سکس خیابونی خوشمزگیهای خودش و داره

با لب هایی آویزان به کوچه پر رفت و آمد نگاهی انداخت! اینبار هم نشد!خیلی کم پیش می شد فرصتی پیش بیاید برای این بزم های شبانه و دیدار با دوستانش، شاید سالی دوبار! شاید هم کمتر، از وقتی با سپهر ازدواج کرده بود همیشه در حسرت یک هم آغوشی گرم یا طولانی بود، اما مرد همیشه کارش را میکرد و بی انکه توجهی به امیال او داشته باشد به خوابش میرسید، از خانواده ای نبود ک روابط آزادی با مردان داشته باشند، اما این نیروی شهوتی ک در درونش موج میزد همیشه او را کلافه و عصبی نشان میداد، به خصوص ک ظاهر فریبنده و جذابی داشت و همیشه نگاه های تند مردان را روی اندامش میدید ، اما موقعیتی نبود که حتی با حرف زدن، کمی خود را خالی کند!اما حالا که وارد دوستی با نسرین شده بود و او را دختری مستقل و کاملا امروزی میدید، دلش میخواست مثل او روابط ازاد تری با مردان داشته باشد و کمی عقده هایش را خالی کند.اما در این میهمانی هم فرصتی پیش نیامد تا به کسی نزدیک شود، شاید هم پیش آمد و باز مثل همیشه ترس مانع شد تا مردها را بیش از پیش جذب خود کند، به هر حال نسرین تازه وارد زندگی اش شده بودو دقیق او را نمی شناخت، ممکن بود بویی ببرد و بعد های موی دماغش شود.پوفی کشید و مسیر منتهی به تاکسی سرویس های زرد رنگ را پیاده پیمود.هوا خنک شده بود و سوزی می آمد، کمی شالش را محکم کرد و قدم هایش را تند تر…به خصوص ک زیر پانچو اش، تنها یک تاپ بندی پوشیده بود و زیاد گرمش نمی کرد.به جایگاه رسید و نفسی گرفت، نگاهی انداخت ، دو ماشین ایستاده و منتظر مسافر بودند، بی رمق جلو رفت.-ببخشید اقا کی راه می افتین؟مرد جوان سر بلند کرد، ریش بلندی داشت و چشمانی نافذ، سیاه و اغوا گر، بی هوا لبخند کمرنگی زد!-باید پر بشیم خانم.-اما من عجله دارم!جوانکی که کنار ایستاده بود جلو آمد، هیکل ورزشکاری داشت ، با چشمانی درشت ، اوهم کیس خوبی بود، خیلی جذاب تر از راننده، ناخودآگاه لبخندش عمیق ترشد.“حداقل نیم ساعتی ک توی راه هستم، خوش می گذره”با این فکر، کمی به خود جرات داد و رو به راننده گفت:-آقا من کرایه بقیه رو حساب میکنم، میشه راه بیفتین؟مرد از خدا خواسته چشمی گفت و سوار شد، نفس عمیقی کشید و پاهایش را کش داد حالا همه چی بر وفق مرادش بود، در آینه نگاهی انداخت و تا نگاه مرد را روی خود دید، صورتش گلگون شد و سرش را پائین گرفت، برای این بی پروایی ها زیادی بی تجربه و ترسو بود، اما دیو درونش مدام نعره میکشد و دلش یک لمس پر شهوت می خواست. ده دقیقه ای از راه گذشته بود، عطر تن مرد های جوان، فضای بسته ماشین را پر کرده و ضربان قلب او به اوج رسیده بود، موهای پر و بلندش را از روی سینه کنار زد و پوست لبش را به دندان گرفت.-ببخشید پرده های عقب کنار نمیره؟-چرا… اذیت تون میکنه؟!باز به مرد در آینه خیره شد، معلوم بود او هم دلش چه می خواهد، چشمانش درشت شد و بعد از پوزخند صدا دار جوانک ورزشکار، کمی در خود مچاله شد.-لابد میخواد بیرون رو تماشا کنه، از تماشای منو تو سیر شده.بی هوا اخمی کرد، عادت نداشت طعنه های آدم ها را با بی خیالی طی کرد، میخواست جواب دندان شکنی به پسر دهد که با حرف راننده ، در صندلی فرو رفت .-نه فکر کنم زیادی گرمش شده !مرد این را گفت و کمی سرش را به عقب کشید و نگاه سوزانی به سینه های مرمری اش انداخت.