خام حسابدار شما بمون آقای رئیس کار خصوصی دارن باهاتون

سلام دوستان همراهعزیزان و هواداران داستان های منخیلی ممنونم از حمایتهاتون و محبتهاتون، واستقبال خیلی خوبتون از داستان‌های من شد… پست قبلی 50تا دیسلایک و کلی نظر خوب داشتم که خودش نشون دهنده این هست که داستانم خواننده داشته… عشقای منید و از انتقاداتتون نه تنها ناراحت نمیم بلکه خیلی هم میخندم بهشون😅😅😅😅خسته نباشید میگم بهتون که خیلی جدی دارید شهوانی رو دنبال میکنید… دمتون گرم خداییمن پارسا، مدیر عامل شرکت … هستم و میخوام یه داستان واقعی یراتون بنویسم امیدوارم خوشتون بیاد.من یه آدم خیلی خوش گذرونیم البته همیشه با دوستامم اهل دختر بازیم نه به شدت اما هستم… همیشه دخترا سمتم میان نمیدونم یا حالا واسه پولمه یا واسه خوش قیافه بودن و خوش تیپیمه!!! -_-در هر صورت اینطوریه در ضمن من توی کارم خیلی جدی و تو محل کار خشک و با جذبم…حدوده 5 ماه پیش میخاستم برای شرکت یه کمک حسابدار و رئیس دفترشرکتمون استخدام کنم . از منشی خواستم که فرم کارآموزی خانم گلستانی (کمک حسابدار) رو بیاره…برام اوردو گداشت رو میز با لحنه همیشه لوسش گفت: چیییزهه دیگگگه ایییی لازم نداآآآارین؟؟؟منم گفتم: نه! میتونید برید.گفت: چشششششم…فقط نگاش کردم یه جوری که زود تر بره… وقتی رفت نشستم به خوندن فرم… نازنین گلستانی متولد 72… همین که دیدم متولد 72هه قاطی کردم دیگه بقیشو نخوندم تو ذهنم گفتم ایجارو میخوان بکنن کودکستان…اصلا هم دلم نمیخواست برم ببینم کیه ووو اینا…تو همین فکرا بودم که صدای در اومد گفتم: داخل شو! حسابدارمون آقای کرامتی اومد داخل گفت:میخوام یه نفرو بهتون معرفی کنم… گفتم: کی؟ کمک حسابدار؟ گفت:بله. گفتم:لازم نیس فقط به مش رمضون بگو یه قهوه تلخ لطفا… گفت:اما پشت درن. گفنم:میخواستی اول با من هماهنگ کنی…(بعد از یه سکوت 10 ثانیه ای) گفتم:ممنون میشم تنهام بزاری خیلی کار دارم… فردا گزارش کار امروز رو میزم باشه… گفت:باشه، با اجازه… رفت… یه لحظه موندم چرا اینجوری برخورد کردم اصلا درحد من این رفتار نبود…اون روز پنج شنبه بود و کار نیمه وقت بود منم دیگه داشتم وسایل و جمع میکردم که برم صداهای خیلی خش حال شدیم اومدی … موفق باشی… ایشالا پیشه ما موندگار شی از در میومد تو… منم درو وا کردم بدون این که به کسی نیگا کنم گفتم:خسته نباشید بچه ها… همه با یه سلامت باشید همراهیم کردم ومن رفتم…دیگه به این موضوع فکر نکردم تا صبح که یه حسه عجیبی داشتم !!! واقعا چداشو نمیدونم…رفتم به سمت شرکت… آآآآآخ مش رمضون یه نون بربری گرفته بود بوششش کلافم کرده بود سریع رفتم سلام و صبح به خیر دادم به مش رمضون، ناخودآگاه گفتم این خانومه که جدید اومده خوبه؟! گفت:از نگاه کردنش معلومه دختره مغروریه خیلیم ساکته اصلا پسرم 4تا جمله ام حرف نزد وقتی هم که شما اونجوری بر خورد کردی اصلا دیگه یه کلمه ام حرف نزد… منم گفتم:بله… مش رمضون صبحانه منو لطفا زود بیارین ممنون. گفت:حتما آقا… به رو چشم.