آخر کار آبمو پاشیدم روش

((کارشناسان محترم اینم داستان و تا واقعیت خیلی فاصله داره))باز هم، همان شیوه پرخاش گرانه و تهاجمی وبه نوعی بی ادبانه سه جلسه قبل رو پیش گرفته بود و منم تصمیم گرفته بودم کم نیارم وباز هم مثل دفعات قبل، حسابی از خجالت هم درومدیم . خلاصه به قول سایر دوستان با سرتق بازی و استفاده از شیوه خودش تونستم حرفام رو به کرسی بنشونم و قرار شد تا جلسه بعدی که دو هفته دیگه بود مشکلات رو رفع کنند، جلسه تموم شد سری به سایت زدم و برگشتم . نرسیده به نطنز یک پژو 206 کنار جاده کاپوتش رو زده بود بالا… از بغلش که رد شدم دیدم همون خانمه است. ایستاده جلوی ماشین داره با گوشی حرف میزنه ! تقریبا پانصد متری هم رد شدم ولی دوباره پشیمون شدم . ما که پدر کشتگی با هم نداریم ! یک بحث کاری بوده ومربوط به کاره ! شاید مشکلی داشته باشه!دنده عقب گرفتم . پیاده شدم: سلام خانم، مشکلی پیش اومده؟با همون لحنی که توی جلسات بود : نه خیر شما بفرمایید زنگ زدم امداد خودرو!!از این که وایستادم پشیمون شدم ! گفتم خانم الان ساعت دو بعد از ظهره و جاده خلوته، منم خیلی سر درنمیارم ولی امداد خودرو، فقط سرکیسه تون میکنه و اگر تا همین نطنز هم بخواد ببره، کلی پول میگیره !بهر حال من این مسیر رو دارم میرم اگر میخواید تا یک جایی بکسل کنم ؟! یکم گاردش شکست : نمیدونم !بدون حرف سیم بکسل رو بستم و رسوندمش تا در یک تعمیر گاه توی نطنز . انگار عارش میومد با تعمیر کار حرف بزنه و رفت یک گوشه ایستاد . اونم یکم ماشین رو انگولک کرد وگفت باید باز بشه و یکی دو روز کار داره! دوباره گارد گرفت: مگه من بیکارم؟من نمیتونم بمونم ،هزار تا کار دارم! یارو هم با پوز خند ،کاپوت رو کوبید بهم : کار داری، وردار برو ! کلی با تعمیرکاره صحبت کردم گفت نهایتا فردا ظهر میتونم بهتون بدم، باز طلبکارنه رو به من :چی داری میگی من که علاف نیستم که تا فردا منتظر بمونم ؟ عصبی شدم،میخواستم بگم به جهنم! هر غلطی دلت میخواد بکن و بزارم برم ! ولی باز خودم رو کنترل کردم :خانم الان عصبی هستید، یکم فکر کنید ! ماشین رو که نمیتونی کول کنی بری ! اگر سخت تونه یکی از همکاران من فرداشب میاد تهران ، میخوای بگم بیاد بگیره بیاره؟با نارضایتی : مگه چاره ای دیگه هم دارم؟با تعمیر کار و همکارم هماهنگ کردم .همون شکلی که سوزنش گیر کرده بود وغر میزد ، سوار ماشین من شد : اَه ه ه از کار و زندگی افتادم. بجنب، دیرم شد! دیگه رعایت نکردم ،عصبی نشستم و با سرعت حرکت کردم : خانم چرا قرصاتون رو به موقع نمیخورید که حالتون اینجوری خراب نشه؟! اون از رفتار زشت وبی ادبانه تون توی جلسات که حداقل احترام کسایی که همسن پدرتونه هستند رو نگه نداشتید این از رفتارتون با کسایی که میخوان کمکتون کننده! اصلا با خودتون چند چندید؟! یکم منطق وانصاف داشته باشید ،من به عنوان یک همکار یا همشهری یا نه اصلا یک آدم خواستم کمک تون کنم! ماشینتون خراب شده به جهنم ! مگه من یا بقیه در قبال شما وظیفه ای داریم که اینجوری طلبکارید؟ انگار از خشم یهویی من جا خورده بود و هیچ حرفی نمیزد ومات ومبهوت نگاه میکرد!توی اتوبان که پیچیدیم . شالش رو انداخت روی دوشش و دکمه های مانتوش رو باز کرد .