ناقوسهای فراموشی به صدا درآمد

فنجون قهوه تلخ تو دستم بود و داشتم بی اختیار از پنجره ویلا به ریزش برگای پاییزی نگاه میکردم…هنوزم همون حس گنگ و مبهم رو به این پاییز لعنتی داشتم!تو ذهنم پر از علامتای سوال بود و حاضر بودم همه قدرت و ثروتم رو از دست بدم تا به گذشته برگردم و همه چی بهم یادآوری شه!!!فراموشی…بدترین انتقام زندگی از آدماست و شاید گاهی میتونه یه نعمت باشهاینکه ندونی واقعا کی هستی و هیچ حضور ذهنی از اتفاقات سه چهار سال قبلت نداشته باشی، تورو تو یه برزخ همیشگی قرار میدهتو چمبره همین فکرا گیر کرده بودم که صدای قفل در و باز شدنش یهو منو به خودش آورد.الهه بدون مقدمه به سمتم دویید و محکم بغلم کرد،چقدر آرامش بخش بود بغل کردنش!!خودشو از بغلم جدا کرد و با چشمای آبی و دریاییش خیره شد تو چشمام-می دونستم اینجا پیدات میکنم،همه بچه ها دنبالت میگردن …بازم که رفتی تو لاک تنهایی خودت!لبخند همیشگیش رو لبهای خوش فرمش اون حس آرامشو بیشتر از قبل تو دلم کاشت،انگار متوجه خط نگاهم شد و لبهاشو چسبوند به لبامیه گاز محکم از لب پایینیم گرفت و آروم گفت-حداقل یه خبری به من میدادی-میخواستم چند روزی تنها باشم، ولی بازم طبق معمول پیدام کردی-اگه فک میکنی میتونی منم دور کنی از خودت کور خوندیلباسای بیرونیشو انداخت رو آویز و با موج دادن به موهای طلاییش یه بار دیگه ثابت کرد که خدا چقدر نقاش ماهریه…هربار با دیدنش ریتم قلبم بالا و پایین میشد ولی هیچ وقت نتونستم اون حس واقعیمو به زبون بیارم…شاید الهه قشنگترین اتفاقی بود که توی این چند سال به سرم اومده بود.-باز که خیره شدی بهم،ولی دریغ از یه تیکه ابراز محبت…حداقل یه جمله دلتنگتم و این حرفارو میتونستی نثارم کنی!!!خط خنده رو لباش پررنگ تر شد-ولی خوب من عادت کردم به این آقا فریاد مغرور و بی احساس!چه میشه کرد؟ قسمت عاشقی ماهم همینه-خودتم میدونی چقدر برام با ارزشی ولی خوب میدونی که تا از گذشته و خودم مطمئن نشدم نمیتونم اسم اون چیزی که بین ماست رو بزارم الهه…شاید منحرفمو قطع کرد و گفت-شاید تو، یه گذشته تاریک داری که ازش بی خبری و فلان و بیسار…فریااااددد برای من مهم نیس،هزاربارم گفتم دیگه دنبال گذشتت نرو و اینقد درگیرش نباش چون خودتم میدونی هرچی بیشتر دنبالش میری کمتر به نتیجه میرسی…هربارم که فک کردی یه سرنخی به دست آوردی بیشتر سردرگم میشی… من اینهمه راهو نیومدم دنبالت تا بازم حرفای تکراری بزنیم…دلتنگتم بیشتر از یه عمر…حتی این چند روزم که نبودی بهم اندازه چند سال گذشتهنزدیکم شد و دستاشو آروم گذاشت دو طرف صورتم-من اندازه کل چاله های فراموشی تو ذهنت دوست دارم فریاد،خواهش میکنم اینقد دور نشو از مندستمو دور کمرش حلقه کردم و چسبوندمش به خودم، لبامو از حجم قشنگ لای موهاش به گردنش رسوندم و یه بوسه طولانی…آه زدن کوتاه و لرزش خفیف تنش موج خواستن رو تو دلم به حرکت درآوردلبهامون به هم قفل شد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنم، با شیطنت زیر لب گفت-از این لباسای رسمیت متنفرم،دو ساعت طول میکشه تا به تن داغت