سکس اجباری ولی باحال

...قسمت قبلدستمُ روی قلبم گذاشتم، هنوز تند تند میزد. یه نگاه به سامی انداختم، پسرکم آروم خوابیده بود. پاشدم برم آب بخورم تا یکم التهابم بخوابه که متوجه شدم شورتم خیس شده. خری هدیه خر! دیشب حاج بابا گفت از هفته دیگه که محرم شدین، محسن میاد واحدتون مستقر میشه، اونوقت تو از یه هفته جلوتر براش خودتُ خیس میکنی! انقدر بهش فکر کردی که خوابشُُ دیدی بدبخت! برو یه دست جق بزن انقدر تو کف اون محسن هیز نباشی!شورتمُ توی سبد رخت چرکا انداختم. روی مبل نشستم و وارد یکی از سایتای پورن شدم. پاهامو از هم باز کردم و با دستم آروم خودمُ مالیدم. یه فیلم پلی کردم و صداشُ بستم. انقدری خیس بودم که کارم زودتر از حد معمول تموم شه. نگاه به پسر توی ویدیو انداختم، موهاش شبیه محسن بود. چقدر دلم میخواست مثل دخترِ توی فیلم، منم دستهامُ لای موهای محسن ببرم. یاد نگاهاش افتادم. این اواخر نگاه های محسن انگار دست داشت، حس میکردم میتونه با نگاهش لمسم کنه، داغم کنه. یاد لمس کردن های گاه و بی گاهش افتادم. نه نقاط حساس بدنم، گاهی گوشم، گاهی دستم، گاهی شونه ام… پسرِ محکم تلمبه میزد و من محسنُ تصور میکردم و تند تند خودمُ میمالیدم. مثل همیشه یه کوچولو رونهام لرزید و به اوج رسیدم. حالا به همه ی حسهای بدم عذاب وجدان هم اضافه شده بود!فردای اون روز، مامان فاطی اومد واحد ما تا باهم وسایل احسانُ جمع کنیم. چه عاشورایی شده بود! من گریه میکردم مامان فاطی دلداری میداد، اون گریه میکرد من دلداریش میدادم… آخرش هم عکسها وآلبوم هامونو زد زیر بغلش و گفت:-" پیش من باشه بهتره"محسن هرشب یکی دوساعتی میومد واحد ما به بهانه آوردن وسایل و چیدنشون. سعی میکردم زیاد باهاش رو در رو نشم. حالا که موضوع انقدر علنی شده بود، خجالت میکشیدم.توی آشپزخونه مشغول بودم و محسن داشت با سامی بازی میکرد. از همون جا داد زدم:-“نندازش بالا! تازه شیر خورده”هنوز حرفم تموم نشده بود که سامی یکم شیر بالا آورد. محسن با دستمال دور دهن سامیُ تمیز میکرد و غر میزد:-“تک خوری که میکنی همین میشه آقا سامی! والله… بالله… مال محسن خوردن نداره. بیا! اینم نتیجه اش”خودمُ به نشنیدن زدم ولی بشدت ضربان قلبم بالا رفته بود.شب بعدی، با دوتا جعبه سنگین اومد بالا.-“کتابامه. کجا بذارمشون؟”با سر به اتاق میهمان اشاره کردم. اونجا یه کتابخونه گذاشته بودیم که بیشتر جنبه تزیینی داشت. دو ردیف کتاب داشتیم و بقیه اش گلدون و مجسمه بود. تخت زمان مجردی احسان هم داخل همون اتاق بود.سامی رو بردم توی اتاقش تا شیرش بدم. پشت به در و رو به روی تخت نشسته بودم. چند دقیقه ای گذشت و صدای باز شدن در اتاق اومد. صدای قدمهاش رو میشنیدم که به سمتم میاد. پشت سرم نشست و موهای همیشه بازم رو دسته کرد و روی یه شونه ام انداخت. پشت گردنمُ بوسید؛ نه یکی، سه تا! گرمی نفس هاش پشت گوشم میخورد. انقدر ضربان قلبم بالا بود که میترسیدم محسن هم صداشُ بشنوه. آروم دم گوشم زمزمه کرد:-“عادت کن جلوی من شیرش بدی”سامی زیر سینه ام خوابیده بود؛ یکدفعه با صدای مکیدن محکم، سینه ام از دهنش ول شد. محسن یه “آخِ” کشیده دم گوشم گفت و دلمُ زیر و رو کرد. چند دقیقه بعدش، آروم از پشتم بلند شد و بیرون رفت.