کمی با گوشیش ور رفت و دیگه چیزی نگفت!وای چقدر شما تلخ و بد عنق هستید؟ دلم میخواست بزنم کنار و با کپسول آتش نشانی اینقدر بزنم توی سرش که متلاشی بشه با پوز خندی : خانم قرار نیست همه مثل شما شیرین و خوردنی باشند! زد زیر خنده و چند ثانیه ای خندید .راستی فازمون چی بود ؟ از صبح داریم توی سرو کله هم میزنیم بعد اینجوری آویزوون هم شدیم، چرا ولش نمیکنم و برم؟عوارضی رو که رد کردم گفتم : مسیر من یوسف آباده ،هرجا به مسیرتون نزدیکتر بود بگید ! لحنش تغییر کرده بود: من به اندازه کافی به شما زحمت دادم! البته مسیر منم سمت نیلوفره ولی شما مسیر خودتون رو برید!سر مطهری بدون اینکه هماهنگ کنه یا یک تشکر کنه، با خدا حافظی پیاده شد . بدون اینکه جوابش رو بدم یک کارت ویزیت دادم بهش وگفتم این شماره منه! اخماش رفت تو هم : شماره تو رو میخوام چکار! با طعنه گفتم :احساس میکنم عاشقتون شدم!عاشق این اعتماد به نفس تون ! خانم واقعا خوش به حالتون عقل درست حسابی ندارید،راحتید ! فردا چطور میخوای ماشینت رو بگیری؟ انگار تازه یادش افتاده بود خنده کنان: از بس بد اخلاقی کردید اصلا ماشین رو یادم رفت.هفته بعد که رفتم سایت سری بزنم دیدم یک نفر رو فرستادن برای رفع ایرادات که اونم بنده خدا اصلا این کاره نبود. برای تسریع در کار خودمون کمکش کردم و ایرادات رو بهش گفتم و راهنماییش کردم تا برطرف کرد که ظاهرا اینا رو بهش گفته بود .جلسه بعدی وارد سالن جلسه که شدم قبل از ما رسیده بود.با لبخندی به لب از جاش بلند شد و سلام کرد. سلام کردم و رفتم چندتا صندلی بعد از اون نشستم که باهاش چشم تو چشم نشم ! جلسه تموم شد وقرار شد برای جلو گیری از مشکلات بعدی تا پایان پروژه ،جلسات ماهیانه داشته باشیم .رفتم توی کانکس ومشغول کار شدم .نیم ساعتی گذشته بود که در زدند .گفتم بفرمایید !در باز شد و اومد تو .متعجب نگاش میکردم ببینم اینجا چه کار داره!سلام جناب مهندس ،خسته نباشید! مزاحم نیستم ؟از جام بلند شدم وسلام کردم : نه خواهش میکنم بفرمایید! دعوتش کردم بشینه و خودمم رفتم از توی یخچال یک آب میوه گذاشتم توی بشقاب و گذاشتم جلوش. نگاهی کرد و با لبخند : قصد مسموم کردنم رو که ندارید؟ وچند ثانیه ای خندید. اصلا حوصله اش رو نداشتم و منتظر بودم ببینم چکار داره و زودتر بره ! انگار خودش فهمید: جناب مهندس توی جلسه گفتید بر میگردید تهران !خواستم اگر اشکالی نداره امروزم مزاحمتون بشم، من ماشین نیاوردم ! انگار بدنم یخ کرد! قبل از اینکه من چیزی بگم دوباره با خنده : البته قرصام رو خوردم ! لبخند زورکی زدم و گفتم : خواهش میکنم، ولی من ساعت 4-5 راه می افتم ! گفت اشکال نداره منم توی اصفهان کار دارم !دیگه چه بهونه ای بیارم ؟ساعت 6 جلوی ترمینال کاوه سوارش کردم . قبل از سوار شدن کلا مانتوش رو درآورد انداخت روی صندلی عقب و با تیشرتی که تا زیر باسنش بود ، نشست و یک کیسه که توش مقداری خوراکی بود گذاشت کنار دنده. بعد از خروج از شهر شالش رو هم انداخت روی دوشش. جناب زاهد قبل از اینکه ادامه بده دستم رو دراز کردم به سمتش و گفتم سعید هستم. با کمی مکث دست داد:خوشبختم منم واسعی هستم!نگاهی بهش کردم،با طعنه گفتم اسم دختر، واسعی نشنیده بودم .با خنده :باشه پروانه هستم پروانه واسعی!