برسمخندیدم و هلش دادم رو شزلون…نزدیکش شدم و جلوش وایسادممیدونستم همیشه منظورمو میفهمه، کمرمو باز کردو شلوار و شورتمو باهم کشید پایین،تو چشام خیره شدو لباشو آروم گذاشت رو کیرمبا جیغای خفه ای ساک میزد و آتیش شهوت رو هر لحظه بیشتر میکرداز موهاش گرفتم و بلندش کردمدامن کوتاهشو کمی بالا دادم و شورتشو آروم کشیدم پایین…میدونستم عاشق این حرکته…تو همون حالت سرپا لبامو گذاشتم رو گردنش و با نفسای داغ و بوسه های ریز بهش فهموندم که غرق خواستنشمانگشتمو رو شیار کسش کشیدم، آه و ناله هاش شدت گرفتتاب حلقه ای و سوتینشو از تنش کندم و سفت چسبوندمش به خودم…دم گوشم با صدای خمار و در حالی که اوج نیاز از صداش معلوم بود گفت-کیرتو میخوام فریاددوباره هلش دادم رو شزلون و با حلقه کردن پاهاش دور کمرم آروم کیرمو به سوراخ کسش رسوندم…چشاش به دریایی ترین و خواستنی ترین چشای دنیا تبدیل شده بودن…سر کیرمو آروم تو کس خیسش فرو بردم و با حرکتای آروم شروع کردم به تنظیم ریتم تلنبه هامقطرات عرق رو پیشونی دوتامون نقش میبست و هر لحظه بیشتر میشدصدای آه و ناله الهه و زیبایی بی وصفش لذت این سکس رو چند برابر میکردلب گرفتنامون،لرزشای خفیف تنش،قربون صدقه رفتنای عاشقانش هر لحظه بیشتر و بیشتر منو جذب این موجود دوست داشتنی میکردپوزیشن میشنری رو دوست داشتم ولی میدونستم که الهه عاشق پوزیشن سرپاییهاز رو شزلون کندمش و همونجور که پاهاش دور کمرم حلقه بود رو کیرم نشوندمشلباشو رو گردنم گذاشت و با بالا پایین شدن کیرم تو کسش اون لذت همیشگی که دوس داشت رو بهش دادمزیاد طول نکشید که با لرزیدن شدید تنش و آه از ته دلش فهمیدم که به خواسته ام رسیدمدیگه منم طاقت نداشتماونم فهمیدو خودشو از بغلم جدا کردو با همون تن سست جلوم زانو زدو کیرمو تو دستش گرفت و نزدیک سینه هاش بردهمه آبمو با حرکتای ریتمیک دستش رو سینه هاش خالی کرد و با یه چشمک و لیس از کیرم دوباره شیطنت خودشو کردهمونجور رو فرش ولو شد و از ته دل خندید-خداااا چقدر این بشرو دوس دارم من،درسته خیلی اذیتم میکنه ولی عاشقشمدستمال کاغذی رو میز رو برداشتم و گرفتم سمتش-نمیشه خودت تمیزم کنی؟ هرچند من دوس دارم آبت بمونه رو تنمچند تا دستمال از قوطی کشیدم بیرون و نشستم کنارش،همینجوری که تنشو پاک میکردم بهش گفتم-پاشو یه دوش بگیر،یکم استراحت کن و برگردچهره اش رفت تو هم و بدون اینکه کلمه ای بگه رفت سمت لباساشانگار از رفلکسم بدش اومده بود-من عروسک سکس تو نیستم فریاد،دوشمم تو خونه خودم میگیرم!فقط برای اینکه دلتنگت بودم اومدم ولی بازم مثل همیشه…صداش میلرزید-بازم مثل همیشه این ذوق و شوق خواستنتو زهرم کردی!ولی میدونم من احمق بازم میام دنبالت…اما فریاد یه روزم میاد که افسوس میخوری،شاید یه روز منم خسته شدم…اینو گفت و از ویلا زد بیرون،حتی فرصت گفتن یه کلمه هم نداشتم…چند دقیقه ای نگذشته بود که زنگ درو دوباره زدن،با هوای اینکه بازم خودش باشه سمت در رفتم ولی با باز کردن در و دیدن اونی که پشت دره،اونم با اون وضعیتم انگار یه گالن آب داغ ریختن رو سرم…ادامه...نوشته: کیوان رستگار

43