اعتیاد من به سکس و کردن

ماجرا رو از سال ۷۶ شروع می کنم،زمانی که ۱۰ سالم بود.منم مثل خیلی از پسر های دهه شصتی عشق گل کوچک با توپ پلاستیکی بودم و خوردنی های لاکچریم نوشمک و اسمارتیز بود، استطوره ی زندگیم سوباسا بود و بزرگترین تفریحم بعد بازی قارچخور،زدن زنگ در خونه مردم و فرار کردن بود…واقعا ما نسل سوخته ایم،فقط یجوری قشنگ سوزندنمون و سوختیم که خودمون هم نفهمیدیم کی زغال شدیم،بگذردیم…بابای پیرو ولایت و وفادار به آرمان های انقلاب و امام راحل من،کارمند رده بالای یکی از وزارت خانه ها بود و آخرش با سمت مدیریت یکی از اداره ها بازنشست شد. اداره بابام برای کارکنانش یه تایم استخر گذاشته بود که هفته ای یه بار میرفتیم،چند سالی میشد که میرفتیم استخر و من خیلی خوب یادگرفته بودم شنا کنم.یادم میاد اون روز زمستونی کذایی هوا خیلی سرد بود و صدای زوزه ی باد از همه جا میومد،بابام که هیئت امنای مسجد بود و گویا اون روز جلسه داشتن، نمیتونست بیاد استخر ،بابام یه همکاری داشت که خونه شون نزدیک خونه ما بود،من عمو عباس صداش میزدم،اونم یه پسر تخص داشت که همسن من بود،معمولا برا استخر رفتن، یا ما میرفتیم دنبال اونا،یا اونا میومدن دنبال ما.اونقدر استخر رو دوست داشتم که مایو رو تو خونه تنم می کردم که اونجا واسه این کار وقتم تلف نشه،رفتم تو اتاقم و کامل لخت شدم،تو آینه به بدن توپول و سفیدم نگاه کردم یه دستی هم به دودولم که اون موقع یه ذره بزرگتر از هسته خرما بود زدم بعدش مایو و لباسامو پوشیدم و موهامو شونه کردم،خودم از قیافه ی بیبی فیسم خوشم میومد. الانم با اینکه ۳۵ سالمه و موهام داره میریزه،قیافه کارتنی و با مزه با من موندهخلاصه… در خونه زده شد و از پنجره نگاه کردم،دیدم عمو عباس با سر کچلش و شکم گنده اش جلوی در خونه مون منتظره،سریع از خونه اومدم ببرون و سلام کردم و سوار ماشینش شدم که دیدم پسرش نیست-عمو؟؟سعید کجاس؟+سعید سرما خورده حالش خوب نبودرسیدیم استخر شاید بخاطر سردی هوا خیلی ها نیومده بودن و استخر خلوت بود.با بچه های همکارهای بابام شنا می کردم و مسابقه میدادم،خیلی داشت بهم خوش میگذشت.هر بار که عمو عباس و میدیدم داشت بهم نگاه میکرد ،جنس نگاهش امروز فرق داشت،با عقل ناقصم شک کردم ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدم که شاید چون بابام نیست اینجوری ازم مواظبه…من یه عادتی داشتم که آخرهای تایم استخر میرفتم سونا چند دقیقه میموندم و بعد درمیومدم و بلافاصله میپریدم تو حوضچه آب سرد،این تغییر دمای آنی برام لذتبخش بود.آخرهای تایم بودخیلی ها واسه اینکه تو صف رختکن و حموم نمونن یکم زودتر میرفتن.طبق روال خودم رفتم سونای بخار، یه گوشه دراز کشیدم،سونا گوشه استخر بود و پنجره هاش طوری بود که اگه کسی میومد از بیرون مشخص میشد،یه دقیقه نبود که تو سونا بودم،یکی اومد،بخار نمیزاشت تشخیص بدم کیه؟نزدیک که شد دیدم عمو عباسه-چه خبر آقا میلاد؟؟خوش میگذره؟+آره عمو.امروز چند بار مسابقه شنا دادم همش هم اول شدم-باریکلا.حتما خسته شدی!!بخواب ماساژت بدم+باشهراستش دلم نمی خواست ماساژم بده،یجورایی تو رودرواسی موندم.به پشت دراز کشیدم و عمو اومد پشتم، الکی یکم شونه و گردنم رو مشت و مال داد،بعد رفت پاهامو محکم ماساژ داد-میلاد خوشت اومد؟