خوب پروانه خانم میفرمودید !دوباره جناب زاهد !منم دوباره پریدم توی حرفش :من اسم کوچیکم رو گفتم که راحت باشید !با حرص : اَه ه خوب بابا، آقا سعید ! حرفم یادم رفتم !پروانه خانم مطمئنید که قرصاتون رو خوردید؟چند ثانیه ای خندید : میذاری حرفم رو بزنم ؟بله حتما، بفرمایید !آقا سعید، واقعا ممنونم ازتون . هم بابت سری قبلی که خیلی زحمت افتادید هم بابت رفع ایرادات دستگاه ! نجاتم دادید البته حق الزحمه شما محفوظه !یکم از شرکت و کارشون پرسیدم .ظاهرا یک شرکت خانوادگی بود و باباش همه کاره بود خودش مدیر فروش .در ادامه پیشنهاد همکاری داد (بصورت مشاوره ) که به بهونه کمبود وقت نپذیرفتم . دیگه تا تهران با شوخی وسربه سر گذاشتنش سر کردیم و شام هم بین راه خوردیم . موقع شام ازش پرسیدم همسرتون با این رفت وآمد های جاده ای مشکل نداره ؟در حالی که پوزخندی زد:آدم عاقل ازدواج میکنه؟سریع گفتم نه اصلا چرا یک آدم عاقل باید با شما ازدواج کنه ؟ حین شام خوردن بازم کمی کل کل وشوخی کردیم و راه افتادیم.وارد نواب که شدیم فکر کنم جشن فوتبالی بود .خیابونا شلوغ بود و توی ترافیک افتادیم .خیلی طول نکشید که بازم سویچ کرد به اخلاق واقعیش و شروع کرد غر زدن و رو مخ رفتن . دستم رو گذاشتم روی دستش وگفتم پروانه جان سعی کن یکم به خودت مسلط باشی ! با اعصاب خوردی که چیزی درست نمیشه!چپ چپ نگام کرد وکمی دستش رو کشید ولی محمکتر گرفتمش ، در حالیکه سعی میکردم با حرفام حواسش رو پرت کنم و به آرامش دعوتش کنم ،با انگشتام دستش رو نوازش میکردم . خوشبختانه از محدوده توحید و اون ترافیک خارج شدیم .پیچیدم توی کوچه وجلوی در ایستادم . پروانه جان اینجا خونه منه، خوشحال میشم یک چایی با هم بخوریم ! باز ابروهاش گره خورد :شما در مورد من چی فکر کردید ؟!با خنده گفتم به جان خودت من در باره تو فکر نمیکنم ، اصلا تو چیزی برای فکر کردن نداری! فقط گفتم هر دو خسته ایم یک چایی بخوریم و کمی بیشتر اختلاط کنیم! در حالی که اون میخندید من در پارکینگ رو زدم و رفتم تو .مگه من گفتم میام که اومدی تو؟با اخم گفتم، پروانه خدا کنه امشب زنده از اینجا بری و خونت نیفته گردنم.وارد خونه شدیم با کنجکاوی اطرافش رو نگاه کرد .دعوتش کردم نشست ورفتم زیر کتری رو روشن کردم و برگشتم .خوش اومدی پروانه جان !مرسی ،مزاحم شدمنه بابا خواهش میکنم .تنها هستید ؟خانم بچه ها نیستند ؟زد بسرم یکم سر به سرش بذارم. با لبخندی گفتم نه من تنها زندگی میکنم ، یعنی مجردم !واقعا؟ چرا لابد به خاطر اخلاقتون کسی حاضر نیست باهاتون ازدواج کنه؟ و خودش زد زیر خندهکمی خندیدم و گفتم نه اگر به خاطر اخلاق باشه، که همه آرزوشونه ،ولی من مایل نیستم! یعنی نمیتونم ازدواج کنم!با تعجب وخنده کنان :شوخی میکنی ، لابد به خاطر مشکلات مالی؟زل زدم تو چشماش و با لبخند :نه به خاطر مشکلات جسمی !لبخندش پاک شد:معذرت میخوام ! میشه اگر اشکالی نداره بپرسم چه مشکلی؟آره چیز خجالتآوری نیست، من تمایلات مردانه ندارم !یعنی مثل مردای دیگه فکر نمیکنم!متعجب: ببخشید متوجه نشدم یعنی چی؟اه چقدر بد پیله ای !بابا یعنی علاقه ای به کوس وکون و بکن بکن ندارم!انگار از این که اسم بردم جا خورد.خودش رو جابجا کرد و رنگش کمی سرخ شد و سر تا پام رو بر انداز کرد:مگه میشه ؟