کار آموزی با نتیجه سکس آموزی

داستان من کاملا واقعیه خواهشا به بزرگواری خودتون ببخشید اگه ایرادی داشت…من سوگلی هستم 24 سالمه از تهران وزن50 قد 160 و سایز 75ماجرا از انجا شروع شد که من طی چند سال زندگی با همسرم بدلیل تفاهم نداشتن با هم با هم دعوامون شدو به خونه باباش رفت و الان حدود 2ساله که درگیر دادگاه وکارهای طلاق هستیم .از بچگی بخاطر تجاوزهایی ک بهم شده بود همیشه دوست داشتم سکس خشن داشته باشم و با فانتزی های لیتلی خودم رو تخلیه میکردم…خیلی دنبال کار بودم تا بواسطه یکی از دوستان با یه اقایی اشناشدم و تماس گرفتم ببینم میتونم کاری جور کنم… ایشون گفتن مدیرعامل یک شرکت حسابداری هستند و شدیدا مشغول به کارند وقت نمیکنن بخان تلفنی توضیح بدن باید حضوری برم پیششون… , تو دفتر شرکت دوتا خانم کار میکردند که یک نفر حسابدار و دیگری که اسمش امور اداری را انجام میداد, من هم بخاطر شرایط زندگی و پدرم کلا از مردهای با جربزه خوشم میاد و با حسی شبیه ترس و بردگی باهاشون برخورد میکنم… اقای قاسمی رو دیدم، مردی 35ساله و متاهل، خوشتیپ و خوش استایل…قد 180 و وزنش 90بدنساز و مربی بدنسازی و اتفاقا هنرمند و خواننده هم بود و از هر انگشتشون یک هنری میبارید…خیلی جذب اخلاقش شدم… ادم مثبتی بود و نون حلال درنیاورد… میگفت بخاطر شغلی که دارم همیشه عصبی و پرخاشگر هستم چون واقعا سروکله زدن با کارمند جماعت سخته همیشه باید همه جوره مراقبشون باشم تا کار در نروند اکثرا روزها تا ساعت 2بعدازظهر تو محیط اداری هستم و بعدش میروم دفتر , باید خیلی مودب باشی و هرچی گفتم بگی چشم… و گفت تنها چیزی براش مهمه ادب و احترامهاز من خوشش اومد و گفت 6ماه باید بیای کاراموزی، حقوقی نداری ولی بعدش استخدام میشی و حقوقشم خوبه… کمکت میکنم کار یاد بگیری وخانم مهندس بشی،،،،خیلی خوشحال بودم همیشه تو فانتزیام خودم رو مدیرمالی یه شرکت فرض میکردم و الان شرایطش مهیا شده بود تا از تجربه یه ادم حرفه ای استفاده کنم و به ارزوهام برسم… تو محیط کار بهش میگفتم جناب مهندس… ولی تو جاهای دیگه بهش میگفتم آقا… آقایی… و احترذم خاصی بهش میزاشتمچند وقتی بود که احساس میکردم اخلاقش نسبت به من تغییر کرده و رفتارهای مهربانانه ای را انجام میده ولی من بخاطر اینکه اون نخواهد ازموقعیت من سوء استفاده کنه زیاد بهش محل نمیدادم , یک روز که خیلی حالم بد بود و سرمای شدید خورده بودم از صبح رفتم دفتر و پشت میزم با سیستم بازی میکردم و گوشیم هم خاموش کردم تا ی کم آرامش داشته باشم اما سرفه زدن امانمو بریده بود به حدی سرفه میزدم که ریه هام میسوخت که درب اتاقم زده شد گفتم بفرمایید دیدم امد داخل ی چای داغ با نبات برام آورده بودو درخواست مرخصی چند ساعته کرم اونم بهم اجازه داد و گفت سریع بیا که باید چندتا قرارداد تایپ کنی و بعد برو منم با گفتن چشم اتاقمو ترک کردمبعداز حدودا یک ساعت که تنها تو اتاقم داشتم کار میکردم از شدت تب و داغی