ورود

ثبت نام

loading...

چقدر ساده بودم که اعتماد کردم

سلام، امیدوارم حال همگی خوب باشه. من امیرم.اول از همه بگم که این خاطره در رابطه با یه پسر گی هستش و طولانیه.اگر از خاطره گی خوشتون نمیاد ادامه ندید.این چیزی که می‌خوام بنویسم خاطره هستش و واقعی ولی اسم ها رو عوض کردم.این خاطره برمی‌گرده به زمانی که کلاس سوم ابتدایی بودم و ۹ یا ۱۰ سالم بود.(الآن ۲۱ سالمه).یه پسر نسبتا تپلی بودم پوستمم سفید،تو یه محله کوچیک تو کرج زندگی می‌کردیم، اون محل جوری بود که یکم سفید بودی میشه گفت امنیت جنسی نداشتی…همیشه از بچگی وقتی پسرای بزرگتر از خودم رو که میدیدم یه حسی بهم دست میداد ولی خب اون موقع اصلا نمیدونستم که سکس و گی یا بقیه مسائل جنسی چی هستن اصن. خانواده ام کلا راجب این موضوعات حرف نزده بودن باهام که به نظرم همین باعث به وجود اومدن خیلی از مشکلاتی که برام پیش اومد هستش.دوتا دوست داشتم که تقریبا از ۴ سالگی باهاشون دوست بودم. کامیار و آرش، آرش یک سال از خودم کوچیکتر بود و کامیار یکسال بزرگتر. جفتشون هم تهران زندگی میکردن. (خودمم اول تهران بودم ولی برای یسری مسائل به کرج رفتیم)خانواده کامیار سکس و مسائل جنسی رو تا حدی براش توضیح داده بودن.منم هر چندوقت یکبار با خانواده به خونه یکی از فامیل ها میرفتم پیششون و میرفتیم تو کوچه بازی میکردیم.یه روز رفتم پیششون و اول یکم حرف زدیم و بازی کردیم.خسته شده بودیم، یکم نشستیم.داشتیم استراحت می‌کردیم که کامیار گفت بچه ها میدونین سکس چیه؟بعد شروع کرد به توضیح دادن…از اونجا بود که منم یکم از سکس سر درآوردم و فهمیدم چیه.چند روز بعدش تو مدرسه تو حیاط بهادوتا از همکلاسی هام نشسته بودیم منم ذوق داشتم که فهمیدم سکس چیه و… شروع کردم تعریف کردن برای دوستام.دیگه از اون موقع تفریحمون تو زنگ تفریح شده بود حرف زدن راجب سکس.سال سوم همینجوری گذشت تابستون شد. تو تابستون بیشتر کامیار و آرش رو میدیدم.یه روز بهم گفتن ما امتحان کردیم سکس رو خیلی حال داد(منظور از سکس همون دودول بازیه دخول نکرده بودن، چون کامل نمیدونستیم سکس یعنی چی فکر می کردیم اگه کیرامون رو بهم نشون بدیم و واسه هم بمالیم یعنی سکس) خلاصه گفتن تو هم ایندفعه بیا باهم انجام بدیم حال میده. منم که هیجان داشتم ببینم چه حالی میده اینقدر که بهم گفتن، گفتم باشهشبش رفتیم خونه آرش.مامانش سر کار بود عموش هم سنش بالا بود تو اتاقش خواب بود. ما هم رفتیم تو اتاق آرش و شروع کردیم با هم ور رفتن. همینجور که تابستون میگذشت ما هم حرکت های جدید یاد میگرفتیم. از بوسیدن هم از رو لب و مالیدن کیرمون از رو شلوار به کون اون یکی…سال چهارم شروع شد و چند هفته اول خیلی نرمال گذشت. بعد از چند وقت فهمیدم یسری از بچه ها تو مدرسه یواشکی میرن تو دستشویی و…اون سال با یکی از همکلاسی هم خیلی صمیمی شدم اسمش سجاد. خونه هامونم نزدیک هم بود. تقریبا هرروز میرفتیم تو پارکینگ خونه سجادینا و بازی میکردیم تا اینکه یه روز سجاد گفت امیر بیا ما هم یه بار امتحان کنیم سکس رو (بهش نگفته بودم که من امتحان کردم قبلا). منم قبول کردم.دیگه همونجا تو پارکینگ رفتیم یه گوشه که دید نداشته باشه از جایی و شروع کردیم به مالیدن هم و من از اونجایی که با کامیار و آرش کارهای بیشتر از مالیدن هم انجام داده بودیم ساک زدن و لب بازی هم بلد بودم.