یک آن ترسید از اینکه دو مرد جوان، در این مسیر بیابانی خفتش کنند و بلایی سرش بیاورند!سرش را باز پایین گرفت و مشغول بازی با گوشی اش شد، اصلا به او عشوه و ادا نیامده ، همان بهتر که سرش را در گوشی فرو ببرد و فیلم پورنش را ببیند، همان برایش بهتر بود.تقریبا به انتهای مسیر رسیده بودند و داشتند به شهر محل سکونتش نزدیک می شدند، با چشمان خمارش زوم فیلمی بود که مرد داشت زبانش را لای پای پارتنرش میکشید و ترشحات غلیظ زن با آب دهان مرد منظره ی بی بدیعی را رقم زده بود ک صدای راننده مشوشش کرد.-خانم کجا پیاده میشین؟نگاه خمارش این بار به جای آینه چشمان سیاه مرد را نشانه گرفت.-میشه من رو برسونین انتهای خیابان گلستان؟-اما مسیر ایشون چند تا خیابون جلوتره تره ، ببخشید مقدور نیست.بادش خوابید، با فکر اینکه کمی لااقل با راننده تنها باشد، به خود وعده وعید داده بود.-باشه پس یکم جلوتر نگه دارین.راننده دستی روی لبش کشید و با لحنی که کمی لرزان به گوش می رسید گفت:-اگه عجله ندارین بعد از اینکه ایشون رو برسونم، شما رو ببرم؟حالا با این حرف مطمئن شد مرد هم بی میل نیست ک با او تنها باشد، ضربان قلبش تند شد و تشکر سرسری کرد،ده دقیقه ی بعد، مسافر پیاده شده بود و حالا باهم تنها بودند-میخوای بیای جلو بشینی؟منتهای خواسته اش بود،چشمی برهم زد ، لبی به دندان گرفت و سعی کرد کمی به خود مسلط باشد. باشه ای گفت و سریع خود را روی صندلی جلو نشاند.-خب خانم خوشگله چرا انقدر چشمات سرخ شده ، چیزی خوردی؟از بی پروایی مرد، چشمانش گشاد شد، اما مگر همین را نمیخواست؟!-نه چیزی نخوردم، فقط دیشب خوب نخوابیدم .این را گفت و سعی کرد گوشه ی لباسش راکه بین در گیر کرده بیرون بکشد.-صبر کن، بذار کمکت کنم.مرد این را گفت و تقریبا روی تنش هوار شد، دستش روی ران های پر او نشسته بود و تقریبا به شکم و پائین تنه اش فشار می آورد و همین لمس کوتاه کافی بود که ترشحاتش لباسش را تر کند.دمیدن خون زیر پوستش را خوب حس میکرد و ترس و هیجانی وصف نشدنی ، داشت خفه اش میکرد.حس میکرد تمام مردم شهر چشم باز کرده اند تا او را ببیند و از قضا همه هم آشنا هستند، با این حس، دست برد سمت پرده کوچک و سعی کرد شیشه را کاملا بپوشاند، مرد ک تازه استارت زده بود باز دستش را جلو برد و اینبار هم سر سینه اش را کمی مالش داد، داشت دیوانه میشد، دلش میخواست روی موهای مرد دست بکشد و نوازشش کند، او را نه می شناخت نه حسی داشت، فقط از اینکه جنس مخالفی به او انقدر نزدیک است ،دیوانه شده بود.به بهانه جابه جا کردن کیفش، دستش را به دستان مرد مالید و درجایش جابه جا شد، پسر که انگار متوجه دستپاچگی و حال خرابش شده بود، فرصت را مناسب دید و به حرف در آمد:-حالا رسیدی خونه بگیر بخواب، معلوم اصلا حال نداری!-اوهوم، اگه بذارن.پسر برگشت و نگاهی در صورت جذابش انداخت، صورت گرد سفیدی داشت با چشمانی عسلی، لب های گوشتی و گونه های سر بالا به خصوص ک خط سینه اش هم پیدا بود! دلش پیچی خورد و تمنای لمس تن زن، حالا در او هم موج می زد.-مطمئنی چیزی نخوردی؟!-نه اهلش نیستم .-ولی چشمات حسابی خمار شده، چته ؟-چیزیم نیست .جمله اش را سرد گفته بود، اما نگاهش به حدی داغ بود ک پسر را از خود بی خود کرده بود، حالا در خیابان اصلی بودند و مقصدش نزدیک.-اسمت چیه؟