دانشگاه بدون جنده دانشگاهی مزه نمیده

...قسمت قبلدوستان عزیزم سلام، بابت نظرات ارزشمندی که در داستان قبلی بنده با من در میان گذاشتید بسیار سپاسگزارم. حتما تلاش خواهم کرد که نکات گفته شده توسط شما عزیزان را در نوشته هایم بکار ببرم.قبل از شروع داستان دوم قصد دارم چند نکته را در مورد این مجموعه با شما در میان بگذارم تا با زمینه بهتری داستان را مطالعه بفرمایید:مجموعه “جنده دانشگاهی” در دو خط داستانی “گذشته” و “حال” روایت می شود، این مجموعه زندگی دختری بنام فریما را روایت می کند که دانشجوی رشته پزشکی دانشگاه بابل است که در طول دوران تحصیل خود پستی ها و بلندی ها بسیاری را تجربه می کند، لحظات تلخ و شیرین فراوانی خواهد داشت، گاه به ناچار و گاه از سر میل وارد روابط مختلف می شود، با افراد گوناگونی آشنا می شود که مسیر زندگی اش را تغییر می دهد و باعث رقم خوردن تجربه هایی خوشایند و گاها ناگوار برای او می شوند. ولی همه تلاش او این است که در میان این همه هیاهو باقی بماند و از مسیر اصلی اش منحرف نشود.این مجموعه شخصیات های اصلی و فرعی گوناگونی دارد که به مرور با همه آنها آشنا می شوید.در ابتدا ممکن است که قسمت های این مجموعه نسبت به یکدیگر بی ربط به نظر بیایند اما در یک نقطه همگی آنها به یکدیگر وصل شده و ارتباط شان نمایان می شود.در نهایت منتظر نظرات ارزشمند همگی شما عزیزان هستم و سعی بر این خواهم داشت تا نکات گفته شده توسط شما را در نوشته هایم استفاده کنم.دوستتون دارم“فریما”کیرش تا نصفه تو کونم بود، بهم گفت پاهاتو زیر شکمت جمع کن تا تسلطم بهت بیشتر بشه. از شدت درد صورتم سرخ شده بود. پاهامو جمع کردم تو شکمم کیرشو تا خایه کرد تو کونم و صورتشو آورد نزدیک گوشم، گرمی نفس هاشو روی صورتم احساس می کردم. لباشو گذاشت روی گردنم و سینه ام رو گرفت تو دستش.گفت اولین بار که دیدمت هیچ وقت فکر می کردی که یه روز زیرم بخوابی؟جوابشو ندارم.خودشو جا به جا کرد و شروع کرد به تلمبه زدن.بهش گفتم کونم درد گرفته یکم ژن بزن.کیرشو درآورد و در کشوی کنار تخت رو باز کرد و ژل لوبریکانت رو برداشت و مالید دم سوراخ کونم و دوباره کیرشو کرد تو کونم و دراز کشید روم.گفت اولین بار که دیدمت جلوی میز رئیس دانشکده ایستاده بودی، همون بار اول برجستگی کونت نظرمو جلب کرد. پیش خودم گفتم تا این کونو نگام آروم نمی گیرم.سرمو توی بالشت فرو کرده بودم. کیرشو دراورد و بهم گفت برگرد می خوام از کس بکنم. سرمو از تو بالشت درآوردم و به پشت خوابیدم. کاندوم رو از روی کیرش درآورد و کیرشو کرد تو کسم و روم دراز کشید. داشتم تو صورتش نگاه می کردم. لباشو آورد جلو و شروع کرد به خوردن لبام. برخورد ریش های جو گندمیش با صورتم اذیتم می کرد.بهم گفت بوی عطرت دیوونه ام می کنه، وقتی این عطرو می زنی دوست دارم همه بدنتو بخورم.اینو گفت و لباشو گذاشت روی سینه ام و شروع کرد به خوردن.کیرشو از تو کسم درآورد و رو صورتشو برد سمت کسم، تو چشمای پر از شهوتم نگاه کرد و شروع کرد به خوردن کسم.