بهش گفتم میخوای یه کار جدید بهت یاد بدم؟ گفت چی که یهو کیرشو کردم تو دهنم. اون روز همینجوری به مالوندن و ساک زدن گذشت و از سجاد خواستم که به کشی چیزی نگه و رفتیم خونه.فرداش که رفتم سر کلاس دیدم همه بچه ها یجوری نگام میکنن.زنگ اول گذشت کسی چیزی نگفت. زنگ تفریح خورد و همه شروع کردن وسیله هاشون رو جمع کردن که برن تو حیاط.چندتا از بچه ها رفتن و بقیه موندن تو کلاس. من که خواستم برم بیرون گفتن کجااا از اون حالا که به سجاد دادی نمیخوای به ما بدی؟رنگم پرید. انتظار نداشتم کسی خبر داشته باشه. متاسفانه سجاد به بقیه گفته بود.دیگه از اون روز کار بچه ها شده بود اینکه زنگ های تفریح منو بشونونن رو کیرشون(از رو شلوار) منم نمیخواستم هرکی که از راه رسید بمال بمال کنم. هرچی بهشون میگفتم که ول کنن اصن انگار نمیشنیدن فق، خودشون رو میمالیدن به من تا زنگ تفریح تموم شه. این موضوع هر روز و هر روز ادامه داشت و منم همیشه مخالفت میکردم اما اونا هم تعدادشون و هم زورشونبیشتر از من بود. برای همین هیچکاری نمیتونستم بکنم، به کسی هم که نمیتونستم بگم چون میترسیدم.صاحب خونه سجادینا تو خود آپارتمان سجادینا زندگی میکرد. دوتا پسر داشت که یکیشون ازدواج کرده بود. اون یکی پسرشم ۱۸ سالش بود. من اون موقع ۱۰-۱۱ سالم بود. اسمش بهزاد بود. اونم بعضی وقتا که من و سجاد و دوتا دیگه از بچه های همسایه میرفتیم تو پارکینگ بازی کنیم میومد و باهامون فوتبال بازی میکرد.یه روز سجاد اومد زنگ درمون رو زد که برم پیششون، اما نتونستم برم اون روز. پارکینگ سجادینا از پنجره اتاق من دیده میشد.دیدم که سجاد و بهزاد دوتایی از عصر تا شب باهم فوتبال بازی میکردن.چند روز بعدش من و سجاد و بهزاد رفتیم تو پارکینگ بازی کنیم. اون روز سجاد زود رفت خونه من و بهزاد موندیم و یکم فوتبال بازی کردیم. هوا که تاریک شد نشستیم یکم حرف زدیم با بهزاد.یکم که گذشت دیدم بهزاد رفت سمت نقطه کور پارکینگ تو تاریکی. خودمم نمیتونستم ببینمش اینقدر که تاریک بود. صدام کرد که برم پیششتا رفتم نور صفحه گوشیش رو روشن کرد دیدم کیرش رو گرفته دستش و داره باهاش بازی میکنه. نگو سجاد به اونم موضوع رو گفته بوده اون روز که من نبودم. (البته اینم بگم که اون موقع من و سجاد و بقیه هم کلاسیامون نمیدونستیم که این کار چقدر ریسکش بالاس و چقدر ممکنه برای خودمون و بقیه دردسر درست کنه.)بهزاد کشیدتم یه گوشه دستم رو گذاشت رو کیرش و شروع کرد مالیدنمنم اولش ترسیده بودم ولی گفت نترس فقط برام بمالش و کاریت ندارم و از این حرفا.منم یواش یواش ترسم ریخت همینجوری میمالیدم که یهو دیدم یه مایع سفید رنگ ازش پاشید بیرون ریخت رو زمین. تعجب کرده بودم تا اون موقع آب کیر ندیده بودم و نمیدنستم که اصلا همچین چیزی هست!ازم خداحافظی کرد و گفتش فردا برم خونشون که یسری بازی تو کامپیوترش داره اونا رو نشونم بده و هم اینکه باز اگه شد براش بمالم. اولش قبول نکردم چون هنوز میترسیدم ولی هی اصرار کرد تا گفتم باشه.فرداش بعد از مدرسه رفتم خونه بهزادینا. جز بهزاد هیچکس خونه نبود.رفتیم تو اتاقش سر کامپیوتر و شروع کردیم به بازی کردن. یکم که گذشت گفت راستی دیروز که مال منو مالیدی خواستم یه کار جدید یادت بدم یادم رفت، میخوای الان یادت بدم؟گفتم چی؟ گفت برو بخواب رو تخت تا بیام.