حاج بابا عاقد خبر کرده بود. یه پیرهن آستین سه ربع کرم رنگ پوشیده بودم که توش طرح های قهوه ای گوچی داشت، با جوراب شلواری قهوه ای و صندل کرم رنگ. به احترام عاقد هم روسری کرم قهوه ایمُ شُل روی سرم انداخته بودم. بعد از چند ماه آرایش خیلی ملایمی کرده بودم. مامانم با بغض بغلم کرد و بابام آروم سرمُ بوسید. مامان فاطی و حاج بابا اما انگار دارن به عادی ترین صحنه زندگیشون نگاه میکنن! محسن سعی میکرد خودشُ خونسرد نشون بده، اما یه شتاب زدگی خاصی توی رفتارش بود. محسن امروز معرکه شده بود؛ شاید بعد از عروسی ما، این دومین باری بود که با تیپ رسمی میدیدمش. کت شلوار طوسی با ژیله و کراوات نوک مدادی. دور موهاشُ یکم خالی کرده بود، اما وسطش بلند بود. ته ریشش مرتب شده و یکم هم زیر ابروشُ تمیز کرده بود. کنارم که نشست، بوی عروسی میداد. بوی ادکلنش با بوی ژل و تافت قاطی شده بود و ترکیب جالبی درست کرده بود.بعد از بله دادن ها و خوندن خطبه عقد، محسن آروم دم گوشم گفت:-“رسم خارجیا خوبه ها! بعدش سریع همو میبوسن”بعد از شام و رفتن مامانم اینا، حاج بابا شروع کرد به خمیازه کشیدن. از اون خمیازه های معروف! از اونایی که یعنی برید خونتون ما میخوایم استراحت کنیم. سامی تو بغلم خواب بود، مامان فاطی آروم از بغلم گرفتش و گفت:-“مادر! شما برید بالا استراحت کنید. سامی امشب پیش من میمونه”-“آخه اذیت میشین. نصف شب بیدار میشه شیر میخواد، گریه میکنه…”-“برو مادر… صبح که محسن رفت میارمش بالا. برو خیالت راحت باشه حواسم بهش هست. شب بخیر”مامان فاطی، سامی به بغل رفت تو اتاق. چند دقیقه منتظر شدم اما بیرون نیومد. حاج بابا هم دوباره خمیازه هاشُ از سر گرفت. محسن به سمتم برگشت و گفت:-“بریم خانوم؟”سرمُ به معنی بله تکون دادم و بعد از خداحافطی از حاج بابا، راهیِ واحد خودمون شدیم. وقتی داشتم از پله ها بالا میرفتم، از استرس یکم زانوهام میلرزید. حدود 9ماه بود که سکس نداشتم. از وقتی سامیُ 3ماهه باردار بودم، دکترم گفت که بهتره نزدیکی نداشته باشیم؛ احسان هم که خیلی محافظ کار بود!کلیدُ داخل قفل انداخت و در باز شد. محسن خودشُ کشید کنار تا اول من وارد خونه بشم. همینطور گیج وسط هال ایستاده بودم که محسن اومد و دست پشت کمرم گذاشت و به سمت اتاق خواب هلم داد. وارد اتاق که شدیم، دستشُ از کمرم سُر داد و روی پهلوم نشست. یه چنگ کوچولو به پهلوم زد و منُ بغل گرفت. سرش توی موهام برد و عمیق نفس کشید. آروم رهام کرد و شروع کرد به درآوردن کت و کراواتش.-“چقدر خونه گرمه! تو چرا همینطوری ایستادی؟ لباساتُ عوض نمیکنی؟”ریموت اسپلیتُ از روی میز آرایشم برداشتم و روشنش کردم. محسن لباساشُ داخل کاور گذاشت و با یه رکابی و شورت جلوم ایستاده بود. من اما فقط روسری و صندلمُ توی کمد گذاشته بودم و بقیه لباسام هنوز تنم بود. اولین چیزی که به چشمم اومد، بازوهای پر و رو فرمش بود. عضله های بازوش کاملا مشخص بود و منظره جذابی رو به نمایش گذاشته بود. محسن پشت سرم ایستاد، همین که دستش به زیپ پیرهنم خورد، یه قدم جلو رفتمُ دستمُ روی دستش گذاشتم تا ادامه نده. محسن دوباره فاصله مونُ پر کرد و آروم دستمُ کنار زد.-“میدونی چند ساله منتظر این لحظه ام؟”زیپ لباسمُ تا آخر پایین کشید. با یه دستش بازومُ گرفته بود و با اون یکی دستش، پشتمُ نوازش میکرد.-“وقتی 17سالمون بود، یبار گفتی دوست دارم زن دکتر بشم. سال بعدش مثه خر درس میخوندم تا پزشکی قبول شم. توی انتخاب رشته ام فقط رشته هاییُ زده بودم که بشه دکتر صداشون کرد”از گردن تا کمرمُ بوسید. روی هر مهره از ستون فقراتم یه بوسه کاشت.-“وقتی احسان به حاج بابا گفت بریم خواستگاری هدیه، دنیام بهم ریخت…”یقه لباسمُ پایین کشید و دستمُ از آستینام بیرون آورد؛ لباسم دور کمرم بود.-“روز عروسیتون بدترین روز عمرم بود! احسان داداشم بود و این عذاب وجدانمُ بیشتر میکرد”شروع کرد به بوسیدن شونه هام و با انگشتاش، دستامُ نوازش میکرد.