تو بد مخمصه ای گیر افتادم

ساعت 7 و 25 دقیقه عصر یکشنبه 7 تیر ماه 1400 هست تو شهر کوچکمان تو یه پارک کوچک رو تختی نشسته ام و فقط به فکر فرو رفته ام و اصلا هم نمیدانم دارم به چه فکر میکنم فقط همین و دانم اعصابم داغانه و در یه غم عمیقی فرو رفته ام که شاید ساعتها همین جا در همین حال بمانم آخرین باری که سیگار کشیدیم پنج دقیقه مانده بود به سال تحویل 1397 که دیگه با سال جدید هرگز دم به سیگار نزدم الان که سیگار پشت سیگار دارم روشن میکنم اصلا حسی ندارم فقط باید بگم سیگار مرا غم تو روشن کرد همسر نادانم …اسمم سعید هست و الان 40 سال سن دارم تو یه شهر کوچک در استانهای غربی کشورمان یه مغازه کوچک دارم که زندگی را میگذرانیم سال 90 ازدواج کردم و از همان اوایل همسرم یه انسان به شدت مذهبی از خانواده مذهبی بود که این برای من نشانه خوبی بود که همسری برگزیده ام مومن و با ایمان و پاک هست الان ده ساله من و پریسا یه زندگی آرامی داریم و با وجود مشکلات اما هیچوقت ناراضی نبودیم در طی این سالها هرگز حتی یه نگاه مشکوک یه تماس و پیامک مشکوک از پریسا ندیده بودم و کماکان نماز و روزه و دعا و … چو یه مومن واقعی ادامه داشت و منم دیگه به همه چی زمانه شک میکردیم هرگز نمیتونستم کوچکترین شکی بهش داشته باشم چون 10 سال زندگی مشترک و پاکی و صداقتش اثبات موضوع میکرد .امروز هم صبح زود طبق همیشه ساعت 6 بیدار شدم بعد خواندن نماز و صبحانه خوردن راهی مغازم شدم هیچ وقت توان خرید خودرو که نداشته ام و طبق هر روز به آژانس زنگ زدم و ماشینی برام فرستادن سر کوچه پراید آژانس رسید و سوار شدم و مغازم رفتم دوسه ساعت بعدش مریم خواهر کوچکتر همسرم مغازم آمد و بعد دقایقی احوالپرسی و … به فکر رفت ازش خواستم حرف بزنه چه شده هر مشکلی داری مثل برادر نداشتتان رو من حساب کن که درسته داماد بزرگتان هستم اما واسه هر سه خواهر پریسا برادر هستم و چون کوه پشتتان هستم این حرفام سبب گریه مریم خانم شد و اشک چشماش سرازیر شد یه لیوان آب بهش دادم " مشتری وارد مغازه شد و بعد خریدش رفتم در مغازه را تا نصفه بستم دیگه مشتری داخل نشه ازش خواهش کردم حرف بزنه دارم نگران میشه . ای داد بیداد … کاش اصلا لب باز نمیکرد … کاش میمردم و این حرفها را هرگز نمیشنیدم … بعد دقایقی مریم شروع به حرف زدن کرد که یه ساعت پیش اکبر ( شوهرش ) بعد اینکه یه پیام براش رسید با یه ذوق و خوشحالی از رختخوابش پرید و منکه مدتهاست به رفتارش شک دارم و اینبار هم یقین داشتم خبری در راهه که اینقدر جا خورد و سریع پیام و حذف کرد و فقط یه استکان چای خورد و گفت باید سریع برم کار دارم اکبر که رفت بدجور نگران و ناراحت شدم و به حال زار خودم و زندگی کثیفی که دارم گریه کردم بدون اینکه صبحانه بخورم همانجوری دخترم که خواب بود را به مادر شوهرم سپردم و فقط دوست داشتم ازین خانه لعنتی بیرون بیام و پیش کسی درد دل کنم خواستم برم خانه بابام که گفتم الان مادرم متوجه حال خرابم میشه و ناراحت میشه و دیگه تصمیم گرفتم برم خانه شما پیش آبجی پریسا که دقایقی انجا بمان و ارام شوم که کاش قدم پام میشکست و نمیرفتم . به راه افتادم و دقایقی