سکس توی گاراژ با آلت روغنی


چند ماهی گذشت دیگه زمستون بود رفت وآمد ما واقعا زیاد شده بود دائم وقتی سرکار نبودیم یا خاله خونه ما بود یا ما خونه اون .دخترش هم می اومد واقعا هم دختر خوشگلی داره .هروقت هم می اومد حتما خونه ما یه سری میزد . خانمم یه شرکت با دوستش از قدیم الایام دارن واسه کارهای کامپیوتری هستش تازه گی کارشون گرفته بود و چندتا شرکت رو ساپورت میکردند . ترافیک کاریش زیاد بود و گاهی اوقات موقع شام می اومد خونه صبح زود هم میرفت . منم معمولا ساعت چهار خونه ام . نبودنش تو خونه کلافه ام میکرد اصلا به تنهایی عادت ندارم . یه روز پنج شنبه که از سرکار زودتر اومده بودم خونه نهار رو زدم به بدن و چایی رو هم دم کرده بودم به خیال اینکه خاله هم امروز میخواد بره سر خاک شوهرش .با خانمم تماس گرفتم ببینم کی میاد که گفت طبق معمول کار داره و تا شب نمیاد اومدم بساط دود ودم رو فراهم کردم پیکنیک رو آوردم زیر انداز نسوز رو انداختم و منقل و ذغال و بافورم آوردم خلاصه گفتم بعد مدتها امروز روزشه حسابی همه چیزو مرتب کردم و نشستم. بسط سوم چهارمی بودم که یکدفعه در خونه رو زدند حسابی حول کرده بودم میدونستم فقط خاله میتونه باشه چون خانمم که کلید داره درب پایین هم که بسته است فقط میتونه خاله باشه دیدم هرکاری کنم گندش دراومده پس از روراستی هیچ چیز بهتر نیست . رفتم درو باز کردم دیدم بعله خاله است با لباس تو خونگی پشت در و ایستاده بعد سلام و علیک تعارف کردم اونم نه گذاشت ونه برداشت اومد تو بلافاصله بعد اومدن گفت به به آقا مهرداد ببین چه خبره خاله تو هم آره گفتم خاله من گاهی اوقات اونم شب جمعه یه دودی میگیرم.

نشست جای من پشت رول بساط و یه کمی گریه اش گرفت چندتا قطره اشک از گوشه چشماش جاری شده و گفت خدابیامرز قاسم آقا هم مثل تو بود هرازگاهی یه دودی می گرفت ولی خاله تو که حالا جوونی دیگه چرا ؟گفتم نپرس خاله نپرس که دلم خونه یه خنده ای کرد گفت اوه ه ه چه خبره اینقدر سروصدا میکنی بیا بیا بشین کارتو کن گفتم دیگه نمیچسبه گفت برای چی؟ گفتم هرچی زدم پرید . گفت از نو بزن خلاصه نشستیم و مشغول شدیم گفت الهه میدونه گفتم ای یکی دوبار خفتم کرده ولی چون میدونه تفریحی هر ماهی دو ماهی یکبار میزنم و کنترل میکنم کاری نداره . یه دونه پرتقال پوست کند و گفت گرچه میبره ولی بزن مزه دهنت عوض بشه گفتم خاله زحمتی نیست موز بده گرمه خوبه همینطوری با شلوارک و یه تی شرت جلوش نشسته بودم و واقعا دیگه خیلی زیاد از حد راحت رفتار میکردم موز و خورد کرده بود تو بشقاب و کم کم میزد به چنگال و میذاشت دهنم گفتم خاله افتادی به زحمتها گفت نه بابا یاداون خدابیامرز میافتم خیلی دوستش داشتم الان واقعا دلم واسش دلم تنگ شده دوباره رفت تو حس منم که تقریبا منتظر این فرصت بودم بافورو رو گذاشتم تو منقل و شروع کردم نوازشش کردن چون فاصلمون کم بود گرفتمش تو بغلم و روی شونه هاشو میمالیدم گاهی هم یه دستی از روی روسریش به موها و گوشش می کشیدم گفت مهرداد جون ولم کن حالم بدتر خراب میشه انگار الان اون پیشمه دیگه ادامه اش صلاح نیست . گفتم چشم خاله دوباره مشغول شدم که اینبار برام یه چایی نبات درست کرد و داد بهم داشتم میخوردم که دیدم داره وسط شلوارک رو دید میزنه کیر لامذهب چنان بلند شده بود که نگو خوب بود شلوارک گشاد بود والا خیلی ضایع تر بود گفت خاله اینو شب با این کمری هم که الان داری سفت میکنی کی میخواد جوابشو بده؟ گفتم الهه گفت کم نمیاره ؟گفتم کم که چه عرض کنم تا هرجاشو بتونه که فبهالمراد باقیشم می‌سپاریم دست گلنار گفت گلنار کیه گفتم نمیشناسی خاله خیلی معروفه گفت منظورت صابون گلناره دیگه گفتم خاله توام یه خنده ای کرد گفت مهرداد امان از دست تو داشت میخندید که دوباره بغلش کردم و گفتم خاله میخوای با الهه تقسیمش کنید . یه دستی بهش کشید و گفت من بدم نمیاد ولی یه صیغه ای چیزی بود بد نبود تا اینو گفت دیگه حس کردم به ارزوم رسیدم انگار امروز روز شانس من بوده و خبر نداشتم گفتم اینکه کاری نداره الان خودمون می خونیم گفت نه مهرداد جان الان وقتش نیست باید صبر کنی تا وقتش گفتم کی وقتشه گفت خودم خبرت میکنم پاشد رفت هرچی التماس کردم گوش نداد و رفت چند روزی گذشت که گفتند میخوان طبقه بالا رو بفروشن برای معصومه خونه توی اصفهان بخرند آخه شوهرش کارش برای چندسالی افتاده بود اونجا ما هم گفتیم چه جایی بهتر ازاینجا چند روزی مهلت گرفتیم و خلاصه طبقه بالا رو از نسرین خریدیم بعد عید بود از اون روز به بعد جور نشده بود دیگه بساط کنم یه روز که شرایط جور بود اومدم خلاصه بساط رو ردیف کردم نشستم که ذغال رو بزارم داغ بشه دیدم در میزنن پاشدم در وباز کردم دیدم نسرینه یه تیپی هم زده که نپرس کلی هم مغز پسته و این چیزها تویه سینی قدیمی گذاشته و اومد تو گفتم خدایش از کجا میدونستی الان میخوام بشینم که اومدی خندید و گفت علم غیب پسرم علم غیب لباشو گذاشت رو لبام و یه لب خوشگل گرفت و گفت مشغول شو که خیلی کار داریم چه دردسرتان بدم صیغه رو خوندیم و مشغول شدیم نسرین حدود 38سالشه قدش حدود 170وزنشم 63کیلویی هست سایز سینه هاش 85