از جام بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه ،چرا اینقدر سوال میکنی پروانه ؟خوب شده دیگه !یک ساعتی نشست و پذیرایی کردم وبراش آژانس گرفتم.پرسید کی میری اصفهان گفتم مگر این که مشکلی پیش بیاد والا فعلا کاری نداریم!چند روزی گذشته بود.داشتم فوتبال میدیدم .صدای زنگ اومد .رفتم جلوی آیفون . چقدر شبیه پروانه است ! گوشی رو برداشتم: بلهسلام منم!جانم؟سعید باز کن، پروانه ام!پراونه؟اینجا چکار داره وچرا سرزده اومده؟ در رو زدم و تا بیاد بالا، خونه رو مرتب کردم و در واحد رو باز گذاشتم ور فتم اتاق تیشرت بپوشم .سلام ، پس سعید کجایی؟سلام،بشین الان میامبا تیشرت و همون شلوارک کوتاهم رفتم توی پذیرایی !توی یخچال داشت دنبال چیزی میگشت ! چه زود پسر خاله شد ؟انگار این بشر حد وسط نداره !سلام کردم و به طعنه گفتم بفرما تو دم در بده !در حالیکه شیشه آب رو برداشت سعید لطفا بیخیال شو،اصلا حوصله و اعصاب ندارم ! رفت سمت کابینت و در کابینت ها رو یکی یکی باز میکرد و غر میزد ! !( هفته پیش یکی از بچه ها باقی موندش رو ریخت توی شیشه آب و شیشه اش رو برد)با خنده مسخره ای گفتم : اون که مشخصه و رفتم از توی کابینت یک لیوان بهش دادم .عجب گیری افتادم!با حرص دستام رو گذاشتم دو طرف صورتش . پروانه جان یکم آروم باش! مغز منو گاییدی؟ چرا اینقدر عصبی هستی؟ آروم باش ! شیشه و لیوان رو از دستش گرفتم . و گفتم بشین ! مانتو و شالش رو درآورد پرت کرد روی مبل و با یک تاپ آستین حلقه ای نشست روی صندلی جلوی بوفه . ته لیوانش رو ودکا ریختم و گرفتم سمتش!لیوان رو گذاشت روی بوفه سعید شوخیت گرفته؟ خوب پرش کن!با حرص گفتم : پروانه، یعنی از بوش متوجه نشدی که آب نیست ؟ اگر نمیخوای که آب بریزم برات ! ولی همین رو بخور تا آروم بشی ! اومدم تلوزیون رو خاموش کردم و نشستم. موقع خوردن قیافه اش رو نگاه میکردم .یک قلوپ خورد . حالتش جوری نبود که نشون بده اولین بارشه! لیوان رو برداشت و اومد روی مبل سه نفره نشست . منتظر نشسته بودم حرف بزنه ببینم چی میخواد و اصلا برای چی اومده . نگاهی به شلوارکم کرد و با تمسخر: تو راحتی ؟بدون اینکه جوابش رو بدم ،گفتم خوب حالا میشه بگی چرا اینقدر عصبی هستی؟! شروع کرد بد و بیراه گفتن به یکی از مشتری هاش . انگار یکی از دستگاههایی که فروخته بودند مشکل داشت. سعید تو را خدا من که گفتم دستمزدت هر چی باشه میدم لطفا کمکم کن ! دیگه کشش ندارم !در حالی که داشت توضیح میداد از جام بلند شدم و رفتم پشت مبل و بالای سرش ایستادم . دستام رو گذاشتم روی شونه هاش ،سریع سرش رو چرخوند به پشت و خواست خودش رو بکشه جلوتر ولی من بدون توجه شروع کردم ماساژدادن شونه ها و گردنش . چند ثانیه با اخم نگاه کرد دید اهمیتی نمیدم، سرش رو چرخوند . گفتم پروانه جانتو که سوزنت گیر کرده به من وول نمیکنی ، باشه پنجشنبه هماهنگ کن بریم ببینم ولی این مشکلات رو باید ریشه ای حل کنی .فعلا سعی کن آروم باشی، چشمات رو ببند و به چیزی فکر نکن! ته مونده لیوانش رو تموم کرد و سرش رو چسبوند به پشتی مبل .انگار خوشش اومده بود و مثل اولش که سعی داشت خودش رو جدا کنه نبود .