بدنم تصمیم گرفتم برم دکتر که دیدم اقای قاسمی اومد با یکی از خانمها که جای من مارارو بکنه بهش گفتم که میرم دکتر اگه کسی با من کار داشت یادداشت کن که بعدا با او تماس بگیرماقای مهندس قاسمی بهم گفت سر راه ی شربت براتون خریدم تا ی کم سرفه شما خوب بشه گفتم مرسی شربت را گرفتم و برگشتم تو اتاقم و قید دکتر رفتن را زدم بعداز چند دقه صداش کردم که موصوع قراردادها را بهش بگم که تایپ کردم اومد پشت میز و کنار صندلی من ایستاده گوش میداد. گفتم میشه فردا تایپ کنم آخه شرکت تعطیل شده که گفت ساعت 8صبح قرار جلسه دارم با ی کم بی میلی گفتم چشم وقتی میخاست از کنار دور بشه سرمو بالا گرفتم که بهش گفت تو تایپ دقت کن که ایراد نداشته باشه… یه دفعه گفت مهندس چرا انقده شما تب دارید و دستشو گذاشت رو پیشانیم ی دفع جا خوردم و دوست نداشتم دست لطیف و خنکشو ار رو پیشانیم بر نداره منم ی دفعه مچه دستشو گرفتم گفتم چقده خنکی بزار باشه یواش یواش شروع کردم به مالیدن دستش نگاهمون به هم خیره شده بود که پا شدم سرمو آروم به صورتش رسوندم و شروع کردم ازش لب بگیرم همینجور که لبامون تو هم بود عقب عقب بردم تا به دیوار چسبید چند دقیقه لب تو لب بودیم که بهش گفتم بیا بریم آبدارخانه تو آبدارخانه ی موکت بود که آبدارچی روش نماز میخوند موکت را پهن کردم و بهش گفتم که بخواب مقنعه ام و در آوردم و دراز کشیدم منم اومدم روش دوباره شروع کردم به لب گرفتن و آروم دگمه های مانتمو باز کردم شروع کردم سینه هاشو بمالم وای چه بدن سفتی داشت دیدم چشماش از شهوت خمار شده بود و شروع کردم به لخت شدن و اونم لختش کردم حدود 10دقه حسابی بهش ور رفتم با دستم کیرش میمالیدم برگردوندم و رو سوراخ کونم تف انداخت اول ی کم لاپایی گذاشتمو سر کیرشو گذاشتم رو سوراخ کونم آروم فشار دادم تا سرش رفت تو دیدم داره تلمبه میزنه درد میکشم ه که اصلا تکون ندادم بعداز چند دقه که برام عادی شد شروع به تلمبه زدن کردم تقریبا 10دقیقه میکردم که احساس کزدم داره آبم میاد سرعت کردنمو زیاد کردم تا آبم اومدو ریختم رو کیرش دیگه واقعا توان بلند شدن نداشتم نشستم میر پر اب کصش ذو سام زدم… خیلی خوشمزه بود… اونم بهم میگفت جنده خودمی… بخور… باهام مثل برده رفتار میکرد ولی خشن نبود… ازش خوشم میومدم جون حس بردگیم ارضا میشد ولی هیچوقت تحقیرم نمیکرد اتفاقا باهام مهربون بود… ولی به زحمتی بود بلند شدمو لباسامون را پوشیدیماین داستان ادامه داره… جون جنده واقعیش شدم… بعدها تریسام کردیم و با منشی دیگه لز کردیم…توی استخر پارتی، مسافرت، تریسام با دوستش… خیلی روزگار خوبی بودآقای قاسمی خیلی دلم برات تنگ شده.😖… ممنون از همه محبتهات و کمکهات بمن…😣… تو نبودی من تا الان صدبار خودکشی میکردم.😔… مرسی ک توی شرایط سخت کنارم بودی و و از لحاظ پولی و احساسی ساپورتم. میکردی … منو بخاطر بچه بازیام ببخش و برگرد پیشم😭😭😭😭😭خیلی دوست دارم… هنوزم از بیادت خودمو ارضا میکنم 😪نوشته: سوگلی