تو 16 سالگی ازدواج کرده و الان فقط وفقط یه دختر 21ساله داره که اونم همون معصومه است که با شوهرش رفتند اصفهان زندگی میکنند زنم الهه 26سالشه قدش 167وزنشم 64کیلو مهندس کامپیوتره خودمم که چاکریم یه کله کچل دراز 190قدمه 94وزنمه یه ته شکم دارم بفهمی نفهمی قیافه هم ای بدک نیستم ولی برد پیت هم نیستم ولی خدائی کیر خوبی دارم یه کم سیاه هست ولی در عوض هم طول خوبی داره 25سانت هم قطر خوبی داره حدود 10سانت یه چیزی تو مایه این سیاه پوستاس الهه که اولش دیده بود میگفت از خر بهت پیوند زدن این کیر خره کم کم باهاش راه اومد ولی هیچوقت نتونسته تا حالا تمومشو تا آخر تحمل کنه . خلاصه خاله خوابید و گفت شروع کن مهرداد جون الان دیگه هم محرم شدیم هم من خیلی عطش دارم از اول عمرم یه کیر درست و حسابی نخوردم فقط بکن توش بدونه حاشیه که داره بدجور میخاره ما هم یه دستی درش زدیم و شعله پیکنیک رو کم کردیم و افتادیم رو خاله حسابی اب انداخته بود سرش رو که گذاشتم درش دیدم هیچ شکلی تو نمی ره با این که این زن جا افتاده ولی اصلا انگار دوختی درشو کم کم خیسش کردم هل دادم توش تا بالاخره با مکافات نصف بیشترش رو دادم توش . شروع کردم آروم آروم تلمبه زدم که دیدم نسرین یه نفس عمیقی کشید همچین از ته دلش یه جون گفت که دلم ریسه رفت فشار وسرعت تلمبه رو بیشتر کردم دیگه حالا جا باز کرده بود و تا ته میرفت آبی بود که ازش سرازیر شده بود تا من کیرمو کشیدم بیرون که یه نفسی تازه کنه عین ادرار آخر کار که بی جون میاد یه آب غلیظی ازش شروع به رفتن کرد و منو به زور به سمت خودش کشید وبا التماس گفت بزن بکن توش بکن بکن مهرداد بکن کیرمو با دست گرفت و سریع کرد توش به سی ثانیه نشد که لرزش شدیدی کرد و لباش تو لبام قفل موند و آب منم تو کسش اومد نای حرکت نداشتیم همون جور افتادیم تو بغل هم بعد یه ربعی که دیگه حالمون جا اومد بلند شدیم و خودمونو تمیز کردیم اومدیم پای بساط برام ذغال می گرفت من هم می کشیدم گفتم نسرین خوب بلدیها گفت اختیار داری بیست سال تجربه دارم واسه اون خدابیامرز همیشه هم میچسبوندم هم ذغال میگرفتم تازه جنست هم خوب نیست حالا دفعه دیگه از باقی مونده جنس قاسم آقا میارم حالشو ببری خلاصه کلی گفتیم و حال کردیم یه بار دیگه هم اون روز برنامه خفنی داشتیم تا الانم نسرین زنمه الان سه سال داره میگذره الهه فهمیده با نسرین صیغه کردیم ولی بقول خودش میگه تف سربالا به هرکی بگم چه فایده اون خالمه تو شوهرم با اشاره به کیرم هم میگه اینم که سرشو هرروز مثل افعی بالا میگیره