدم که داشت گریه میکرد بعد با گریه رفتم سوار ماشین شدم و برگشتم خونه داستان رو برای محمد تعریف کردم و عکس آرزو رونشون دادم گفت شبیه ایرانی هاست آرزو گفتم آره بعد از اون روز دیگه آرزو رو ندیدم و اونا رفت افغانستان و من اون شب تا صبح گریه کردم که چرا نباید منو اون با هم باشیم و هرچی زنگ میزدم جواب نداد و فقط فقط یاد و خاطراتش موند و از اون موقع تا حالا چند ماهی میگذره و الا که دارم این داستان رو براتون می نویسم اشک تو چشمام جمع شده و این بود از داستان ناراحت کننده منو آرزو که بهم نرسیدم و هیچ خبری ازش ندارم و فکر کنم که تا حالا شاید ازدواج کرده باشه ولی هر وقت عکسش رو تو گوشیم می بینم گریم میگیره 😭😢****((((((((((((((((((((پایان))))))))))))))))))))نوشته: مهران