کوس اش سفید مثه پنبه بود

یه زن حدود 40 ساله و فوق العاده خوش هیکل . کمر باریک و باسن برجسته و خوش فرم با سینه های

80. چشمان روشنی داشت که زیباییش را چند برابر میکرد. برای اون سن فوق العاده بود و معلوم بود خیلی به خودش میرسه. خیلی راحت باهام دست داد و نشست کنار شوهرش. یه تیشرت سبز چسبون پوشیده بود با یه شلوار پارچه ای سفید و تنگ

. چنان تپلی کسش برجسته بود انگار لاپاش طالبی گذاشته!

اولش خجالت میکشیدم باهاش رو در رو بشم اما بعد چند دقیقه بیشتر مخاطب حرفاش من بودم و شوهرش بلند شد رفت تو آشپزخونه.

وقتی برگشت سینی مشروب و مخلفات دستش بود و گذاشت رو میز. هر بار که راضیه ازجاش بلند میشد و میرفت تو آشپزخونه تا شام را آماده کنه بی اختیار باسنش نگاهم را به خودش میکشید. برای بار چندم احمد متوجه نگاهم شد و گفتم الانه که با اردنگی بیرونم کنه. اما با لبخند گیلاس را به طرفم گرفت

گیلاس دوم و سوم را خوردیم دیگه راضیه کله اش گرم شده بود و شروع به تعریف جوک کرد. ول کن هم نبود و دیگه جوکهاش بوی سکسی گرفته بود.

یه آدم ۳۰ ساله ی مجرد که ده ساله تنها زندگی میکنه و هنوز بدن یه زن رو لمس نکرده

روزا و سالها همینجور میگذشت و ما هم در حسرت یه همبستری با یه جنس مخالف

،زنش هم از اون تیپ های ساده ولی اغوا کننده،چادر سرش بود ولی برآمدگی های باسنش قشنگ به چشم میخورد موقع راه رفتن،،صورتشم آرایش نیمه غلیظ داشت که با اون لباسای مذهبیش یه تضاد عجیبی بود

چادرش باز شد،،نخواستم نگاه کنم ولی سفیدی سینه هاش و قرمزیه تاپ بندی که پوشیده بود ترکیب رنگ جالبی ساخته بود که چشمم قفل شد روش

گذاشت قشنگ از دیدنش لذت ببرم یه تاپ بندی قرمز که زیرش سوتین هم نبسته بود و یه جز نوکش تمام اجزای سینش مشخص بود ،

،البته برآمدگی بزرگ نوک سینش هم از زیر تاپ نازکش چشم نوازی میکرد،،تو همون چند ثانیه انگار تمام خون بدنم رفتن درون آلتم چنان سفت شدن که میشد ازش جای دسته تبر استفاده کرد بدنم از گرما عرق کرد و در حال سوختن بود ،،چادرش و پرده کرد و یه لبخند ملیح زد و گفت ظرفشو فردا میام میگیرم و رفت