قبل از این که برم تو اتاق دیدم یه دختره با موهای بلنده فرفری با چشای عسلی زیبا و لبای گوشتی قرمز و دماغ عملی که یه شاله مشکیو مانتو جذب مشکیو کفش مشکیه پاشنه بلند واستاده ووو منو نیگا میکرد.(راستی من خودمو براتون توصیف نکردم من چشام قهوه ای روشنه موهامم مشکیه مشکیه قدمم بلنده هیکلمم عالیه وو رو فرمه بعد دیگه همینا دیگه)گفتم:شما؟ گفت:سلام. من کمک حاسبداره جدیدم!.. اینو که گفت اصلا هنگ کردم برای یه لحظه گیج شده بودم!!! با حرفه اون که پرسید: و شما؟ منم گفتم: قبل از اینکه بگم به شما کییم!! اینو بهتون میگم اینجا شرکته درسته خصوصیه اما باید پوشش مناسب درست داشته باشد… گفت:بله… درسته… گفتم: منم… یهو وسطه حرفم گفت:و شما مدیر عامل شرکتید… خوش حال شدم!!! با اجازه…من که تعجب کرده بودم گفتم:در ضمن وسط حرف کسی بهتره سکوت کنید تا حرفه طرف مقابلتون تموم شه… بدون این که چیزی بگم رفتم سمت اتاقم…از دستش حرصی بودم دلیلشم نمیفهمیدم یه لحظه چشامو بستم قیافش اومد تو ذهنم چه قدر زیبا بود ناکس.بعد در اتاق خورد خودمو جمع وجور کردم آخه دیگه وقته صبحانه بود !!!3 ماه از اومدن این دخترک گذشت هرروز بیشتر بهش فکر میکردم با دیدنش تحریک میشدم از این حس بدم میومد اما نمیتونستم جلوشو بگیرم… نه اون با من حرف میزد نه من با اون… هر دفعه هم نگامون بهم گره میخورد سری رومونو به یه جا دیگه میکردیم منم تو کارای حسابداری فقط با کرامتی حرف میزدم…داشتم فیس بوکمو چک میکردم که دره اتاقم زده شد گفتم:بفرمائین! دیدم نازنینه… نمیدونم چرا هول شدم بی اختیار گفتم: جانم؟؟ بعد لبمو گاز گرفتم. خودمو لعنت کردم که چرا گفتم این حرفو… نازنین با چشمای بهت زده نیگام کرد گفت:اجازه هست بشینم؟ گفتم:بله. با دستمم بهش اشاره کردم… نشست، بعد گفت کرامتی نیستو داشت گزارش ماهانه میداد من اصلا نفهمیدم پی گفت همه نگاه و توجهم به اون بود بعد گفتم:نفهمیدم چی شد؟ چی شد؟ گفت:اجازه میدید بیام اونور بهتون نشون بدم… (منظورش پشت میز کناره من بود) منه از خدا خواشته گفتم:بفرمایین!!! اومد جلو دیگه بوی عطرشم داشت روم تاثیر میذاشت داشتم کنترلمو از دست میدادم بعد یهو گفتم:بزار خوده آقای کرامتی بیاد ممنون… یهو دیدم خشکش زد بچه غم آلود شد لباش داشت میلرزید از بغض تو چشاش اشک جمع شد… گفتم:آخه نه که خیلی خوشگلی اصلا حواسم همش به توهه… یهو دیدم اون اشک پرید… من که خودم جا خورده بودم چی گفتم… دیگه چه برسه به اون… اصلا نتونستم ببینم ناراحته هنوز که هنوزه باورم نمیشه من تو محله کار اصلا اون هیچ من با اون همه غرورم به یه دختر این حرفو بزنم اونم به اون لجی… بعد داشتم باز خودمو لعنت میکردم که گفت:واقعا دارید انقدر واضح منو مصخره میکنید؟ واقعا که…منم گفتم:من جدی گفتم. اصلا دیگه زدم به سیم آخر. خیلی میخواستمش… همش تو فکرم بود دیگه نمیتونستم جلو احساسمو بگیرم… بعد دیدم همینجوری مخش داره Eror میده منم گفتم:اصلا میای شام بریم بیرون!!؟ اصلا دیگه بیشتر هنگ کرد! دختره خیلی مغروری بود با کسی حرف نمیزد جدی بود اهل شوخی وو اینا هم زیاد نبود به خاطره همین اگه میگفت نه… تعجب نمیکردم اما صد در صد از اون شرکت استفا میدادم. دیگه پی همه چیو به تنم مالیدم. گفت:دارید جدی میگید؟ گفتم:الان واقعا فکر میکنی دارم شوخی میکنم؟ گفت:باشه حتما… خیلی خوشال شدم گفتم پس سره کوچه منتظرم…یه دیگه هم تموم شد با هم میرفتیم بیرون خیلی خوش میگذروندیم اما رابطمونو با کار قاطی نکردیم… من هر لحظه بیشتر میخواستم باهاش رابطه داشته باشم… خیلی هاته اما اصلا به رو خودش نمیوورد…دیگه ماهه پیش بود که دعوتش کردم خونمون یه فزای رومانتیک درست کرده بودم… نمیدونستم چه جوری میخوام بش بگم ازش سکس میخوام اما باز زده بودم به سیمه آخر همه جا پره گل پره شمع… عالی بود عالی… یه شام توپ سرتاسری دادم هاجر خانوم درست کردو مامانو بابامم شمال ووو اوووف اوناهم عشق و حال… دیگه منم حسابی خوش تیپ مکوئین کرده بودمو بله یه لباس سفید با یه شلواره مخمل مشکی با یه ساس بنده مشکی ووو دیگه اینا…صدا در اومد قلبم داشت میزد بیرون عین بچه های کوچولو…دیدم عشقم نازنینم اومد سریع پالتوشو درووردم شالشم دروورد یه لباسه یغه بازه آستین بلنده مشکی که پشتش تورتوری بود که بنده سوتین قرمزش معلوم بود با یه شلواره تنکه مشکیو یه بوته تا زانو…گفتم:آخ عشقمو ببینین چه نازه شیطونم. گفت:دیگه خدا درو تخترو با هم جور میکنه دیگه!!! گفتم بیا ببرمت شام جوجه ی من. رفت تو مبهوته خونه ای شد که من با عشق تمام براش درست کردم… دیگه یه عالمه تعریفو اینا سره غذاهم بحث های همیشگی داشتیم تا که شام تموم شد منم گفتم: شراب یا ویسکی ؟ گفت: شراب.بردم ووو خوردیمو خندیدمو تا که دیگه مسته مست شد خیالم راحت شد بهش یه مقدار نزدیک شده لبمو بردم دمه گوشش گفتم: خوبی خانومی؟ گفت:آره عزیزم. گفتم:تاکی وقت داری؟ گفت:به مامانم گفتم خونه ساحلم وقت دارم تا حالا حالا ها. گیج گاشو بوسیدم. (برای اولین بار بود) خندید گفت:چه فکرای شیطانی در سرت داری هووم؟ گفتم:میخوای با من… دوباره وسط حرفم پرید ولی این دفه یه طوره عاشقانه لبمو بوسید… من هنگ کردم. همون جوری که لبم رو لبش بود گفت:فکر کردی فقط خودت بلدی غافلگیر کنی پیشیه من؟! من که تا اون موقع بی عکس العمل بودم دستمو کردم لای موهاش چشامو بستم شروع کردم به خوردنه لباش اونم چه لبایی… اوممممم عالین عالی…همینطوری قفل هم بودیم که خودشو ازم جدا کرد ولی من هنوز ازش سیر نشده بودم پا شد دستمو گرفت. گفت:اینجا اتاق خواب نداره؟ منم بردمش تو اتاق خواب بعد وایساد جلوم لباسشو دروورد سینه هاش تو اون سوتین قرمزش عالی بودن شلوارشم دروورد یه سته قرمز!!! عالی بود هیکلش وسوسه ام میکرد همئنجا ترتیبشو بدمووو تموم اما من هنگ کرده بودم همینطوری شاید بی موقع بود اما ازش پرسیدم: دفعه اولته؟ اومد جلو دستشو انداخت دوره گردنم گفت:راستش نه دفه سوممه!!! من ناراحت شدم… بعد گفت: شاید تو اولین کسی نباشی که به من دست میزنه اما مطمئن باش آخرین نفری. گفتم: یعنی بیام خواستگاریت بی چون و چرا بلرو میگی؟ گفت:من عاشقتم دیوونه. معلومه! گفتم: open که نیستی! گفت: نه عشقه من. دستمو انداختم دوره کمرش به خودم نزدیکش کردم گفتم:حق نداری جز من واسه کسی باشی. داشت ساس بندمو در میوورد گفت:شما امر کن. دکمه های پیرنمو داشت باز میکرد منم نگام بهش بودو شلوارمو در اووردم… دستاشو کشید رو بدنم… خیلی وقت بود منتظره این لحظه بودم… با موهای فرش بازی میکردم که آروم آروم اوردم سمته خودم لباشو گرفتم بوسیدمش تا جایی که میشد خوردمش با موهاش بازی میکردم اونم با انگشتاش روی کمرمو میکشید… از رو شرت کیرمو چسبوندم به کسش… میمالوندم خودمو بهش… جلو جلو راه رفتم آروم گذاشتمش رو تخت پاهاشو باز کردم کیرمو گذاشتم رو کسش خم شدم لباشو بوسیدم گردنشو خوردن در همون زمان کیرمم به کسش میزدم آروم بعد از گردن رفتم پایین تر نک سینشو از رو سوتین گاز زدم بعد بلند شدم نشستم روش سینه هاشو میمالیدم دستشو کرده بود تو دهنشو آه میکشد زیره کمرشو گرفتم بلندش کردم سوتینشو درووردم خوابید با یه دستم یه سینه شو با زبونم شلاق میزدم اون یکیم میفشردم بعد دستو بردم سمت کسش مالیدم براش انقد براش مالیدم که شرتش خیسه خیس شد با لیس زدن آروم رفتم پایین بهد به شرتش رسیدم درووردم شروع کردم به خوردنه مسش از لاله های کسش بگیر تا چوچولش بازبونم لیس که میزدن لذت میبرد آه واووخ میکرد دیگه نتونست طاقت بیاره بلند شد لبامو خورد بعد افتاد روم سریع رفت سمت کیرم انقد خوب برام ساک زد که احساس کردم الانا آبم میاد دیگه رفت سمت تخمام اونارم میک میک میزد با ذستم کشیدمش بالا گفتم: بیا اینجا ببینم. گفت:جججوونم گفتم: برگرد. برگشت چند تا سیلی به کونش زدم یه کم تف زدم لیزش کردم یه کم که جا باز کرد دو تا دستشو از پشت گرفتم کیرمو اول آروم کردم تو آه کشید گفت: نه نه بیار بیرون آآآآآآآآآآآآآخخخ و اینا منم با7-6 تا فشار دیگه راحت کردم تو کیرمووو دیگه انقد عقب جلو کردم تا ذاشت آبم میومد بهش کفتم داره میاد گفت بریز دهنم منم ریختم تو دهنشو کیرمو خورد… دیگه نه من نا داشتم نه اون من دو سالی بود که سکس نداشتم و این واسم عالی بود اونم که خر کیف بودو میگفت حال کرده اومد تو بغلمو یه نفس راحت خوابیدیم…این اولین سکسه منو نازی بود اگه دوشت داشتید بگید تا واستون باز بنویسمالبته من خیلی سانسور کردم چون دیگه خسته شدم میدونم غلط املایی زیاد دارم اما شرمنده دیگه… فلا…نوشته: Thesecret30