+ارهاین اره،پایان کودکی شیرین و ساده من بود…عباس مایو رو خیلی سریع کشید پایین و خوابید روم-عمو چی کار می کنین؟له شدم+هیسس صدا نکنتا بفهم می خواد چی کار کنه،یه چیز سفت و سخت خورد به سوراخ کونم.هر چی میتونستم داد کشیدم-اااااایی عمو چی کار می کنی دردم میاااد ااایدستشو گذاشت جلو دهنم،خیلی ازم قوی تر بود و هیچ شانسی واسه اینکه جلوشو بگیرم نداشتم+هیس صدا نکن الان تموم میشهمن تو اون سن اصلا کیر ندیده بودم،نمیدونستم کردن یعنی چی؟فکر می کردم دودول فقط واسه شاشیدنه+هیسس صدا نکن الان تموم میشهخیلی تلاش کرد که بکنه تو کونم ولی هم من خودمو سفت نگه داشته بودم هم اینکه لابد خوب سوراخ من خیلی تنگ بود،وقتی دید نمیشه بکنه تو سوراخم،کیرشو میمالید رو شیار کونم،نمیدونستم چیه که میخوره به کونم.شاید بیست بار این کارو انجام داد،بعد چند تا نفس عمیق کشید و افتاد روم،داشتم زیرش خفه میشدم،چند ثانیه اونجوری موند ،بعد پاشد سرشو انداخت پایین از سونا رفتحالم خیلی بد بود،بیشتر از هر حس دیگه ترسیده بودم.به زحمت تونستم مایو رو بکشم بالا،یواش یواش راه افتادم برم دوش بگیرم و برم رختکن با اینکه نتونست کامل بزاره ولی کونم خیلی درد داشت،همیشه تو حموم همیشه مایو رو درمیاوردم و میشستم،اینار که درآوردم توش مایع های سفید رنگی دیدم،چه میدونستم این منی هس،قلبم یجوری میزد انگار می خواست از جاش دربیاد،هر طوری بود،شستم و اومدم رختکن که لباسامو عوض کنم،عباس بی شرف رو دیدم که لباس میپوشید،قیافه اش یجوری شنگول بود و یه لبخند رضایتی تو صورتش بود-خسته نباشی آقا میلاد.چطوری عمو؟؟جوابشو ندادم و رفتم لباسامو بپوشم.داشت بغضم میگرفت و چشام خیس شده بود-میلاد من میرم ماشینو گرم کنم،تموم شدی بیا بریم.از بوفه برات کولوچه و ساندیس میگیرماز این که دوباره باهاش تنها باشم وحشت داشتم،کفش هامو پوشیدم هوا داشت تاریک میشد، ماشینش جلوی ورودی استخر تو خیابون بود،سریع برعکس خیابون شروع کردم فرار کردن،هر چقدر میتونستم سریع میدویدم،از کوچه پس کوچه هایی که می شناختم میرفتم تا نتونه منو پیدا کنه،هوا خیلی سرد بود از یه طرفم خودمو خوب خشک نکرده بودم،باد که میزد تا مغز استخونم یخ میزد، از ترسم حتی پشت سرمم نگاه نکردم،نفسم در نمیومد،خسته و کوفته هرطوری بود خودمو رسوندم خونه،مامان و بابا نشسته بودن جلو تلویزیون،قشنگ جمله های بابا یادمه،داشت به خاتمی که همون سال رئیس جمهور شده بود بد و بیراه میگفت سلام کردم و رفتم اتاقم،پدر مادرم ندیدن که من حالم خرابه،شاید اگه متوجه میشدن و ازم میپرسیدن،بهشون میگفتم ولی فکرشون جای دیگه درگیر بود،اون شب بدترین شب زندگیم بود،بدجور سرما خورده بودم،سوزش کون از یه طرف و حقارتی که بخاطر تجاوز عباس داشتم از یه طرف داشت داغونم می کرد.من فقط یه بچه بودم.کاش پدر و مادرا یجوری رفتار می کردن که بچه ها این مسائل رو راحت بتونن بهشون بگن،یا حداقل یادبدن که تو موقعیتی قرار نگیرن که از این اتفاقا براشون بیوفته.تا کی این چیزا تو جامعه می خواد تابو باشه؟؟چند نفر مثل من باید قربانی بشن و زندگیشون خراب شه؟؟؟؟؟!!!روزها و سال ها گذشت،حس حقارت با من بود،دیگه هیچوقت پامو تو سونا نزاشتم،حتی الانم که ۲۵ سال از اون اتفاق میگذره،هنوز بغیر از خونه وقتی تو یه محیط بسته تنها میشم یه حس بدی میاد سراغم.