-سمیرا وتو؟-ارسلان…پوست لبش را کند و با صدای ضعیفی گفت:-چقدر میشه؟-سی تومن.پول را نزدیک آورد و پسر نوک دستانش را قاپید، چند ثانیه ای گذشت تا بالاخره دستانش را رها کرد.-از کدوم طرف برم؟-اون دو راهی رو بپیچ سمت راست.پسر اوهومی کردو وارد خیابان خلوتی شد، این محدوده تازه ساز بود و رفت آمد چندانی نداشت.-اینبارخواستی بری مهمونی منو هم ببر.از حرف پسر شوکه شد و از خنده های بلندش هم! نگاه مخمورش را به لبهایش که حالا کمی سفید شده بود دوخت و بی جان نه ایی گفت.پسر ک حسابی بی تاب شده بود، بالاخره خواسته اش را عملی کرد، دستش را جلو برد و لبهای دختر را مچاله کرد.-فدات بشم که اینطوری میگی نه، لبات غنچه میشه لنتی.از تماس دستان مرد با لب هایش به رعشه در آمده بود و حالا کاملا خلع صلاح … پسر اینبار دستانش را جلو برد و لابه لای موهای فر و بلندش رفت، گوشش را لمس کرد و او همچنان مسخ لمس های پی در پی مرد، بی حرکت مانده بود.سرعت ماشین کم بود ، اما اگر میخواست خوب دستمالی اش کند باید کناری می زد، دستی را کشید و اینبار سینه هایش را نشانه رفت.-چیکار میکنی؟-هیس هیچی نگو… خیلی خوردنی دختر!شهوت از چشمان شان می بارید و عقل یاری شان نمیکرد،اما ترس لانه شده در دل زن، به این راحتی دست از سرش بر نمی داشت!-نکن، ممکن کسی ببین، اینجا محله مونه، تورو خدا نکن …التماسش هم بی جان بود ولی معلوم بود حسابی ترسیده ومشوش است!-هیچ کس نمیبینه، انقدر منفی نباف.مرد این را گفت و بی هوا دستش بین پای ها زن رفت و صدای ناله اش بلند شد، باورش نمیشد، اما حالا انگشتان او در واژنش بود و بالا پایین میرفت.پسر نفس نفسی زد و گوشش را با زبان تر کرد.-آخ چقدر تنگی دختر، جوون خیس کردی اره، فدای اب کست بشم.-نکن دستتو در بیار، نکن …ارسلان دستش را بیرون کشید و اه پر لذتی سر داد و باز لبهایش را به بازی گرفت، حالا سیمرا دیگر حتی نای مخالفت نداشت، پسر جذاب بود و رفتارهایش مردانه و تحریک آمیز، ثانیه ای بعد، دستش را گرفت و روی پایین تنه اش گذاشت و باز ناله ای کرد.زیپ شلوار را پایین کشید و حالا آلت بزرگ و متورمش جلوی دید سمیرا بود، تنش باز لرزید و آب میان پاهایش راه گرفت.دستش را پشت سرسمیرا برد و مجبورش کرد خم شود، لبش که به آلت مرد رسید مک عمیقی زد و به خود لرزید، خوشمزه بود، لیسی زد و تمام اندام های زنانه اش به نبض در آمد، چند دقیقه ی بعد که باز ترس، خودنمایی کرد، سرش را پس کشید و نگاه ترسانی به دور و بر انداخت.-خب دیگه کافیه من برم…چشمانش پر از اشک بود ، از یک طرف یک سکس تمام و کمال میخواست و از یک طرف ترس اینکه با او در این محل دیده شود، داشت دیوانه اش میکرد.-کجا بری دیونه، مگه می ذارم.-تو رو خدا ، دیگه کافیه، باشه؟-نه نمیشه ؛ دلم میخوادت می فهمی؟-میخوای چیکار کنی؟!مرد استارت زد و همزمان از روی شلوار، ران پایش را لمس کرد.-هیچی کاریت ندارم، بریم یه کوچه خلوت تر…-نه خواهش میکنم باور کن یکی منو ببین بیچاره میشم.-عزیز دلم کی قراره ببینه، تو سوار تاکسی شدی، پس کسی شک نمیکنه!به خود و غریضه اش لعنت فرستاد و آب دهانش را فرو داد، پسر که حس کرده بود، دارد از این رابطه پشیمان میشود، دستش را بالا کشید و یک دستی مشغول رانندگی شد، و با دست دیگرش، باز آن شیار مرطوب را نوازش میکرد.