-“روزهای اول آتیشتون خیلی تند بود، اگه پنجره اتاقم باز میبود، صدای آه و ناله تونُ میتونستم بشنوم. همین شد که تصمیم گرفتم از این خونه برم. تو هم به اندازه کافی دلبر بودی و من هنوز نتونسته بودم ازت دل بکنم”پیرهنمُ کامل درآورد، بغلم کرد و لبه تخت نشوندتم. انگشت هاشُ توی کمر جوراب شلواریم برد و تا اونجا که میتونست پایین کشیدش. یکم باسنمُ بالا دادم تا کارشُ راحتتر کنم. عمیق تو چشمهام نگاه کرد و بدون اینکه اتصال نگاهشُ قطع کنه، جوراب شلواریمُ کامل درآورد. آروم پاهامُ نوازش میکرد و هراز گاهی چندتا بوسه روشون میزد. با یه شرت و سوتین و بدن داغ جلوش نشسته بودم. نه فقط حرکاتش، بلکه بیشتر حرفاش بود که منُ داغ کرده بود. هیچ وقت فکر نمیکردم محسن منُ دوست داشته… رکابیشُ درآورد و سمتم اومد. چه هیکلی ساخته بود! روی صورتم خم شد، فاصله بینمون حدود 4انگشت بود. توی همون فاصله کم زل زد به چشمام و گفت:-“هدیه دوسِت دارم! هفت ساله که دوست دارم…”فاصله رو به صفر رسوند و آروم لبمُ بوسید. انقدر نرم و عاشقانه میبوسید که ناخودآگاه منم همراهیش کردم. دستامُ پشت گردنش بردم و شروع به نوازشش کردم. بغلم کرد و وسط تخت خوابوندتم؛ خودش هم با فاصله اومد روم. از چونه تا گردنمُ بوسه های ریز و ممتد زد. گردنمُ آروم میمکید و لیس میزد. از شدت هیجان گوشام داغ شده بود. سرشُ به سمت سینه هام آورد و بالای سینه امُ بوسید. یکم از تخت جدام کرد و قفل سوتینمُ باز کرد. سوتینُ کامل از تنم درآورد و یه اوفِ کلافه گفت. روی سینه هامُ بوسید. با دستم چونه اشُ گرفتم و سرشُ یکم بالاتر آوردم:-“فعلن با غذای سامی کاری نداشته باش”یه لبخندی زد و محکم چشماشُ به علامت تایید بست. سرشُ پایینتر برد و نافمُ بوسید. شکممُ تا خط شورتم بوسید. شورتمُ آروم از پام کشید پایین و ترشحاتم با شورتم کش اومدن. هم خجالت کشیده بودم، هم به شدت تحریک بودم. محسن یه جونِ کشدار گفت و شورتمُُ پایین تخت انداخت. انگار یه دفعه همه چی رو دور تند افتاد. کمرمُ به سمت خودش کشید و سرشُ بین پاهام برد. اولین زبونُ که زد صدای ناله ام دراومد. با هر ناله ی من، محسن یه جونمِ آرومی میگفت. شورت خودش هم درآورد و اومد روم. کیرشُ روی شیارم میمالید، انقدری خیس بودم که راحت لیز بخوره روم. با دستش کیرشُ به سمت سوراخم هدایت کرد. آروم سرشُ داخل فرستاد و شروع کرد یواش یواش تلمبه زدن.-“ای جونم… چقدر تنگی تو دختر!”دستاش به پهلوم بود و ضرباتش محکمتر شده بود. صدای آه وناله جفتمون با صدای برخورد بدنامون قاطی شده بود. بعد از چند دقیقه، من به اوج رسیدم و چند دقیقه بعدتر محسن ارضا شد و کنارم دراز کشید. انقدر همه چی عالی و به قاعده بود که جایی برای پشیمونی نمیموند. تنها حسی که اون لحظه داشتم خجالت بود و بس! محسن موهامُ از صورتم کنار زد:-“خوبی عزیزم؟”اوهومِ ریزی گفتم و سرمُ تو گردنم فرو بردم.-“ای جانم! این کارارُ که میکنی خواستنی تر میشی ها…”چند لحظه ای سکوت کرد ولی هنوز نوازش هاش ادامه داشت. یکم صداشُ صاف کرد و گفت:-“تا چهلم احسان، برام هنوز زن داداش بودی. حداقل تو یکی میدونی که احسانُ چقدر دوست داشتم. انقدری غمش برام سنگین بود، که یادت نیوفتم. توی مراسم چهلم، از اینور اونور شنیدم که راجع به من و تو میگفتن. تازه اونموقع بود که یاد رسم و رسومات افتادم. بعد از چهل روز ناراحتی، یادآوری این موضوع برام مثل یه جایزه بود. کسی که چهل روز سختی کشیده و الان میخوان بهش هدیه اش ُ بدن. تو بهترین هدیه زندگیمی!”پیشونیمُ بوسید و سرم و بالا آورد. مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت:-“من برای تو چه حکمی دارم هدیه؟ تو هم منو میخوای یا تحمیلی ام؟”-“تو برام یه اجبار دوست داشتنی هستی”نوشته: nazi