در حالیکه آروم ماساژ میدادم ، شیطان دوست داشتنی شروع انگولک کردنم و انگشتام فضای بیشتری مخصوصا زیر یقه و اطراف بند سوتینش رو لمس میکرد ونوازش میداد و دوتا شستم رو روی ستون فقراتش چند سانتی میکشیدم رو به پایین . نمیدونم شاید حرفای اونشب رو باور کرده بود یا شایدم تاثیر ودکا و ماساژگردن و شونه اش بود که مقاومت خاصی نمیکرد . با چهار انگشت یکی زدم رو ی پستونش: ببین پروانه خانم وقتی آرومی، چقدر دوست داشتنی و خوردنی میشی ! رفتم نشستم کنارش .کامل بهش چسبیدم و دست انداختم گردنش .نمیخواست وا بده ! ابروهاش رو پیچ و تاب داد : سعید داری چکار میکنی؟! محکم فشارش دادم به خودم .پروانه جان خنگ هم که میشی جذابی! خوب مگه نیومدی پیش من که آرومت کنم؟! لپش رو بوسیدم نکنه فکر کردی میخوام بکنمت ! اگر به این نیت اومدی ،به کاهدون زدی !با اشاره به کیرم ، من که گفتم اینا همش ماکته !با خنده : سعید برو گم شو ! بلند شدم رفتم کمی میوه آوردم و دوباره نشستم کنارش. و بازم دستم رو از پشت سرش گذاشتم روی بازوش و آروم مالش میدادم .گاهی با شیطنت نوک انگشتام رو میکشیدم کنار پستونش که با مقاومتش همراه میشد. دستم رو از پشت سرش برداشتم و در حالی که باهاش صحبت میکردم گذاشتم روی رونش و کم کم کشیدم رو به کوسش . با حرص دستم رو از روی پاش برداشت کوبید روی پای خودم و باخنده :خوب نکن لعنتی حالم خراب شد! مگه مرض داری؟زدم زیر خنده :وا پروانه بهت نمیاد به این زودی وا بدی؟یک خورده مقاومت کن دختر! اینجوری که تا آخر شب، سه دست باید بدی! اصلا بذار ببینم توبا این همه شهوت چجور تا الان دوام آوردی؟نکنه شیطون قبلا به از ما بهترون دادی؟در حالی که میخندید بلند شد رفت روی مبل روبرویی .راستش هنوز بهش اعتماد نداشتم و یک جورایی میترسیدم نمیخواستم عجله کنم . ظرف میوه اش رو گذاشتم جلوش و لیوانش رو بردم یکم دیگه نوشیدنی ریختم براش آوردم .سعید من دیگه نمیخورم همینجوری هم حالم بده !بدون توجه گفتم :پروانه شام چی میخوری،سفارش بدم ؟چیزی نمیخورم نیم ساعت دیگه میخوام برم !بی خود امشب باید پیش خودم بمونی !در حالی که داشت میخندید نه سعید جدی باید برم کار دارم!پروانه جان الان تازه نوشیدنی خوردی ممکنه حالت بد بشه ! شامت رو بخور برو !با خنده : یعنی شب نمونمنه !تو حالت خرابه، شب گیر میدی به من!دوتا پیتزا سفارش دادم ، خوردیم وبرنامه پنجشنبه رو هماهنگ کردیم و ساعت یازده و نیم بلند شده بره .از شوخی هاش مطمئن شدم باورش شده که من نمیتونم سکس کنم .سعید جدی جدی برم ؟ اگر بخوای شب میمونمنه پروانه جان برو دیگه هم اینورا پیدات نشه ،من خواستم کمکت کنیم کلی تاوان دادم، حالا تصور کن یکدست کوس بهم بدی، تا آخر عمر باید تاوان بهت بدم!برو خرم از کرگی دم نداشت!!یکی زد توی پیشونیم :خاک توسرت با این نوع حرف زدنت !دستم رو کشیدم روی باسنش :حالا خدا رو چه دیدی شاید معجزه ای شد یک شب کردمت!در حالی که میخندید باسنش رو کشید جلو و رفت سمت در :سعید مرسی،واقعا حال و هوام عوض شد!با خنده گفتم خوش به حالت با یک دستمالی و انگشت کردن، حال وهوات عوض میشه. فکر کنم آنشالله یک دست بکنمت ،زندگیت زیر رو میشه .سعید خفه شو الان همه فکر میکنن جنده امبا یادآوری برنامه پنجشنبه خداحافظی کرد ورفتادامه...نوشته: سعید