با سرانگشت کمی داخل برد و وقتی صدای ناله پر شهوت زن را شنید، حرکت دستانش را تند تر کرد و کاملا داخل برد.-آخ قربونت برم، آخ، ناله کن عزیزم ناله کن، میخوام ارضا بشی.دستش را روی دست مرد گذاشته بود و با چشمانی بسته تماس دستان مرد با زنانگی اش را به ذهنش میخکوب میکرد، چه حالی خوبی می داد.چند کوچه پایین تر جایی که دنج و بدون دید بود، بالاخره ایستاد.-پیاده شو…-میخوای چیکار کنی؟-وای انقدر ترسو نباش، کاری نمیکنم پیاده شو.حسابی بی جان شده بود اما هنوز هم رگه هایی از ترس در وجودش زبانه می کشید.روی صندلی عقب که جا گرفتند ، باز زیپ شلوار را پایین داد .-بخور زود باش. کیرمو بخور دارم می میرم.اینبار هم دولا شد و کلاهکش را که حسابی سفت شده روی زبانش مالید و باز صدای مرد بلند شد، چند مک عمیق زد و طعم شور و شیرینی زیر زبانش آمد.-خوبه، حالا پشتت رو بکن بهم و رو صندلی زانو بزن.همین کار را کرد و پسر سریع مشغول شد، شلوار جینش را سریع پایین کشید و شورتش را هم با سرانگشت پایین داد.-آخ ببین چه شاه کسی، جوون، بخورم تورو…پسر این را گفت و بی هوا سرش را بین پاهایش برد و لیسی زد، از فرت شهوت چنان جیغی کشید که پسر را دیوانه تر کرد.-جیغ بزن، جیغ بزن قربون اون صورتی کوچولو برم.باز لیس زد و انگشتش را آرام به داخل هل داد،انقدر شهوتی شده بود که با همین لمس کوتاه به خود بلرزد و ارضا شد، آب با شدت از بین پاهایش سرازیر شد و مرد همچنان اندامش را لیس میزد.-کافیه مردم، آخ بسهه بسه…ضربه محکمی روی باسنش زد و اینبار خودش مشغول شد، آلتش را روی سوراخ پشتش تنظیم کرد و آرام فرو کرد، صدای اخ پر شهوتی آمد، کمی عقب و جلو کرد، سمیرا که درد در پشتش داشت خفه اش میکرد با لحن بی جانی به حرف آمد:-نکن… درد داره-باورم نمیشه آکه آک، یعنی تو تا حالا از پشت نداده بودی؟!-نه…-جوون، اون کون سفید فقط مال خودمه.باز عقب و جلو کرد و از آنجا که میدید وقت کم است وخودش هم در حال ارضا شدن ، حیفش آمد از جلو هم امتحان نکند، سر آلتش را با دست گرفت و فشار محکمی داد.-الحق که کس تنگی داری، وایی چقدر خوبی تو دختر، خاک برسر اونی که از تو استفاده نمیکنه.مرد این را گفت و سرعتش را بیشتر کرد، همه ی اینها شاید پنج دقیقه هم نشد، اما لذتی را تجربه میکردکه در کل عمرش نکرده بود، داشت نفسش به یغما می رفت که باز دوباره ارضا شد و خود را کنار کشید.-تمومش کن، دارم می میرم.پسر نفس نفسی زد و خود را کنار کشید.-آخ چه کیفی داد!-ارضا نمیشی؟-شدم …-چی؟! ریختی توش ؟انقدر مست مدهوش بود ک متوجه نشده بود پسر خودش را در واژنش خالی کرده است، دست برد و مایع غلیظ سفید رنگ را که حالا تا روی ران پاهایش هم کشیده شده بود لمس کرد، بدش نیامد، در اوج شهوت و لذت بود ، فقط استرس اینکه باردار شود ذهنش را آزرد.-احمق اگه حامله بشم چی؟پسر بی جان بوسه ای به لبهایش زد.-تموم مزه ش به اینکه آب کیروتو اون کوس خوشگل خالی کنی، نترس چیزی نمیشه، یه قرص بخور، چیزی هم شد پای خودم.به افکار بچه گانه اش خندید" بدبخت اگه چیزی بشه که هم من رو می کشن هم تورو"حالا که کیفش را کرده بود، حس عذاب وجدان و ترس از بی آبرویی و حالا بچه دار شدن به جانش افتاد و اشکش سرازیر شد.-دیونه گریه نکن …این داستان ادامه دارد.پاهاش که دردناک شده بود را پایین انداخت و به صورتش نگاهی انداخت.نوشته: ستاره سربی