بعد سر کوچتان رسیدم وقتی نگام به ماشین اکبر افتاد جا خوردم ماشین اکبر جلوی خانه شما پارک شده بود یه هویی تمام دنیا برام تاریک شد قفل کرده بودم اصلا ندانستم چکار کنم توانای فکر کردن نداشتم مات و مبهوت ماندم خودم را به پشت یه ماشین که پارک شده بود رساندم دقایقی ماندم و اصلا ندانستم چکار باید بکنم برم در بزنم داخل بشم یا … قدرت تصمیم گیری ازم گرفته شده بود و در اعماق خودم فر رفته بودم که صدای باز شدن در خانتان رسید سریع نشستم که متوجه من نشه که دیدم بله اکبر با یه خوشحالی بیرون آمد و پریسا هم پشت سرش پشت در حیاط مانده و فقط سرش بیرون بود که او هم خندان و شاد بود اکبر که رفت منم دیگه ندانستم چه کنم برم خودکشی کنم چکار کنم … تنها راهی که به فکرم زد آمدن اینجا بود گرچه برام خیلی سخت بود اما دیگه هیچ راهی نداشتم گفتم برم اقا سعید هرچه بگه همان درسته و الان هم ماندم چه گلی بسر بگیرم که من بدبخت بیچاره با این شوهر عوضی که سبب نابودی زندگی تو هم خواهد شد و … " مریم دیگه نتونست ادامه دهد و گریه هاش امان ازش برید با اینکه دلم پر از خون شده بود اما فعلا ارام کردن مریم مهم بود و با هر بدبختی که بود اورا ارام کردم و بهش گفتم هنوز که هیچی معلوم نیست شاید اشتباه میکنیم و … از مریم خواستم بدون کوچکترین اقدامی یا حرفی خانه بره و فقط منتظر بمانه خودم دنبال موضوع میگیرم و تو فقط هیچ کاری انجام نده شاید اشتباه شده و بزار ببینم چکار میکنم به هر بدبختی بود مریم را قانع کردم و اورا با آژانس خانه فرستادم و خودم سریه به همراه پریسا زنگ زدم که جواب نداد دوباره گرفتم که با صدای خواب الود گفت سعید جان ( این حرفش داشت منفجرم میکرد ) چه شده و … بهم گفت الان از خواب بیدار شدم و این خودش یه دروغ اولی که اگه هیچی نبوده بهم میگفت اکبر اینجا بوده و … الان نمیدانم چه خاکی سر بگیرم اصلا چکار کنم اگه یه مرد غریبه بود که میرفتم یا میکشتمش یا بی دردسر طلاق پریسا میدادم الان پای باجناق عوضی و خواهرزنم در میان هست اینکه راه درست کدامه بخدا قسم نمیدانم از همه دوستان شهوانی کمک میخوام به همین علت هم این جریان را اینجا نوشته ام که همگی به من الحقیر کمک کنین که بهترین راه برای من فلک زده بدبخت و مریم بیچاره چی هست … با غم و درد فراوان ظهر خانه رفتم و فقط دو سه ساعتی که ظهر خانه بودم کافی بود که به یقین برسم مریم اشتباه نکرده و امروز صبح همسرم و باجناقم در خانه خودم خیانت کرده ان و اگه صبحی درصدی شک داشتم که شاید اکبر واسه کار دیگه ای خانه ام رفته است اما ظهری یه سری مدارک و یه سری حرفها کنار هم قرار دادم و فهمیدم بله خیانت شکل گرفته … خواهر زنم و قانع کرده ام تا چند روز صبر کند هیچی نگه و هیچ کاری هم انجام ندهد مدیر محترم سایت شهوانی تورا جان عزیزت قسم سریع این داستان بدبختی مرا چاپ کنه که همه اعضا مرا کمک کنن که چه خاکی سر بگیرم . عده ای از عزیزان هم که یقینا جوابهای غیر اخلاقی میدن اشکال نداره فقط امیدم اینه عده ای هم هستن درک و شعور بالا دارن و بهترین راه را جلوی پام خواهند گذشت سپاس فراوان از همه برادران و خواهران گلم .نوشته: سعید