منم نمیدونستم میخواد چیکار کنه. رفتم رو تختش به کمر خوابیدم. اونم رفت از اتاق بیرون چند ثانیه بعدش برگشت دیدم کیرشو درآورده یه چیزی هم کشیده رو کیرش (کاندوم) و شلوارشم تا بالای زانوش کشیده بود پایین.گفتم اون چیه رو کیرت گفت هیچی تو بچرخ رو شکم بخواب میخوام یه کار جدید یادت بدم.منم خوابیدم رو شکم که دیدم از پشت خوابید روم. سنگین بود نمیتونستم بلند شم. همینجوری داشت خودش رو میمالید بهم که یهو با دوتا دستم رو برد بالای سرم و با یه دستش جفت دستامو گرفت و با اون یکی دستش شلوارمو درآورد بعدشم شرتم رو کشید پایین.خیلی ترسیده بودم نمیدونستم میخواد چیکار کنه.گفت نترس میخوام بزارم لای پاهات و شروع کرد. کیرش رو گذاشت لای پاهام شروع کرد عقب جلو کردن. منم اولش ترسیده بودم بعدش خوشم اومد یواش یواش تا اینکه دیدم کیرشو از لای پاهام درآورد. حس کردم سوراخم خیس شد یدفعه. (تا اون موقع نمیدونستم سکس واقعی دخول هم داره، فکر میکردم همون بمال بماله و نهایتا ساک زدن) انگشتشو کشید رو سوراخمگفتم چیکار میکنی؟ جواب نداد حس کردم کیرشو گذاشته دم سورخام و هی بالا پایین میکرد. تا خواستم دوباره بپرسم که چیکار میکنی یدفعه کل کیرشو که حدودا ۱۷-۱۸ سانت بود (بعدا بهم گفت) تا ته کرد توم.دردش فاجعه بود. چشام سیاهی میرفت، پاهام میلرزید. دردش اینقدر شدید بود که هوای توی ریه هام خالی شد از شدت درد. نمیتونستم نفس بکشم یا حرف بزنم.بهزادم همینجوری داشت کیرشو توم عقب جلو میکرد.بعد چند ثانیه که نفسم بالا اومد زدم زیر گریه و هی ازش خواهش میکردم که دیگه ادامه نده. اما اصلا انگار صدام رو نمیشنید. همینجوری ادامه داد منم همش گریه میکردم. بعد چند دقیقه دیدم یه آه بلند کشید و افتاد روم.یکم همونجوری روم دراز کشید بعد بلند شد و کاندوم رو درآورد و دوباره از اتاق رفت بیرون و چمد ثانیه بعد برگشت گفت شلوارتو بکش بالا و برو خونه.از شدت درد نمیتونستم بلند بشم. دیگه با هر سختی که بود بلند شدم شلوارم رو کشیدم بالا و لنگون لنگون رفتم خونه تا چند روز از خونه بیرون نرفتم بخاطر درد. حتی مدرسه هم نرفتم.هفته بعدش سجاد اومد در خونه دنبالم که بریم تو پارکینگ بازی کنیم گفتم بهزادم هست؟گفت داره میره جایی امروز نیستش. منم دیدم بهزاد نیست گفتم میام.رفتیم تو پارکینگشون و شروع کردیم بازی کردن که دیدم بهزاد از آسانسور اومد بیرون. ما رو دید و سلام کرد و با یه خنده اومد جلو. انگار که اصلا یادش نبود چند روز قبلش باهام چیکار کرده.خیلی گرم سلام کرد و یکم با سجاد حرف زد و بعد خداحافظی کرد و برگشت که بره بیرون از پارکینگ.دم در که رسید صدام کرد. با کلی ترس رفتم سمتش.رسیدم بهش دید دارم میلرزم، متعجب گفت واسه چی میلرزی؟! از چیزی میترسی؟ مگه من ترس دارم؟! گفتم یادت نیست چندروز پیش رو؟یه نیش خند زد گفت آهاا اون موضوع رو میگی. بعد اومد نردیک گوشم و در گوشم گفت اون که ترس نداره، فیلمی که ازت گرفتم ترس داره.انگار آب یخ ریختن روم.بعد گفت ما خونمون هر روز خالیه امروز که نیستم اما از فردا هر روزی که بهت گفتم بیا باید بیایی، اگه نیایی فیلمتو به بابات نشون میدم، میتونم به بابای سجادم نشون بدم.من که از شدت ترس نمیتونستم حرف بزنم.دوباره اومد دم گوشم گفت تازه فردا قراره بیشتر بهت خوش بگذره، فردا قراره به دو نفر حال بدی، پسر خالمم فردا میاد…ببخشید که طولانی شد.اگر دوست داشتید بگید که ادامه اش رو بنویسم.نوشته: X
loading...