هرچقدب سعی می کردم که لذت نبرم و شهوتم رو پنهان کنم نمی شد.صدای ناله ام کل خونه رو برداشته بود.از شدت ناله هام بیشتر حشری شد و با سرعت بیشتری زبونشو تو کسم فرو می کرد و چوچولمو لیس میزد.از روم بلند شدم و لبه تخت ایستاد و بهم با دست فهموند که براش ساک بزنم. همونطور که رو تخت دراز کشیده بودم به پهلو شدم و کیرشو کردم تو دهنم و ساک زدم.چشماشو بسته بود و داشت لذت می برد.بهش گفتم روی تخت دراز بکش اینجوری نمی تونم ساک بزنم.روی تخت خوابید، منم رفتم بین پاهاش و سرکیرشو گذاشتم توی دهنم و ساک زدم.بعد از چند لحظه بهم فهموند که دیگه ساک نزنم.بلند شد و منو خوابوند، پاهامو داد بالا و کیرشو یجا کرد تو کسم و شروع کرد به تلمبه زدن.تو چشم هام زل زده بود و منم داشتم تو صورتش نگاه میکردم، این اولین بار بود که با یه مرد تقریبا پنجاه ساله سکس می کردم.همینطور که داشت تلمبه می زد کونم رو هم انگشت میکرد. از شدت هیجان نتونستم خودمو کنترل کنم و ارضا شدم.کسم لیز شده بود.حالا داشت سریع تر تلمبه می زد، یکدفعه کیرشو در آرود و آبشو ریخت ریو شکمم.کنارم به پشت دراز کشید. نفس نفس می زد. سرمو برگردوندم، تو چشم هاش نگاه کردم و گفتم خب حالا که کارت تموم شد، سوالارو بهم بده می خوام برم.از جاش بلند شد دستمال کاغذی رو از رو میز برداشت و جعبه رو داد دستم، درحالی که داشت کیرشو پاک می کرد گفت خودتو تمیز کن، اگرم خواستی برو یه دوش بگیر من می رم شیر موز درست کنم.بهت گفتم سوالارو آوردی یا نه؟ سه روز دیگه امتحانه باید از الان شروع کنم به خوندن. اینو گفتم و چند برگ دستمال کاغذی برداشتم.رفت سمت کیفش، قفلشو باز کرد و یه پوشه رو انداخت رو تخت. خم شدم و پوشرو برداشتم روش نوشته شده بود: سوالات درس آناتومی، دکتر سعید نوری.پوشرو گذاشتم رو میز و از روی تخت بلند شدم.سعید شلوارشو پوشید و پیراهنشو تنش کرد و درحالی که داشت دکمه های پیراهنشو می بست از اتاق بیرون رفت.شورت و سوتینم رو از روی زمین برداشتم، شلوار جینم رو پوشیدم و مانتو و کیفمو برداشتم و رفتم دستشویی.جلوی آینه دستشویی ایستادم. از تو کیفم لوازم آرایشم برداشتم، آرایشمو مرتب کردم و مانتومو پوشیدم، از دستشویی اومدم بیرون، سعید تو آشپزخونه بود. رفتم تو اتاق خواب دنبال شالم می گشتم، نبود.یادم اومد روی کاناپه توی پذیرایی انداخته بودمش.رفتم تو پذیرایی، و شالمو سرم کردم. و به سمت در اتاق حرکت کردم.سعید گفت فریما کجا داری می ری؟ دارم شیرموز درست می کنم.ـ نمی خورم دارم میرم خوابگاه.چرا دوش نگرفتی؟ـ تو خوابگاه می گیرم، چرا اینقدر سوال پیچم می کنی؟خب همینجا بمون، برو حموم بیا شامو با هم باشیم.ـ تو چشم هاش نگاه کردم، پوسخندی زدم و گفتم یادت که نرفته ما هیچ رابطه ای باهم نداریم، تو فقط قرار بود برای من سوالات امتحان رو بیاری منم در ازاش یکدفعه باهات بخوابم.آره یادمه فراموش نکردم، حالا هم هر جور راحتی، اگر می خوای.