شاه کوس زندگی من

-در هر نقطه ای از زندگیمون که هستیم و تصمیم هامون ما رو به اونجا رسونده. ممکنه آدم های دیگری هم باشن که به همون جا رسید باشن اما مسیری که پیمودن لزوما با ما یکی نیست…در قسمت قبل به اونجا رسیدیم که اعلامیه های پذیرش عضو جدید برای بسیج دانشجویی رو روی دیوار دیدم. کابوسی که فکر میکردم ازش بیدار شدم یک بار دیگه به سراغمون اومده بود اما من تنها کسی نبودم که از بازگشت سگ زنجیر حس بدی داشتم.برای بهتر فهمیدن مسائل لازمه کمی راجع به سیستم اجتماعی دانشگاهمون براتون توضیح بدم پسرهایی که تنهایی خونه مجردی داشتن “پرنس” نامیده می شدن و بین دخترها شناخته شده بودن . پسرهای بدون رفیق ، پول و امکانات “بی کس” و پسرهای مفت خور و همیشه آویزون “کرکس” خطاب می شدن. این وسطا گهگاه چندتایی پسر اکیپ میشدن دسته جمعی جایی رو اجاره میکردن بعدش همه جا جار میزدن که ما هم پرنسیم! ولی خیلی زود گندش در میومد خونه مشترکه. معمولا هم بعد چند ماه به مشکل میخوردن و بر میگشتن خوابگاه. دخترها برای خونه های دانشجویی دسته جمعی پسرها اسم طویله یا خرگاه رو انتخاب کرده بودن و به دخترایی به اونجا دعوت میشدن میگفتن بری مستراح عمومی میشی ( یعنی همه ساکنین خونه آبشون رو میریزن داخلت ) در نتیجه از ترس تجاوز دسته جمعی هیچ دختری به خونه های گروهی نمیرفت. همون موقع ها چهار پسر با هم پول میزارن یه اتاق کنار حیاط خونه یه پیرمرد تنها رو اجاره میکنن اما نه برای زندگی چون واقعا جای زندگی نبود. خودشون خوابگاه بودن اونجا رو فقط گرفته بودن که مکانشون باشه. بلافاصله بعد از گرفتن اتاق همه جا عر زدن ما هم پرنسیم ولی نه کسی باور کرد ، نه هیچ دختری آدم حسابشون کرد بره پیششون. وقتی کلی زور زدن دیدن فایده نداره برای ضایع نشدنشون همه جا می گفتن که ما دختر خونه نمی بریم چون با رفقا بیشتر حال میکنیم!! چیه منت دختر کشیدن و… البته نتیجه این زر زدناشون فقط این بود که به کون کونک بازی متهم می شدن مثلا: با رفقا حال میکنید؟؟ دو طرفس یا فقط بهشون میدین!! و… ولی کسایی که این کسشعرا رو بارشون میکردن تو خوابم نمیدیدن که یه روز این حرفا واقعی بشه!! گذشت تا اینکه یک شب برای اینکه بگن به دخترا احتیاجی ندارن چهار نفری قلیان بر می دارن میرن اتاق. یک ساعت بعد پیرمرد صاحبخانه با برادر بزرگش و یه دبه نوشیدنی الکلی که حالا عرق بوده چی بوده میان سراغ اینا که اجازه بدین دور هم باشیم!! اینام به هوای عرق مفت راهشون میدن. ظاهرا نزدیکای ته دبه سردرد میگیرن پیرمردا هم دو تا قرص میدن که اینا رو بخورین حالتون بهتر میشه. اینا قرصم رو عرق میخورن و یکی دو ساعت بعد خوابشون میبره!! نزدیک ظهر وقتی بیدار میشن چهارتاشون کون لخت بودن و سردرد شدید داشتن! خلاصه میان دانشگاه و شروع میکنن تو حیاط با هم دعوا کردن. از اونجا که این فلک زده ها اونروز رو شانس نبودن همون موقع بنده که طبق معمول تا لنگ ظهر خوابیده بودم سرحال و شنگول عنر عنر اومدم دانشگاه دیدم اینا دارن دعوا میکنن!! دوستان بنده یه لحن پیرمردی دارم که همیشه جمله هاش با “عزیزان من” شروع میشه!! یعنی در ظاهر شما پیرمرد مهربانی رو میبینید (از اون پیرمرد مهربونا که تو پارک میشینن منتظر بچه هان!!) که داره چند جوانتر رو نصیحت میکنه اما اگر چشم بصیرت داشته باشید، همون پیرمرد رو میبینید که بچه بیچاره رو دولا کرده و در حالی که بچه بیچاره داره دستو پا میزنه با قدرت تمام داره کونشو مورد عنایت قرار میده!! این حقیقت هم که فقط یکسال بزرگتر بودم تاثیری در نگرفتن ژست خرپیره های هفتاد ساله نداشت!! گفتم عزیزان من… دعوا چرا؟ کل دخترای دانشگاه راجع به آقا بودن و با کلاس بودن شماها حرف میزنن اونوقت شما مثل لاتا وسط دانشگاه عربده میکشید؟ از شما خیلی بعید بود!! وقتی با داد و بیداد جریانو بهم گفتن و همدیگه رو به نامردی متهم کردن با لحن خردمندانه ای گفتم چرا سر هم داد میزنید شما که گناهی ندارید!! مگه نمیگید پیرمرده با دبه عرق و داداشش اومد؟؟ مگه عرق نداد خوردین؟ یکیشون گفت آره چند تا قرصم داد! گفتم خوب فکر میکنید تصادفی بوده؟ شماها بی گناهید!! اونا مست و چت تون کردن که ازتون سواستفاده کنن وگرنه هیچ کدوم اینقدر نامرد نیستین که کون رفیق بزارین!! رفاقت حرمت داره!! و از این کسشعرا… ظاهر قضیه این بود که من داشتم رفاقت اینا رو حفظ میکردم اما اصل جریان این بود که اگر اینا فکر می کردن دوتاشون کون اون دوتای دیگه گذاشتن تا آخر دانشگاه در رو داشتن هر کسی میگفت من کردم بقیه دادن!! اما اگر قبول میکردن که پیرمردها کردنشون دیگه هر چهارتاشون رسما کونی میشدن و هیچ در رو یا راه انکاری براشون نمیموند!! بعد از اینکه اینا رفتن به دخترها گفتم از این به بعد اسم گروه اینا چهارکونه (چهارخونه) است خبرشو پخش کنید!! البته بعد از این جریان رفاقت اینا به هم خورد و اتاق رو پس دادن ولی ماجراهاشون به لطف اینجانب تازه شروع شده بود!! تو دانشگاه ما پسری به نام خسرو بود که قبلا راجع بهش در مردم آزاران نامدار نوشته بودم. خسرو پدر فوق العاده ثروتمند شو چند سال قبل از دست داده بود و وارث یک ثروت بزرگ بود به محض رسیدنش اولین کاری که کرد یک خونه پیدا کرد و خرید!! دقت کنید من اجاره کردم ولی اون خرید! خانه ای بزرگ با حوض و دو ستون در ایوان و خلاصه همه چی. خسرو به جرات ثروتمند ترین آدم دانشگاه بود طبیعتا دخترهای زیادی براش دندون تیز کردن ولی هیچکدومو آدم حساب نکرد!! اول همه فکر کردن چون پولداره خودشو میگیره ولی خیلی زود فهمیدن که خسرو همجنسباز و فاعل است (البته سالها بعد فهمیدم به کودکان مونث زیر ده سال هم تمایل داره) . تو دانشگاه پسری بود که ترک تبریز بود و قیافه به شدت خلافی داشت. نمیدونم کارتون لوک خوش شانس رو دیدین یا نه ، دالتونها رو یادتونه؟ انگار چهرشونو از روی صورت این کشیده بودن . چهره چهارگوش با چانه بلند ، سبیل خیلی کلفت چنگیزی ، صورت سبزه یعنی اگر عکسشو میدیدین فکر میکردین این به جرم یازده فقره قتل عمد تو زندانه!! قیافشم خیلی بالاتر از سنش نشون میداد. اگه تو خیابون میدیدنش فکر میکردین ده تا ضامن دار و قداره همراهشه!! معمولا وقتی کلمه کونی رو میشنویم یه پسر سفید مفید ، لپ صورتی ، تپل مپل با صورت چاق به ذهن ادم میاد ولی این سیبیلاش تیر آهنو خط می انداخت!! وقتی خبر پخش شد که کونیه و خسرو به عنوان اولین کون انتخابش کرده خود من گفتم هرکی گفته زر زده. این با اون ابهتش حتی اگه بخواد برای کسی ساک هم بزنه، طرف هر کی باشه کونشو دو دستی میگیره فرار میکنه. چون واقعا ترسناک بود. .