هیچوقت نتونستم به کسی اعتماد کنم و دوست صمیمی واسه خودم داشته باشم.اعتماد به نفس اینو نداشتم که تو جمع حرف بزنم و تو کارهای گروهی معمولا نتیجه نمیگرفتم ولی درس خوندنم خوب بود،شاگرد اول نمیشدم ولی نمره هام همیشه خوب بودهجده سالم شد و کنکور دادم و همون سال اول،رشته مهندسی مکانیک قبول شدم،هفته های اول دانشگاه بیبی فیس بودنم کار دستم داده بود،همه مخصوصا سال بالایی ها چه دختر چه پسر،وقتی منو میدیدن یه لبخندی میزدن،چند بار حراست جلومو گرفت و کارت دانشجویی ازم خواست،میگفتن تو کوچکتر از اونی هستی که دانشجو باشی.تو کلاس های ما ۳،۴ تا دختر بیشتر نبود که اونام سیبلو و عینک تک استکونی بودن،اونایی که فنی خوندن میدونن چی میگم.فقط درس های عمومی با دخترهای رشته های دیگه همکلاس بودیم،تو یکی از این کلاس ها با یه دختری به اسم الهه همکلاس شدم،تو همون جلسه های اول چند بار نگاهمون بهم گره خورد،این نگاه ها ادامه پیدا کرد،من تا اون سن دوست دختری نداشتم،اون موقع مثل الان نبود که با گوشیمون هر کاری بکنیم،تازه اصلا کل فک و فامیل ما تو شهرستان بود،کل معاشرتم با دخترای هم سنم، با دختر عمه هام بود که اونم شاید سالی یه بار اگه اونا میومدن تهران یا ما میرفتیم شهرستان اونم تحت تدابیر شدید امنیتی و نگاه های شکاک عمه و پسر عمه و اینا بود،همین.تو نوجوانی و وقتی بچه دبیرستانی هم که بودم هیچوقت نرفتم دنبال دختربازی و اینا،فقط از وقتی فهمیدم جق چیه،اونقدر زدم تا کف دستم مو دراومد…بگذریمدو ماهی از دانشگاه ما گذشت،من و الهه ارتباطون در حد نگاه موند،الهه یه دختر ریز و خوشگل بود،چشم های درشت و عسلی قشنگی داشت،هر روز به خودم میگفتم که امروز میرم بهش پیشنهاد میدم،ولی جراتشو نداشتم،وقتی الهی دید من بهش پیشنهاد نمیدم،خودش پا پیش گذاشت،بعد اینکه کلاس اندیشه اسلامی تموم شد،داشتم جزوه و کتاب رو جمع می کردم که الهه اومد جلوم وایستاد و نوستالژی آشنایی به بهونه جزوه برای من اتفاق افتاد-سلام.ببخشید من جلسه ی قبل نتونستم جزوه رو کامل بنویسم،امکانش هست شما جزوه تون رو قرض بگیرم+خخخخخواهش می کنم.بفرمائید-ممنون فردا تشریف دارید جزوه رو پس بدم؟+ننننه بله بله فردا هستم فردا همین ساختمان کلاس دارم-باشه پس میبینمتون با اجازهبعد سال ها به خودم جرات دادم و یه نفس عمیق کشیدم+ببخشید اگه امکانش باشه شماره تون رو بدین ،اگه پیداتون نکردم بهتون زنگ بزنماونم قبول کرد و شمارش رو گرفتم و اس بازی ما با موضوع اندیشه اسلامی شروع شد،از اونجایی که جزوه فقط بهونه بود، خیلی زود باهم صمیمی شدیم و یه هفته نشده باهم دوست شدیمالهه دو سال ازم بزرگتر بود،دانشجوی معماری دانشگاه شیراز بود و یه ترم مهمان اومده بود،خیلی زود عاشق و خاطرخواهش شدم،اصلا نفهمیدم چی شد که یه قسمتی از وجودم شد،برام مهم نبود ازم بزرگتره و فرهنگش با خانواده ما میخونه یا نه؟هیچ کس و هیچ چیزو بغیر از الهه نمیدیدم،زمانی که پیشش بودم بهترین لحظه های عمرم بود،الهه هم منو دوست داشت ولی فکر نمی کنم اون اندازه که من دوسش داشته باشم،شاید اون میدونست سخته که ما بهم برسیم ،واسه همین بهم دل نبسته بود…بعضی وقتا ماشین بابا رو میگرفتم و میرفتم دنبالش،تا اول های جاده چالوس میرفتیم،تو جاهای خلوت از هم لب میگرفتیم،طعم اون لب هیچوقت یادم نمیره واقعا بهترین روزهای عمرم بودبعد یه مدت کار کشید به سکس چت،با یاهو مسنجر تا نصف شب باهم چت میکردیم و تو فیسبوک عکس های همدیگرو لایک می کردیم.