جوابشو ندادم از خونه خارج شدم و درو پشت سرم بستم و بسمت آسانسور حرکت کردم…روی تخت دراز کشیده بودم و به امتحان فردا فکر می کردم، همه سوالایی رو که از سعید گرفته بودم چند دور مرور کرده بودم.گوشیم زنگ خورد سپهر بود.ـ سلام.سلام عزیزم کجایی؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟ـ ببخشید داشتم سوالایی رو که سعید بهم داده بود می خوندم گوشیم بی صدا بود.سپهر با خنده گفت: اوه سعید، چه زود با هم صمیمی شدید تا دیروز دکتر نوری صداش می کردی.با لج گفتم: اونموقع هنوز زیرش نخوابیده بودم.سپهر با شدت بیشتری داشت می خندید، بهش گفتم سپهر جان اگر خنده هات تموم شد من قطع کنم حوصله ندارم می خوام بخوابم.درحالی که هنوز اثرات خنده تو صداش پیدا بود گفت: نه قطع نکن شوخی کردم می خواستم حال و هوات عوض بشه.خیلی عوض شد. لطف کردین آقای دکتر.سعید درحالی که سعی می کرد نخنده گفت: خب دیگه کنایه بسته، دارم میام دنبالت بریم بیرون یه دوری بزنیم شام رو هم بیرون بخوریم.ـ نه نیا، اصلا حوصله ندارم فردا صبح زود باید برم دانشگاه.مگه امتحانت ساعت 8 صبح نیست؟ـ چرا.خب الان تازه ساعت 9هه، تا ده دقیقه دیگه میرسم تو آماده شو، زود برمی گردیم.اومدم یه چیزی بگم که گوشیرو قطع کردم.می دونستم که هیچ جوری نمی تونم بهش نه بگم. از روی تخت بلند شدم، لوازم آرایشمو برداشتم و رفتم جلوی آینه…سی دقیقه از امتحان میگذشت ،هیچ کدوم از سوالارو بلد نبودم. از دور داشتم قیافه سعید رو می دیدم که دست به سینه روی صندلی مراقبا نشسته بود و دانشجوی هارو زیر نظر داشت.هیچ کدوم از سوالایی که بهت داده بود تو امتحان نیومد بود. از شدت عصبانیت سرخ شده بودم. استرش همه وجودمو گرفته بود. می خواستم بلند شم برم و برگه امتحانی رو توی صورت سعید بکوبم. یه نفس عمیق کشیدم. بطری آب رو باز کردم و یکم آب خوردم.می دونستم که با نشستن پشت صندلی معجره ای رخ نمی ده.بلند شدم و به سمت سعید حرکت کردم. خیلی خونسرد داشت برگه های بچه هارو مرتب می کرد.منو که دید به لبخند خفیفی زد و از جاش بلند شد. بهش رسیدم و با عصبانیت نگاش کردم، منتظر بودم که یه چیزی بگه.با لحن خاص و آرومی گفت: مطمئین هستم که نمره خانم رادمنش جز بالاترین نمره های کلاس میشه.حرصم بیشتر شد. با عصبانیت بهش خیره شدم.بعد از چند لحظه سعید گفت: خانم رادمنش نمی خواید برگه تونو تحویل بدید.یه لحظه به خودم اومدم، به دور و اطرافم نگاه کردم، بچه ها مشغول امتحان بودند و کسی حواسش با ما نبود.ـ برگه سفید امتحان رو که فقط اسمم رو توش نوشته بودم به سمتش دراز کردم. وقتی که اومد برگه رو بگیره یه یادداشت کوچیک داد دستم. و برگه رو گرفت و نشست روی صندلیش.از کلاس خارج شدم و به سمت درب خروج حرکت کردم، صدای تق تق کفشم توی راهرو می پیچید با قدم های سریع تری به سمت درب خروج دانشکده رفتم.وقتی از در بیرون اومدم رفتم توی سایه، برگه ای رو که سعید داده بود دستم باز کردم، توش نوشته شده بود:امشب خونه من ساعت هشت، برات یه سورپرایز دارم منتظرم نزار…ادامه...نوشته: فریما رادمنش