بعد از تلاش ناموفق کس های دانشگاه برای آویزون شدن به خسرو نوبت حمله مفت خور آویزون ها که به زبان دهه شصت چترباز خطاب میشدن بود. خسرو در کمال احترام مفت خورها رو به خونه اشرافیش دعوت می کرد. وقتی به رسم تعارف از خونش تعریف میکردن میگفت وقتی با کسی ندار بشم هرچی که من دارم مال اون هم هست!! بعد مفت خور رو به داخل خانه میبرد و سفره شاهانه ای براش می انداخت. مفتخور طبیعتا تشکر می کرد مثلا میگفت تو زحمت افتادین خسرو هم جواب میداد تشکر نداره مگه شما نمیومدی ما شام نمی خوردیم؟ طرف میگفت خوب کلی تدارک دیدین خسرو جواب میداد سفره ما همیشه همینه!! بعد شام دالتون قلیان مواد مخدر چاق می کرد و جلوی مهمان میگذاشت. طرف که می کشید شراب میاوردن بعد به مهمون میگفت وقت ندار شدنه! دالتون لخت میشد و به حالت خرگوشی قرار میگرفت. مفتخور اینجا باید لخت میشد و کون دالتون می گذاشت یا حداقل سعیشو میکرد. بعد خسرو خان بلند میشد و دستش رو روی کمر مفتخور لخت که هم نعشه مواد بود هم مست شراب می گذاشت و دولاش میکرد که کونش بذاره. اگر مفتخور مقاومت میکرد با لحن بدی می گفت مگه نمیخوای با ما ندار بشی؟ نمیخوای از خونه من برو بیرون!! مفت خورها به هوای اینکه چهار سال تو اون خونه بزرگ و راحت زندگی میکنن و خوردو خوراکشون شاهانه است معمولا قبول میکردن و خسرو خان کونشون میزاشت. فردا صبح میگفت شماره کارت بانکتو بده بعد میگفت دالتون تا دم در همراهیت میکنه جمعه شب بعد رمل و اسطرلاب می اندازم ببینم صلاحه از ما باشی یا نه!! شنبه صبح خسرو به بانک می رفت و صد هزار تومن 15 سال پیش میریخت به حساب یارو. مفتخور تا شنبه بعد صبر میکرد اگر خسرو از کون طرف خوشش اومده بود میگفت رمل انداختم ماه کامل اومد و طرف رسما جزو دارو دسته خسرو میشد . ولی اگر به قول خودش طرف کون مالی نبود همون یک بار میشد و دیگه راهش نمیداد. طرف خودش بی خیال می شد که هیچ ولی اگر تهدید میکرد خسرو میگفت کون پولی دادی رسید پرداخت بانکیش رو هم دارم شکایت کنی وکیل کار درستی دارم کار به دادگاه میکشه و وکیلم با یک بهانه الکی تمام افراد فامیل و همسایه هاتون رو به عنوان شاهد احضار میکنه، نه برای اینکه به شهادتشون نیاز داریم فقط واسه اینکه همه بفهمن کون پولی دادی همه جا آبروت بره!! یک نکته ای که دانستنش لازم است اینه که از بین تمام قسمتهای بدن دهانه واژن و باسن با سرعت بیشتری ترمیم میشن برای همین قربانیان تجاوز باید بلافاصله به پزشکی قانونی مراجعه کنن اما اگر یارو همون روز که خسرو جواب رد میداد هم میرفت شکایت، چون هشت روز از کون دادنش گذشته بود حتی اگر کونش زخمی هم می شد تا اون موقع دیگه خوب شده بود و پزشکی قانونی نمیتونست چیزی رو ثابت کنه. یعنی سلطان کون فکر همه چیزو قبلا کرده بود. خسرو هرگز دوست من نبوده ولی همیشه هوشش رو تحسین کردم. با وجود اعتیادش به مواد مخدر باز هم ذهنش از نصف آدمهایی که شناختم بهتر کار میکرد. در محور زمان خسرو مفتخورهای زیادی رو به خونش کشوند و کونشون گذاشت جوری که تو دانشگاه پخش شده بود اگر مشکل مالی دارید تا صد تومن میتونید رو کیر خسرو حساب کنید چون هرگز به کون تازه نه نمیگفت!! یکی دیگه از روشهای شکار خسرو این بود که وقتی پسری با هزار بدبختی دختری رو تور میکرد و لنگ مکان بود میرفت به خسرو رو میزد که دخترو ببره خونش . اینجا خسرو با یه لحن دلخور میگفت تا حالا یکبار هم اینقدر مرام خرج ما کردی که سر سفره مون بشینی که توقع جاکشی داری؟؟ یارو طبیعتا میگفت این چه حرفیه و شما آقایی و … خسرو هم بلافاصله طرفو برای همون شب شام دعوت میکرد!! سرتونو درد نیارم یارو غروب لنگ مکان برای کردن دوست دخترش بود آخر شب خودش دوست دختر میشد!! خلاصه خسرو قصه ما رفتو رفتو رفتو رفت… یعنی ببخشید! کردو کردو کردو کرد تا رسید به چهار کونه!!! وقتی بنده سخنرانی تاریخی مو که به نامگذاری گروه چهارکونه منجر شد انجام دادم خسرو خان که بوی کون تازه به مشامش خورده بود بلافاصله پیداش شد. اول از همه یکی از اعضای چهار کونه به اسم محمدعلی کربلایی که به لطف من به ( با لهجه غلیظ ترکی بخونید) مَمدَلِه کَبلَلِه نام گذاری شده بود رو به خونه اش کشوند. طرف کونشو داد صد تومنشو گرفت رفت. اما بعدش نوبت سردسته چهارکونه بود که تو شناسنامه وحید بود اما دوستاش وَححوود (بر وزن مطرود) صداش میکردن . وححوود مادر مرده بعد از اینکه به تور خسروخان افتاد حالا اون شب خسرو گوریل بازی در اورده بود یا با دالتون دو کیره کرده بودنش یا هرچی فرداش بدجوری دردش می گیره برای همین جمعه و شنبه رو در خونه خسرو استراحت میکنه بعدش میره. هفته بعد وححوود سراغ خسرو میره که ببینه کی باید اثاثشو ببره خونه خسرو. خسرو میگه رمل به اسطرلاب انداختم قمر در عقرب بود و خون دیدم (یعنی بودن تو بین ما آخرش قتل و مرگه) پس اومدنت به صلاح نیست!! وححوود مادر مرده که فهمیده بود برای بار سوم کونشو الکی به باد داده کوتاه نیومد و همه جا پشت سر خسرو سخنرانی میکرد که نامرده و خونش نرید و…!که البته چون همه جریان رو میدونستن با پوزخند باهاش برخورد میکردن ، معلومه اون شب وازلین شون تموم شده بوده… یا حالا که صد تومن داری یه چهل تومن دستی بده… و کسشعرای دیگه. دوستان، وححوود قبل از این جریانات خودشو به علت داشتن سه تا نوچه و اون اتاق بغل حیاط خیلی میگرفت و با وجود اینکه هرگز هیچ دختری آدم حسابشون نکرده بود تحت تاثیر این توهم بود که از شاخهای دانشگاهه واسه همین وقتی کونش گذاشتن پرتش کردن بیرون خیلی زورش اومد . آمریکاییا ضرب المثلی دارن که میگه “فلانی فکر میکنه از کون فیل بالاتره” فیل به خاطر قدش طبیعتا کونش در ارتفاع بالایی قرار داره ولی کون در هر ارتفاعی باشه باز هم پر از مدفوعه و طبیعتا بی ارزشه. اصطلاح کون فیل در زبان کوچه آمریکایی ها به افرادی گفته میشه که نه پول دارن نه سواد نه استعداد نه هنر نه هیچ چیز دیگه ولی الکی خودشون رو میگیرن در حالی که فقط پر از مدفوع هستند و لاغیر!! اینجانب بعد از شروع سخنرانی های وححوود بر ضد خسرو به اقتضای اون ضرب المثل براش لقب “آقا کون بالا” رو انتخاب کرده بودم که مثل آتش داخل جنگل بلافاصله تو کل دانشگاه پخش و لقب رسمیش شد. آقا کون بالا هر چی خودشو به زمین و زمان میزد تا دیگران رو علیه خسرو با خودش متحد کنه تلاشش