دیگه باهم راحت شده بودیم و چند بار تو ماشین سینه هاشو که شاید اندازه ی لیمو ترش نبود میمالیدم و با کصش ور میرفتم،معمولا همین که دستمو میزاشتم رو کس داغش،خیس میشد وچشاشو خمار میکرد،بعد اگه جای خلوتی بودیم از هم لب میگرفت.چند بارم تو ماشین برام جق زد و دیگه اون آخرا برام ساک میزد.اون روزا بهترین دوران زندگیم بود…چند روز مونده بود تا امتحان های ترم شروع شه،داشتیم شام میخوردیم که عموم زنگ زد به بابام و گفت که حال پدربزرگم اصلا خوب نیست و احتمالا نفس های آخرشه،زودتر خودشو برسونه شهرستان.چون من چند روز دیگه امتحان داشتم ،نرفتم و فردا صبح زود مامان و بابا با هواپیما رفتن شهرستان،ساعت ۱۰ صبح نشده بودکه مامان با حالت گریان بهم زنگ زد گفت بابابزرگ تموم کرده و چند روز میمونن اونجا،من بیشتر از اینکه از فوت بابابزرگم ناراحت باشم خوشحال بودم که یه چند روزی خونه خالیه.سریع به الهه خبر دادم داستان چیه،اونم به بهونه درس خوندن تو کتابخونه مامانشو پیچوند، الهه ۳تا خواهر داشت و باباش فوت شده بود،مامانشم در کل زیاد بهش گیر نمیداد. قرار شد ساعت ۱۲ اینا برم دنبالش،سریع رفتم حموم،شیو کردم و یه دستی به خونه کشیدم و ماشینو برداشتم و رفتم دنبالش،رسیدیم محله مون.خونه رو بهش نشون دادم و گفتم چند دقیقه بعد من بیاد که همسایه ها شک نکنن،ماخیلی وقت بود تو اون محل بودیم و همه میشناختنمون.خونه ی ما طبقه آخر یه آپارتمان پنج طبقه بود.الهه آیفونو زد و سریع درو براش باز کردم،همین که در آسانسور باز شد،لبای نازکش رو بوسیدم،بغلش کردم و آوردمش خونه،انداختم رو مبل،بهش فرصت ندادم مانتوشو دربیاره،رو مبل چند دقیقه از هم لب گرفتیم،مگه از لباش سیر میشدم…بعدش رفت رو مبل روبه رویی نشست،مانتوشو درآورد با یه تی شرت آبی و شلوار جین نشست جلوم،بدون مانتو خیلی لاغرتر به نظر میرسید،بهم زول زد تو چشاش شهوت موج میزد،بدون اینکه حرفی رد و بدل شه،تیشرتش رو درآورد،اومد تو بغلم نشست،یه سوتین اسفنجی سفید تنش بود،سعی کردم رابط سوتینش رو از پشت باز کنم،ولی بلد نبودم،خودش باز کرد ممه های کوچکش داشت بهم میخندید،سمت راستی رو خوردم و ممه ی سمت چپی رو با دستم داشتم میمالیدم،الهه در کل دختر حشری بود،تو اون حالت خودشو رو کیرم حرکت میداد،دیگه طاقت نیاورد،نشست رو زمین ،شلوارمو درآورد و کیرمو از تو شورتم درآورد،گذاشت تو دهنش،با هیجان ساک میزد برام،زبونشو رو سرکیرم چرخوند،شورتمو کامل درآورد،از پایین تا زیر سر کیرم لیس میزد و باچشم های خوشگلش که همه دنیام بود،نگام میکرد،وقتی میدید دارم حال می کنم،ادامه میداد،رفت پایین تر و تخمامو لیس زد،همچین لذتی رو تا حالا تجربه نکرده بودم.