نتیجه ای نداشت حتی مفتخور آویزون های سابق که به لطف خسرو یکی یکی به مفتخور کونی تبدیل میشدن هم از ترس رفتن آبروشون جلو خانواده باهاش متحد نشدن تا اینکه ، اون روز کذایی رسید و اعلامیه هایی برای پذیرش عضو و تشکیل مجدد بسیج دانشجویی روی درو دیوار نصب کردن. آقا کون بالا که این رو فرصتی برای انتقام میبینه بلافاصله میره و عضو بسیج دانشجویی میشه. بعدش بدو بدو میره سراغ خسرو و به دروغ میگه مسئول (رئیس) بسیج دانشجویی دانشگاه شده و از این به بعد مادر خسرو گائیدس!! گفته بود برات پرونده لواط درست میکنم و از دانشگاه مستقیم میفرستمت زندان تهشم سنگسار!! دَرسِت که هیچ عمرتم دیگه تموم شد.دانشگاه ما سه محور قدرت داشت اول رئیس دانشگاه که صبح رو شب می کرد حقوقش رو میگرفت و هیچی بجز قلیان نفروختن توی بوفه به تخمش نبود. دوم آخوندی که بسیج دانشجویی زیر دستش بود. سوم رئیس حراست که یه مسلمون واقعی بود و بارها دیده بودم تنهایی تو نماز خونه مشغول عبادته یا عصر پنجشنبه که همه رفته بودن در نمازخانه به تنهایی مشغول خوندن قرآنه ولی دانشجوها براش اهمیتی نداشتن. تنها دانشجویی که در قالب تحقیر کمی باهاش صمیمیت داشت من بودم. مثلا روی نیمکت تو محوطه نشسته بودم میومد مینشست و جریانی رو تعریف میکرد اخرش میگفت تو بودی چیکار میکردی!! وقتی جواب میدادم با حالت از بالا نگاه کردن میگفت حق با علیست!! یا عجب حرفی!! یا از این چیزا که یعنی حرفت زیاد ارزش نداره ولی بعدش میرفت دقیقا همونو انجام میداد!! کلا زورش میومد با کوچکتر از خودش مشورت کنه اینجوری غیر مستقیم جوابشو میگرفت!! دوستان جایگاه مشاور نقش همیشگی من بوده و مثل طلوع خورشید برام جزو روال روزمره زندگی است ، در دبیرستان مدیر و ناظم بارها با من مشورت کردن ، در سربازی فرماندهان ارشد و در دوران کاری حاجی رئیس شرکت که پیرمرده هم هزار بار بیشتر با من مشورت کرده . مشورت کردن هرگز کسیو کوچیک نکرده ولی تجربه نشون داده بعضیا مشورت کردن با کوچکتر رو خلاف شان شون میدونن.هر وقت رئیس به جای همیشگی من یعنی نیمکت های نزدیک بوفه میومد بلند میگفت خلوت کنید و همه میرفتن . به علت برخورد بسیار تلخ و عمدی با پسرهای دانشگاه که مانع هر نوع دوستی و تقاضای جاکشی ازم میشد پسرها ازم متنفر بودن ولی بین دخترها کمی محبوبیت داشتم جوری که تقریبا هیچ شبی تنها نبودم. اون زمان پسرها که میدیدن حاضر نیستم براشون جاکشی یا کسکشی کنم از ملاقات هایی که در محوطه دانشگاه و در جلوی چشم همه با رئیس حراست داشتم برای انتقام استفاده کردن و منو همه جا خبرچین و جاسوس حراست معرفی کردن. یکی دوباری هم رک جلوم گفتن که جواب دادم کدومتون رو تا به حال اینقدر آدم حساب کردم که باهاتون بشینم یا حرف بزنم که بخوام اسرارتون رو بشنوم و به رئیس منتقل کنم!! میپرسیدن پس با رئیس چی میگی؟؟ جواب من این بود مگه خبر ندارید؟؟ وقتی میگفتن نه ، با پوزخند تمسخر میگفتم خوب حتما در حدی نیستید که بدونید!! یا وقتی یه کنه اصرار میکرد که چیزی رو بدونه صدامو ضعیف میکردم میگفتم میتونی یه رازو نگه داری؟ طرف با خوشحالی مثل سگ کلشو تکون میداد میگفت اره!! بعدش با پوزخند میگفتم منم همینطور!ادامه...نوشته: شاه ایکس