حالا نوبت من بود،رفتیم اتاق من و رو تختم دراز کشید،شلوارشو درآوردم،پاهای لاغر و سفیدش دیونه ام میکرد،شورت صورتیش یه کوچولو خیس شده بود،شورتشو درآوردم،این اولین بار که از نزدیک کص میدیدم،زبونمو کشیدم روش،یه طعم شوری داشت ولی برام قشنگ بود،بوی خاصی ام نداشت خیلی تمیز بود،لیس زدم و زبونمو کشیدم روش،با انگشتش چوچولشو نشون داد و گفت اونجا رو بخورم،نوک زبونمو گذاشتم روش تند تند زبون زدم،یه آه بلندی کشید که نشون میداد اونجاش خیلی حساسه،سرمو رو کصش فشار میداد و من به لیس زدن چوچولش ادامه دادم تااینکه لرزید و با چند تا آه بلند ارگاسم شد،الان وقتش بود که من ارضا شم،رو تخت دراز کشیدم الهام خوابید رو من،کیرمو گذاشت لای پاهاش و سرش میخورد به کصش،کصشو میمالید به کیرم،ولی به اندازه کافی خیس نبود،کیرم درد گرفت،رفتم وازلین آوردم و مالیدم به سر کیرم،الهام رو به دیوار وایستاد و دستاشو گذاشت به دیوار،رفتم پشتش و شروع کردم به لاپایی زدن،چون قدش ۲۰ سانتی ازم کوتاه تر بود،پاهام خسته شد و نتوتستم اونجوری ارضا شم…-الهام میشه از پشت بزارم؟+نمیدونم میترسم دردم بگیره-سعی می کنم یجوری بکنم دردت نیاد+…عیب نداره ولی اگه دردم اومد ادامه ندیم.باشه؟-باشه قربونت برمالهام رو تخت خوابید و پاهاشو باز کرد،چه بدونم باید بگم قمبل کنه که راحتتر بره…منم رفتم پشتش ،یکم وازلین مالیدم به سوراخ کونش و کیرم،سرشو گذاشتم دم سوراخش،خیلی دقت میکردم که آروم بکنم تا دردش نیاد،یکم که سرش رفت توش یه آخی گفت،یکم نگهداشتم بعد یه مقدار دیگه فشار دادم کامل سر کیرمو کردم تو کونش،دیگه نفس هاش تند تر شد و این بار محکمتر ناله کرد-خیلی درد داری؟؟می خوای درش بیارم؟+نه ادامه بده دردشم دوس دارماین شد که فشارمو بیشترش کروم و شروع کردم به تلمبه زدن.الهام دیگه داشت جیغ میزد،یهو ذهنم ناخودآگاه رفت به چند سال پیش و تجاوز عباس،حس کردم دوباره رفتم تو اون سونا،عباس اومد جلو چشام،عصبی شدم و کیرمو تا ته کردم توش،الهه داد زد:آآیی آرومتر،سوختممم!!!ولی من دیگه همون میلاد نبودم،هیچ چی نمیفهمیدم و تا اونجا که میتونستم محکم تلمبه میزدم،الهه اشکش در اومده بود و پتو رو چنگ میزد ولی من با هر رفت و برگشت کیرم داشتم از کیر عباس و همه توسری هایی که تو زندگیم خورده بودم،انتقام میگرفتم.بعد چند دقیقه آبم اومد و همش رو ریختم تو کون الهه…الهه رو بغل کردم و بخاطر خشن شدنم ازش معذرت خواهی کردم،من این دخترو خیلی می خواستم ،جونم به جونش بسته بود.چند دقیقه تو بغل هم موندیم،به نظر میرسید الهه از سکسمون راضی بود و دردش اذیتش نکردهناهارو رفتیم بیرون،و بعدش رفتیم سینما،عصر یجایی نزدیک خونه شون پیاده کردم.این سه روزی که مامان بابا نبودن هر سه روزش الهه رو آوردم خونه و باهم سکس داشتیم…اون ترم تموم شد الهه دیگه تو دانشگاه نبود و رفته بود شیراز،دانشکده بدون اون برام قابل تحمل نبود،هر روز بهش زنگ میزدم یا تو فیسبوک باهم چت میکردیم،ولی رفته رفته باهام سر سنگین شد،بعضی وقتا تلفنمو جواب نمیداد و وقتی جواب میداد بهونه میاورد و زود خداحافظی میکرد،خیلی کم آنلاین میشد،تا اینکه یه روز پیام داد که این دوستی هیچ فایده ای نداره و می خواد دیگه تموم کنهاز من اصرار، از الهه انکار،جلوی اون هیچ غروری نداشتم بهش گفتم که بدون اون دنیا برام جهنمه،ولی دلش سنگ شده بود،دیگه آخرا اصلا جواب تلفنو نمیداد،بعدش تو فیسبوک بلاکم کرد،با یه اکانت دیگه رفتم پیجش دیدم تو بیو نوشته" in rell"به معنی واقعی داغون شدم،تو هجده سالگی دلم شکست،بدجورم شکست…این داستان ادامه دارد…نوشته: جبر جغرافیایی